Counter

يادگار 29/3/1384

-          دنياها

ببين: هر آدمي دنيايي داره و با دنياي خودش زندگي مي كنه. همه چيز و همه كسِ اطرافش، همونهايي هستند كه خودش ساخته و در درونِ خودش يا به اصطلاح در ذهنش پرورانده و يا روزي پرورانده است. مثلاً اگه روزي به آدم بد و نامردي برخوردم، بايد بدونم كه خودم اونو ساخته ام و اگه به يك فردِ زاهدِ وارسته رسيدم، بايد بيادداشته باشم كه او هم قسمتي از درونِ خودم هست.

چون هر انساني چنين است، پس انسانها در دنياي يكديگر زندگي مي كنند. يعني دنياهاشون وارد هم ميشه. ممكنه يك فرد براي فردِ ديگري بسيار دوست داشتني بنظربرسه ولي براي يكي ديگه، رذلترين آدمي باشه كه تاحالا ديده. اين نتيجه درون خودِ افراد است. من با اين بينش نمي خواهم منكرِ گناه و نادرستي افرادِ ديگه بشم چرا كه همونطور كه عرض كردم، هر انساني دنيايي داره و خودش اونو مي سازه. پس اگه آدمِ بدي باشه، خب، دنيا و آدمهاي بدي مي سازه. پس آدمهاي نادرست وجوددارند امّا نمي خوام اينو از يادنبرم كه خودم هم در درونِ خودم اونها را ساخته ام و براي تجسّم خارجي و عينيت بخشيده شدن به آنچه كه در ذهن پرورانده ام، كائنات از وجودِ آنها بهره مي برد.

-          مراقبه

اينجا هست كه اهميت مراقبه و تذكيه نفس مشخّص ميشه. مگه نه؟

-          عواقبِ يك داستان

در يادگارِ 26/3/1384 داستانِ كوتاهي از معجزه عشق نوشتم. از يكسو روي ديگران اثراتي گذاشت و به نوبهِ خودش تحليلهايي را بدنبال داشت ولي از سوي ديگه روي برخي اثرِ مستقيم گذاشت بگونه اي كه خودشون را جاي عواملِ داستان قرارداده بودند! من هدفم اين نبود و نمي خواستم چنين خسارتي بباربيارم. من فقط حرفِ دلم را نوشتم و آنچه كه در دنياي درونم بود را به رشته تحرير درآوردم. من براي آب نوشتم و تصوّر چنين حالتي را اصلاً نداشتم. امّا يك چيزي را فهميدم: اينكه آدمهاي پاك كه سِرشتِ پاكشون را همچنان از آلودگيها دورنگاهداشته اند، وجوددارند. من خودم را لايقِ آنها نمي دانم امّا به وجودشون افتخارمي كنم.

-          تحليلها

ابتدا فكركردم كه افرادي هم وجوددارند كه وبلاگها را عمقي مطالعه كنند امّا خيلي زود متوجّه شدم كه علّت مطالعه اكثرِ مطالب مندرج در وبلاگها اين است كه سرويس دهنده وبلاگ، مطالب تازه رسيده را به ديگران خبرمي دهد و اكثرِ غريب به اتّفاق خوانندگان نيز از همين طريق صرفاً به مطالعه آخرين مطالب رسيده از يك نويسنده مي پردازند آنهم براساس يك عادت! درواقع قضاوتهاشون هم بهمين شكل مقطعي است و بندرت افرادي پيدامي شن كه به سررشته كلام كه در نوشته هاي پيشين نويسنده است سربزنند. چه فرهنگِ ناقصي!

يادگار 28/3/1384

-          معجزه عشق

پريشب توي سينما يك كه از شبكه اوّل تلويزيون پخش مي شد فيلمي بنامِ «چه رؤيايي مي آيد» را بنمايش گذاشتند. فيلم فوق العادّه زيبايي بود. توي اون فيلم شكوهي از عشق را آنچنان به نمايش كشيده بودند كه حتّي اون مرد توانست همسرِ محبوبش را از ميان جهنّم به بهشت ببرد. سه نفر به نقد فيلم پرداخته بودند كه دوتاشون اِحاطه به علومِ اسلامي داشتند و يكيشون استادِ حوزه و دانشگاه بود. تفسير آنها از صحنه صحنه فيلم، كم از خود فيلم نداشت. راستش: چند قسمت از فيلم باعث شد تا اَشك در چشمانم حلقه بزنه.

ديشب هم فيلم ديگري بنامِ «مرد 200 ساله» ديدم كه روباتي به معجزه عشق دست يافت. اونهم شگفت انگيز بود. دست كم يك بخش از اين يكي فيلم هم باعث شد كه احساساتم متأثّر بشن.

هردو فيلم با بازي خوب و امّيدبخش «ويليام روبينز» بود.

-          وبلاگ

خب يك وبلاگ ديگه هم راه انداختم. حالا آدرس وبلاگهام به اين قرارند:

http://www.HeartRefine.BlogFa.com

http://www.HeartRefine.PersianBlog.com

http://Weblog.ZendehRood.com/HeartRefine

و در http://Cloob.com كه البتّه بايد عضو بود تا بتوني وبلاگم را بخوني.

البتّه يك سايت هم هست. توي هركدومشون يك ترفندي نهفته است و تفاوت ظريفي نسبت به هم دارند بگونه اي كه درنظر اوّل، همگي دقيقاً مثل هم بنظر مي رسند ولي يكيشون مهمتر است!

-          كشفِ رمز

من توي نوشته هام رمزها و كليدهايي را مخفي كرده ام كه فقط براي خودم معني دارند. براي آينده ام نوعي گواه و شاهد خواهندبود. عجيب اينجاست كه يكنفر كه البتّه فوق العادّه باهوش هم هست، كليدهايي را پيداكرده و داره سعي مي كنه كشفِ رمزشون كنه. اون قلب پاكي داره ولي تلاشش شايد اونو به جايي نرسونه چون اون كليدها، فقط براي آينده خودم پيشبيني شده بودند و كاربردي فراتر از ذهن من ندارند. نمي دونم به كجا مي رسه امّا ممكنه توالي كليدهايي كه پيدا مي كنه اونو به بي راهه بكشه. به يك توهم پيچيده كه خودشم نتونه براي كسي حتّي من توضيح بده. اون خودش، صاحب كمالات است و نوشته هاي زيبا و آكنده از مفاهيمي داره. نمي دونم چرا خودشو توي چاله چوله هاي انديشه هاي درهم و برهمِ من انداخته ولي من نمي تونم توضيحي براي هر كليدي كه پيدا مي كنه بدم چون سررشته اينها در اَسرارهاست.

-          سبقت

ديشب داستان «كلاغ و قالبِ پنير» به ذهنم خطور كرد. براي رسيدن به قالبِ پنير، روباه صبر كرد و خسته نشد تا با اشتباهِ كوچكي از طرفِ كلاغ، قالبِ پنير به زمين افتاد و او هم به دهان گرفت و رفت. آره عزيزِ دلِ من؛ اگه قدرِ چيزي را نداني، حالا خواسته اينكه در چنگالت هم باشه، اگه ذهنت تحت الشّعاعِ چيز ديگه اي قراربگيره، پنير از منقارت به زمين مي افته و زيركي، آنرا مي بره. به همين سادگي. بايد قدرِ نعمتهايي را كه خداوند بهمون داده را بدانيم.

آيه: والسّابقونَ السّابِقون اولائك المقرّبون نيز توضيحي بر سبقت گرفتن در نيكوييها است.

يادگار 26/3/1384

-          معجزه

هردو دست در دستِ هم داشتند توي خيابانها راه مي رفتند. خيلي خوشحال بودند. آخه براي سفر به اين شهر، برنامه هاي جالبي توي ذهنشون بود.هم فال بود و هم تماشا. اونها توي اين سفرِ كاري، هم كار مي كردند و هم در كمالِ صفا و صميميّت به گردش مي پرداختند. قراربود كه براي شام به بهترين رستوران شهر برن امّا تا اون موقع، وقتِ زيادي داشتند و مي خواستند با هم بگردند. دستشون توي دستِ هم بود كه پسر از دختر پرسيد: چرا دستكشت را درنمي آوري؟

دخترك با كمي ترديد و تأخير جواب داد: آخه دستام زياد عرق مي كنن. خيلي زياد. اونوقت...

آره درست مي گفت و كفِ دستاش خيس عرق مي شدن؛ امّا پسر گفت: نه عزيزم، اينجوري نميشه. برام مهمّ نيست كه دستات خيس باشن. من مي خوام دستهاتو بدونِ دستكش توي دستم حسّ كنم. اصلاً خودم خواستم. اگه مشكلي بود، خودم بهت مي گم.

دختر كه هنوز امتناع مي كرد، با پافشاري پسر راضي شد. پس دستكشِ سفيدش را درآورد و با همون دستكش سعي كرد رطوبتِ كمي كه در كفِ دستش بود را پاك كند و دست در دستِ پسر گذاشت و با احتياط به مسيرشون ادامه دادند. چند لحظه اي نگذشت كه كفِ دستش خيسِ عرق شد و نوعي احساسِ شرمندگي باعث شد تا سعي در آوردنِ عذرِ تقصير كنه و به پسر گفت: ديدي گفتم. ببين چقدر دستم عرق كرده؟ حالا دستِ تو هم خيس شد.

پسر با چهره اي شاد و امّيدوار گفت: منم كه گفتم دوست دارم. من همينجوريشو دوست دارم. من از اين موضوع بدم نمياد. من اين دستهاي مخلصانه كه خيس عرق شده را به دستي كه دركمالِ زيبايي، عرقهاشو رياكارانه پاك كرده باشند، ترجيح مي دم.

دستِ دختر را بيشتر فشرد و به راهشون ادامه دادند. درطول مسير آنچنان رفتاركرد و درمورد مغازه ها صحبت كرد كه دختر كمتر متوجّه دستهاشون بشه. هروقت هم كه براي ديدنِ اجناسِ درون مغازه اي كمي از هم فاصله مي گرفتند، در اوّلين فرصت خودش را به دختر مي رسوند و دستشو در دست مي گرفت.

دختر متوجّه نبود كه كم كم عرقِ دستش خشك شد و ديگه عرق نكرد. آره ديگه عرق نكرد. اين غيرِ ممكن بنظرش مي رسيد چون اين موضوع را يك عيبِ مادرزادي براي خودش فرض كرده بود امّا پسر كه عاشقش بود، نمي تونست ناراحتي و نگراني اونو ببينه. براي همين هم بود كه اصلاً مسئله عرقِ كفِ دستِ دختر براش چِندِش آور نبود. او آنچنان عاشق بود كه براش هيچ چيزي نمي تونست باعثِ جداييشون بشه؛ چه خواسته مسئله بسيار كم اهميّتي نظيرِ اين موضوع.

مي دوني، اين معجزه عشق است. اگه معجزه عشقي دركارنبود، دستِ دختر از عرق كردن بازنمي ايستاد. آخه مَگه ميشه مشكلي كه سالهاي سال اونو زجرداده بود اينطوري و در كمتر از يكساعت حلّ بشه؟ ولي شد چون پسر ايمان داشت.

نزديك به وقتِ افطار بود كه آندو به نزديكي اون رستورانِ خوب رسيده بودند. آخه ماه رمضان بود ولي ايندو مسافر بودند و نمي تونستند روزه بگيرن. خدا عشق را دوست داره و دستِ تقدير را مأموركرد تابه پاسِ عشقِ آندو، يكي از بهترين ميزها نصيب آنها بشه. شامي فوق العادّه خوشمزّه و سرويسي بسيار عالي. پسر به شكرانه اينهمه نعمتي كه خداوندِ مهربان بهشون داده بود، انعامي قابلِ توجّه به سَرگارسونِ شوخ طبع كه باعث شده بود اون روز بيشتر بهشون خوش بگذره، داد. هردو خوشحال و با خاطره اي بيادماندني از رستوران خارج شدند.

ديگه دستهاي قشنگ و مهربونِ دخترك عرق نكرد. يعني هروقت با پسر بود، عرق نمي كرد. اونها بهترين زوجِ خوشبخت دنيا بودند و دنيايي از موفّقيتها را درپيشِ رو داشتند.

 

-          آب

آبِ زلال، تداعي عشق را مي كنه. عشقي به پاكي خودش. اونوقتها، وقتي ماهِ شبِ چهارده كه قرصِ كاملي داشت را مي ديدم، بيادِ آب مي افتادم امّا اين روزها، هروقت ماه را مي بينم، حالا چه قرصِ كامل باشه و چه يك هِلالِ باريك باشه، ناخداگاه به فكرِ آبِ عزيز مي افتم. من دارم راهي سفري مشم تا دركنارِ اقيانوس آرام بگيرم. آب را بايد درآغوش بگيرم امّا قبلش بايد حسّش كنم. نمي دونم به چه شكلي ظاهرخواهدشد و در چه قالبي رخ خواهدنمود امّا اينو مي دونم كه ايستادن و ركود جز فساد و نابودي چيزي دربرنخواهدداشت. من بايد به راهم ادامه بدم و خداوندِ مهربون دوباره آب را پيش راهم قرارخواهدداد. من بهش ايمان دارم چون معتقدم كه او عادل است و مزدِ تلاشهاي صادقانمو بهم مي ده. دلم مي خواد اون آب، هموني باشه كه من توي ماه مي بينمش. هموني كه با ديدن شاخه گلِ رزِ قرمز و قرآن برام مجسّم ميشه. دلم مي خواد آب را به همون شكل بهم بده. هرچي او بخواد. راضي به رضايش هستم امّا تقاضام همينه. چكاركنم؟ خواستِ دلم اينه ديگه! مگه نبايد بهش بگم؟ آخه باباجون اون خدااست. نزديكترين به ما.

يادگار 25/3/1384

-          زرتشت

اين پيامبر بزرگوار گفتند:

پندارِ نيك، گفتارِ نيك و كردارِ نيك

يك عالم اَسرار درون اين سه دستور نهفته است. معجزه اي در درونش دارد. بهمين دليل است كه من هيچ زرتشتي بدي نديده ام. هرگز حسادت را در وجودشون احساس نكرده ام. هيچوقت هم رفتارِ بدي ازشون نديده ام.

-          تب و مردن

مي گن:

براي كسي بمير كه برات تب كنه

ولي من مي گم:

براي كسي بمير كه برات بميره!

آره عزيزم، اگه كسي را ديدي كه توي همه شرايط بهت وفادارموند و توي همه سختيها و جداييها همواره بفكرت بود، اون تنها كسي هست كه مي تونه تو رو توي آسمونِ آرزوها به يك پرواز واقعي ببره.

-          فريب

نگذار فريبِ خودت را بخوري. ببين: اين تو هستي كه بايد بتوني اون دوستِ وفادارت را بشناسي مگرنه ادّعاها زياد است و مدّعيان فراوان. فكرنكن با تجربه كردنِ برخوردهاي متفاوت و طولاني مي توني اونها را بشناسي چون عملاً وقتِ زيادي براي اينجور كارها نداري. پس راهش اينه كه به حرفِ دلت گوش بدي. آهاي، حواست باشه؛ حرفِ دلت و نه هوست! آره عزيزم. اين دلِ پاك آدمي است كه مي تونه دوستِ واقعيتو بهت نشون بده. بايد خوب گوش كني. صداشو بشنوي. با چيزهاي ديگه قاطيش نكني. يكجايي هوي و هوس مياد سراقت و كسي كه آدم نيست را بعنوان يك دوست بهت معرّفي مي كنه و يكبارِ ديگه هم، اين عقلِ مخدوش است كه دوستِ واقعيتو بعنوانِ يك فرصت طلبِ هوسران برات جلوه مي ده؛ اونوقت دنبال كسي خواهي گشت كه خودت با دستهاي خودت اونو از خودت دوركردي. من حرفِ دلم را گوش مي دم. عاشقِ آب هستم. دوستش دارم. چون خاكم. يعني همون هيچكس.

-          وبلاگها

چيزهاي عجيبي توشون مي بينم. آخه افرادي پيدا مي شن كه اينهمه مزخرفاتِ وقتگيرِ منو بخونند و اظهارِ نظر هم مي كنند. هرچند من بخاطرِ عنايتي كه به نوشته هام كرده اند، سپاسگذارشون هستم و خودم را شرمنده اونها مي بينم امّا برام عجيبه كه اين مطالب را كه صرفاً براي دلِ خودم و از دلِ خودم نوشته ام را مطالعه مي كنند. وقتشون را صرف چنين مطالبِ بي ارزشي مي كنند. من به وبلاگِ چندتاشون سرزدم. مفاهيمِ بزرگي در پسِ گفته هاشون بود كه درمقابلِ عرايضِ من، همچون كوهي در برابرِ تپّه شنِ بي مقداري بود. بهرحال از همشون ممنونم.

ازطرفِ ديگه توي وبلاگهاي مختلف، مطالبي شبيه به هم نوشته ام كه تفاوتهاي ريزي باهم دارند. معمولاً خودم متوجّه مي شم. درواقع يك سايتِ اصلي و چندتا وبلاگِ عمومي است. اينها را براي آينده گذاشته ام.

-          سفر

بايد برم سفر. موندن، يعني راكد شدن و فاسد شدن. نمي خوام عينِ يك آبِ گنديده بشم. ولي براي رفتن بايد يك چيزهايي را رهاكنم چون صبركردن بخاطرِ اونها باعثِ عقب موندن از قافله زمان ميشه. هرچند اين موضوع كاملاً منطقي بنظرمي رسه ولي نمي دونم چرا يكجور دلهره عجيب به دلم مياد. تازه وقتي هم مي رم سراغِ قرآن، يكجورايي بحثهاي عذاب جلوم جلوه گر ميشه ولي خيلي شديد نيست. البتّه اون دلهره هم خيلي قوي نيست. شايد ... . نه بابا آخه توي اينجور موارد چجوري مي تونم به دلم سر بزنم؟ اينجا عقل است كه داره حكمروايي مطلق مي كنه. مي دونم كه بايد حرفِ دلم را بشنوم ولي نمي تونم تشخيص بدم كه آيا دلم همون حرفهاي عقلمو داره مي زنه و يا اينكه چيزِ ديگه اي مي خوادبگه. شايد نياز به مراقبه باشه و يك دوره تذكيه نفس. چه حرفها؟! منو اين حرفها؟ من كجا و اين مراتبِ عالي كجا؟ پس مگر خدا بدادم برسه مگه نه؟

يا خودِ خدا.

يادگار 23/3/1384

-          وبلاگها

خب ديگه؛ اين وبلاگها را با آدرساشون بروزرساني كردم.

http://www.heartrefine.persianblog.com در پرشين بلاك

http://Weblog.zendehrood.com/HeartRefine در زده رود

و در http://cloob.com كه البتّه بايد عضو بود تا بتوني وبلاگم را بخوني.

يادگار 21/3/1384

-          خوباش

مَن تونستم به بديها غلبه كنم. چجوري؟ اينجوري: سعي كردم تا اونهايي كه يكجورايي بهم بدي كردن را دوباره براي خودم مدلسازي كنم منتها اينبار فقط خِصلتهاي خوبشون را در اين مدلهاي تجسّمي قراردادم و رفتارهاي بدشون را ازشون گرفتم. بعدشم توي ذهنم بهشون بال و پردادم. باهاشون حرف زدم و سعي كردم تا دركنارِ خودم احساسشون كنم. حالا بجاي اينكه حسِّ انتقام جوييم فعّاليّتِ مخرّبي از خودش نشون بده، مي تونستم توي عالمي از خوبيها زندگي كنم. عالي بود. ديگه برام مهمّ نبود كه اونها چقدر منو آزارداده اند و اذيّتم كرده اند. ديگه تهمت ها، تمسخرها و تحقيرهاشون وجودنداشت درعوض آزاديم را بدست آورده بودم. بقولِ معروف: هركسي را توي گورِ خودش مي خوابانند. اونها در عالم واقع مي تونستند همچنان به بديهاشون ادامه بدن ولي دنياي قشنگِ منو نمي تونستند براحتي تحتِ تأثيرقراربدن. در اين ميان هرچه دست از رفتارهاي نادرستِ گذشتشون برمي داشتند، بيشتر به اون موجودِ ايده آلِ من نزديكتر مي شدند و من هم بهتر مي پذيرفتمشون چون مايه فخر و مباهاتِ من بودند. البتّه بسودِ خودشون هم بود چون راهِ درست تري را در زندگيشون برگزيده بودند و شايد مي تونستند گذشته خودشون را جبران كنند. امّا يك نكته مهمّ را فراموش نكن: بعضيها آنچنان غرقِ بدي شده اند كه در وجودشون يك امر نهادينه شده. اونها ارزشِ فكركردن ندارن ولي برخي ديگه، غفلتاً خطايي كرده اند و شايد روزي به راهِ درست بازگردند؛ اونها شايسته اين شبيه سازي هستند. به نيمه خوبشون فكركن. براشون اونجوري باش كه درنظرت جاي دارن.

-          ماهيّتِ آب

حالا مي شه فهميد كه آب چجوري توصيفِ جالبي از زيباييها و آزاديها بود. من با كمك اون آبِ آزادي كه به خوبي در ذهنم جاي گرفته بود تونستم از شرِّ بسياري از كجرويهاي ذهني كه درواقع بيماري روحي هستند نجات پيداكنم. آره بدبيني يكي از بدترين آفتهاي روح است و انسان را اسير كلّي بدبختي ديگه مي كنه. اِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثم (براستي كه برخي از كج پنداريها، گناه است). آب تمثيلي از آرزوها و دنياي قشنگم بود كه پيروزيم را تضمين مي كرد. مي تونستم عشقبازي با اون را در زاويّه هاي مختلف به تصوير بكشم. البتّه اينو اِشارتاً بگم كه تجسّمِ بيروني آب بخودي خود نيز مبرّاء از پليدي است. حالا چجوري من اين موجودِ ظريف را شكاركردم، بماند! شايدم اون منو شكاركرده بود!

-          وعده خدا

خدا خودش گفت: اِنّا فَتَحنا لَك فَتحاً مبينا. بعضي مي گن درواقع صرفاً منظور فتحِ مكه نبوده است بلكه فتحِ قلوبِ انسانها بوده است. مطمئنّم كه وعده هاي خدا راست است و حتمي اِلاجراء. آيه 83 و 84 از سوره انبياء:

و يادكن اي رسول حالِ ايوب را وقتي كه دعاكرد كه: اي پروردگار، مرا بيماري و رنجِ سخت رسيده و تو (بربندگانت) از همه مهربانانِ عالم مهربانتري. * پس ما دعاي او را مستجاب كرديم و درد و رنجش را برطرف ساختيم و به لطف و رحمتِ خود، اَهل و فرزندانش را (كه از او گرفته بوديم) با عدّه ديگر به مثل آنها باز به او عطاكرديم تا اهلِ عبادت متذكرِ لطف و احسانِ ما شوند.

اين آيات را صبح از قرآن دريافت كردم! مي بيني چقدر خدا مهربونه؟

-          وظيفه خدا

ببين: اينو تو خوب مي دوني كه اگه حقّي ازت ضايع شده باشه، بايد سعي كني تا اِحياء بشه. حالا اگر بدلايلي ازجمله قَدَربودنِ ظالم يا مسائلِ آبرويي امكانپذيرنبود، اينجا ديگه وظيفه از گردنِ تو ساقِط ميشه و اين خودِ خداست كه حقّت را بازپس خواهدگرفت. اون محالِ ممكنه كه از حقِّ بنده اش بگذره حتّي اگه سالها بگذره. پس مطمئن باش كه اگه امكاناتِ اِحياءِ حقّ برات فراهم بود، به اين تميزي نمي تونستي عمل كني. مي گن:

چوبِ خدا صدا نداره، اگه بزنه دَوا نداره

همين الآن جلوِ چشمات نمونه هاش وجودداره. چرا جاي دور مي ري؟ همونهايي كه سالاها پيش، تو را مظلومانه مورد آزارقراردادند. حالا ببين چه به سَرِشون اومده؟  بَدناميهايي كه دامنشون را گرفته، تنِشهاي اجتماعي مكرّري كه مبتلابهِ اونها و خانواده هاشون است و مهمتر از همه اينكه جلوشون هستي ولي نمي فهمند كه از كجا دارن مي خورن حتّي خدا امكاناتِ بدبختيشون را بيش از پيش در اختيارشون قرارداه و اونها نمي فهمند كه اين چيزها، تسهيلاتِ اجتماعي نيست بلكه ابزاري براي سِيرِ قهقرائيشون است؛ حجّت را تموم نمي كنه؟

بهرحال يادت باشه كه در صحراي محشر، همه پرده ها كنارمي رن و نيتِ واقعي افراد براي همه آشكارميشه. رِيب و ريا ديگه جايگاهي نخواهدداشت. هه مي فهمند كه كي با چه نيتي داشته چه كارِ خير يا شرّي را انجام مي داده و چه تهمتهايي بهش وارد شده و يا اينكه ... .

-          نذر

نمي دونم مي شه نذري را لغو كرد؟ مثلاً اگه نذرِ مهمّي تا پاي جان براي وقوعِ اَمري كرده باشي و اون امر، هنوز حادث نشده باشه؛ آيا ميشه اون نذر را بازپس گرفت؟ بايد بپرسم.

-          زَر

ديشب عجب هلالِ ماهِ قشنگي بود. يادم به چند نكته انداخت. يكي اينكه ازوقتي رفتم به اين دانشگاه، چيزهاي جالبي ديده ام. مثلاً راههاي جادّه اي كه تعميرشدند، نمره اوّل شدنِ دانشگاه در پژوهش و نيز تبديلِ آن به واحدهاي دانشگاهي خيلي بزرگ و افزايشِ رشته هاي كارشناسي اش. اينها بركتهاي خدا نيست؟ ازطرفِ ديگه استادها؛ مثلاً همين ديروز. دوتاشون بدون هماهنگي باهمديگه و بصورتِ كاملاً جدا از هم، در دفترِ بخش، تمرينهاي اضافه اي را به من دادند. تمرينهايي كه به هيچ دانشجوي ديگه اي نداده بودند و البتّه سخت هم هست. همشون برنامه نويسي هست. ميشه گفت نوعي كمك است كه بايد انجام بدم.

يك نفر هست كه با اينكه اون را كه اصلاً هرگز نديده ام و ازطريقِ اينترنت و بخاطرِ كار باهم آشنا شديم و البتّه فرسنگها فاصله مكاني باهم داريم، پَريشَب با سختي تونستم سِيلِ اشكهاشو از پشتِ تلفن متوقّف كنم چون با مطالعه يادگارِ 19/3/1384 وبلاگم انديشيده بود كه موبايلم را بخاطرِ اون بسته ام و چيزهاي ديگه. آخه تا اونجايي كه فهميده ام اون آدمِ مؤمن و بسيار بسيار پاكي است. خيلي مؤمن و پاك.

مي بيني؟ اينجا هست كه مي فهمي عزّت و ذلّت دستِ خدا است. ولي همشون اشتباه مي كنند چون اين ميون فقط آب هست كه تو رو خوب شناخته. آره عزيزم. فقط اونه كه مي دونه تو چقدر حقيري. تو خاكي. پايين ترين سطحِ ممكنه. آره اون تنها موجودِ واقع بين است. مگه نه؟

قدرِ زَر، زَرگرشناسد، قدرِ گوهر، جوهري

-          ديدار

ديگه وقتشه كه به آغوشِ آبِ زلال برم. من دوره آموزشي خودم را گذروندم و انديشه اي پاك را بيش از پيش شناختم. حالا ديگه فريب سرآبها و شبهه آبها را نمي خورم. حالا ديگه حتّي از توي صفحاتِ اينترنت هم نمي تونند سربسرم بگذارن. حتّي با جملاتِ شبهه ادبي ناقص و يا جملاتِ معمّاگونه و يا قطعاتِ هنري بيمارگونه. اين صداقت و صِراحت است كه حرفِ اوّل و آخر را بهم مي زنه. من به ملاقاتِ دريا خواهم رفت چون مسيرِ آب را كشف كردم. من و آب در درياي زيبا، زندگيي جاوداني خواهيم داشت. انشاءالله چندروزِ ديگه. هركه پايه هست، بسم الله. پس بدرود؛ بدرود؛ بدرود.

بخش دوّميادگار 19/3/1384

-          اين حقيقت است

يكي از همكارام اينا را بهم يادداد:

اگر چيزي را مصرّانه مي خواهي، آن را رها كن

اگر برگشت، آن چيز مال تو هست و

اگر برنگشت، بدان كه از اوّل مالِ تو نبود


من آن گلبرگِ مغرورم كه ميميرم زِ بي ابي                   ولي با خفّت و خاري پي شبنم نمي گردم

يادگار 19/3/1384

-          اون يكي

ديروز اون كارآموزي كه حدوداً دوسالِ پيش، باهامون كارمي كرد آمد و قرارشد تا دوباره دوره كارآموزي جديدش را پيش ما بگذرونه. كدوم كارآموز؟ هموني كه خيلي خيلي شبيه يكي از نزديكانِ من بود. هموني كه مي گفتم اين دوتا بايد بدلِ هم باشند. البتّه ديگه بنظرم نيامد كه بدل همديگه هستند. ولي خيلي جالب بود.

-          حجّت

چندروزِ پيش كه داشتم محتوياتِ جيبهامو خالي مي كردم تا لباسِ جديدي بپوشم، چشمم به لاشه بليطي افتاد. من تعمّداً اون بليط را همراهِ خودم نگاه مي دارم چون يك چيزي را بهم يادآوري مي كنه. اونوقتها بايستي ازطرفِ يك شركتِ ديگه مي رفتيم مأموريت. من حتّي الامكان سعي مي كردم تا هزينه هاي كمتري را اون شركت متقبّل بشه چون داشتم يك كار بزرگ راه مي انداختم و بايد هزينه برخي پيشنهادهايم را بعهده مي گرفتم. مديرعامل يا افرادِ ديگر، درجريان نبودند و شايد هنوز هم نباشند ولي بعنوانِ مثال همين بليط، يكي از مواردي بود كه خودم هزينه اش را متقبّل شده بودم. خيلي اونجا را دوست داشتم ولي براساسِ عهدي كه داشتم، بايد اونجا را ترك مي كردم. من به عهدي كه كسي از اون خبرنداره عمل كردم هرچند مجبور شدم تا پا روي آرزوهايم بگذارم و بسوزم امّا جوانمردانه اقدام كردم.

-          گردآب

فقط مسئله سرآب و شبهه آب نيست. گردآب يعني جرياني كه تو را توي خودش مي كشونه و خفه مي كنه و شايدم له و تيكه تيكه! كي مي تونه درمقابلش مقاومت كنه؟ امّا بايد اينكار را كرد. نبايد گذاشت تا گردآبِ زندگي آدم را خوردكنه و درخودش حلّ كنه. بايد با ايمانِ قوي، ديدگاهت را سالم نگاه داري و دچار خطاهاي منطقي نظيرِ دور و تسلسل نشي. اينها خطاه هستند. برگشتِ عواملي كه باعثِ دوري تو از آبِ واقعي ميشه همه اش نشانه هايي از يك آزمونِ جدّي است. من اجازه نمي دم كه خطاي دور تكراربشه چون به آب وفادارم. آب روشني بخشِ وجودم است. براي برهم زدنِ يك گردآب نياز نيست كه در كانونِ آن يك انفجارِ بزرگ ايجادشود بلكه مي توان آنچنان درجهت مخالف چرخيد و ادامه داد تا دنيا جهتِ جديدِ چرخش را بپذيرد. رقصِ صوفي را كه مي دوني چجوريه؟ يادت رفته موزه هنرهاي معاصرِ تهران را؟ خاطراتت را هرگز فراموش نكن. بهرحال اينهمه سرآب و شبهه آب كه در غيابِ آبِ عزيز برسرت ريخته اند، درست مثلِ همون شبهه آبِ دوّمي كه دوباره دو روزِ پيش سعي در مشغول كردنت كرد، همه امتحاني براي تو است. ببين به چه كسي اجازه برقراري تماسي مثلِ تماسِ تلفني مي دي؟ دعوتِ چه كساني را خواهي پذيرفت؟ به چه كسي اجازه بازگشت مي دي و با چه شرايطي؟ مگه موبايلت يك دستگاهِ پيشرفته نيست؟ خوب بهش نگاه كن. به ليستِ تماسهاي مجازش. اگه بخواهي مي توني با شهامت آنگونه تنظيمش كني كه فقط زلالي آب را درونش ببيني. تا حالا كه اينگونه بودي. انشاءَالله همچنان خواهي ماند.

-          موج

اون موج ديگه چندان نمي تونه سربسرم بگذاره چون از توهم خارجش كردم. بعنوان يك واقعيت پذيرفتمش و به منشأِ اون نگاه كردم. اوني كه ارسالش مي كرد را آزادگذاشتم. اون هنوز در وجودش ترديدداشت. ترديد يعني تضعيفِ آنچه كه در گوهرِ وجود نهفته است. او قدرتِ امواجش را داره ذرّه ذرّه ازبين مي بره. شهامتش را فراموش كرده. خودش را باخته. ولي زندگي جريان داره و مجبوره كه دوباره سرِ پا بايسته. حالا اگه اينجوري پيش بره، وقتي كه دوباره سرِ پا ايستاد، قوي نخواهدبود و چند مدّت بعد، دوبار كمر مي شكنه! اين خطاي دور، تكرار ميشه. شهامت ريشه در صدق و اراده داره. آيا بهتر نيست كسي كه به چيزي معتقد است، قدمهاي محكمش را در راهِ آنچه كه درست مي پندارد آنچنان بردارد كه صداي پاهايش لرزه بر شيطانِ نفسش اندازد تا او ديگر نتواند با وسوسه ترديد، آينده اش را تحتِ تأثير قراردهد؟ آنچه كه قوانين و سننِ جامعه را شكل داده است، باورهاي عوام است و نمي تواند الزاماً باعثِ خوشبختي بقيه گردد. هركس به تناسبِ امكانات و موهبتهايي كه خداوند بهش داده بايد اقدام كنه و از زبانِ هرزگردِ اين جماعتِ بخت برگشته نترسد. چرا نمي فهميم كه شرايطِ سعادتِ ما ممكن است در اين چارچوبِ نامتناسبِ اجتماعي نگنجد؟ بخدا اگه درست و محكم اقدام كني، همون جامعه كه مَتلَك بارت مي كرده و به استحضاء مي گيرفتت، بهت آفرين خواهدگفت و سرمشقي براي فرزندانِ آينده اش قرارت خواهدداد. قسم مي خورم.

يادت باشه كه شايد اين فرصتِ آخر باشد.

يادگار 18/3/1384

-          تست روانشناسي

يكي از همكاران، آدرسِ سايتي را براي تست روانشناسي ساده به من پيشنهادكرد. آدرسش اينه: http://www.IranMatch.org/Personality/index.php من هم آزمايشي كردم. مي دوني كه معمولاً توي اينجور تستها، مثل طالع بينيها، تقريباً اكثرِ چيزهايي كه بهت مي گن، بنظرت درست و منطبق با شرايطت است! ولي اين يكي جالبتر بود. به شرح زير:

خيالباف

(تاثير پذير، درون گرا، آرمان گرا، احساسي)

تو يك تيپ «خيالباف» هستي. كم حرف و با قوّه تخيل زياد. تو اصولاً شخصيت خجالتي و ساكتي داري. تو علاقه زيادي به حقايق، وقايع و كلاً چيزهايي كه در اطرافت مي گذرد نداري ولي در عوض جهاني دروني براي خودت ساخته اي كه كاملاً پيچيده و باشكوه است.

قدرت خلاقيت و حسّ نيرومندت، باعث شده كه شخصيتي قوي داشته باشي كه اگر كسي تلاش كند تو را بشناسد، حتماً اين شخصيت قوي را مي بيند. البتّه كمتر كسي چنين تلاشي مي كند، چون مردم معمولاً فكر مي كنند كه در زندگي آدم نا موفقي هستي.براي همين هم، جوان! سعي كن با خودت كمتر حرف بزني و با مردم بيشتر.

 

-          راهِ حلّ

انصافاً خيلي نزديك به خال زده امّا جونِ من اين راهِ حلّشه؟ حالا كه يك گوش مفت پيدا كردم و صادقانه ترين لحظاتم را دارم باهاش مي گذرونم، ولش كنم و با خودم كمتر حرف بزنم و با مردم بيشتر؟! كدوم مردم؟

-          همون جريان

يادته چند روزِ پيش درموردِ اون آقايي كه اون خانمه بدجوري سرش كلاه گذاشته بود، يه چيزايي نوشتم؟ نكنه منظورش از مردم اونجور كلاهبردارها و يا دستكم اونهايي كه اجازه مي دن اينجور كلاهبردارها دائماً ترفندهاي جديدي را بكارببرند، هست. نه بابا شوخي كردم چون اونها رسواي عالمند و من فقط براي شوخي دوباره به اونها اشاره كردم. آخه ديشب دوباره به فكرِ اونجور قضايا افتادم و اينكه خودم دارم محلّ تولّدِ اين كلاهبردارها را همه روزه مي بينم. مي دونيد چقدر پول و امكانات حاضرم مجدّداً خرج كنم تا اينجور كلاهبردارها را بازم بشناسم و در دامشون نيفتم؟ بنظرِ من مي صرفه. آدم اگه قرارباشه تحتِ تأثيرِ كلاّشي اينجور كلاهبردارهاي مكاّره همه چيزش را ازدست بده، بهتره همون اوّل خودش پا پيش بزاره و خسارتي كنترل شده بهش وارد بشه ولي درعوضش اون نامردها را بشناسه و زندگيشو به دستِ اونا نده و به اصطلاح بهشون اعتمادنكنه.

-          راحته

جاي دوري نرو. امتحانش از اوني هم كه فكرمي كني ساده تره. برو ضامنِ وامشون بشو، اصلاً بهشون وام بده. توي كارهاي اداري، كمكشون كن و بعضي هزينه هاي خدماتِ اجتماعيشون را بعهده بگير. ببرشون رستوران. خرج كن. نترس. توي همينجور جاها خودشون را نشان مي دن. يكجايي دندانهاي طمعشون را خواهي ديد. اوندفعه هم بهت گفتم. يا، وقتي طرف را كاملاً دوشيدن، ولش مي كنند بره و يا، وقتيكه در بدست آوردنِ منافعِ بيشتر شك كردن! اونوقته كه اعلامِ برائتِ تو از اونا باعثِ رسوايي زودترشون ميشه. ولي رمزِ اصليش اينه كه هميشه نظرت با خدا باشه.

-          آب

آيا مي دوني آب با تمامِ روح بخشي و زندگي بخشيش، اگه يكجا راكد بمونه، مي گنده؟ معدنِ اَنگلها و حشراتِ موزي ميشه. ولي اون آبي كه من بهش دل بسته ام، هيچوقت پشتِ هيچ سدّي موندگارنمي شه. آخرش راهشو با كمك شيبِ خاك بسوي پايداري بيشتر پيدا مي كنه. دريا ميشه و سرافراز. اين سربلنديشه. با صداقتش پيش ميره. خاكم ازاينكه داره سطحش بهمراهِ آب كنده ميشه و با اون آب برده ميشه، ناراحت نميشه چون مي دونه كه هرچي ازش كنده ميشه، داره به اتّفاقِ آب، به دنياي برتري ميره. دوستت دارم آب؛ بخدا.

يادگار 17/3/1384

-          وبلاگ

پرشين بلاگ خيلي خيلي كند است و بروزرسانيش دردسر داره امّا cloob سريع است ولي بعضي امكاناتِ پرشين بلاگ را نداره البتّه امكاناتِ ديگري بجاش داره. اشكال عمده اش اين است كه تا واردش نشي نمي توني وبلاگ ديگران را ببيني؛ تازه بايد اون را اوّل پيدا كني كه معمولاً يا توي ليستِ دوستانت قرارداره يا بايد براساس اسمش دنبالش بگردي. امّا پرشين بلاگ از اين جهت اين مزيت را داره كه مي توني يك آدرس از وبلاگت به ديگران بدي. ما كه به وبلاگ ديگران كاري نداريم.

-          جمله زيبا

ديروز اون آقاي راننده جادويي بازم اومد پيشم و اصرار داشت تا جمله اي را گوش كنم و منم فقط گوش دادم و لبخندي زدم و بكارم ادامه دادم امّا دوباره برگشت و خواست توجّه خاصّي به اون جمله كنم. آخرش متوجّه اهميتِ جمله شدم و نوشتمش:

دوستم داشته باش، شايد فردايي نباشد.

با خودم گفتم: حتماً حكمتي دركار است. نمي دونم چي ولي هست.

-          ليستِ دراز

بعضيها نمي تونند دوستِ واقعيشون را تشخيص بدن. يكي از علّتهاي قرنِ بيست و يكميشو مي دونم. به ليستِ دوستانشون توي سايتهاي دوستيابي و مهمتر از همه همين Yahoo Messenger نگاه كن. خدا بده بركت. يك ليستِ عريض و طويل. تازه چندتا ID هم دارند كه توي هركدوم كلّي دوستِ ديگه چپوندن. مسلّمه كه خودشون را دستِ اينجور ارتباطاتِ اينترنتي مجهول داده اند و خودشون با دستِ خودشون كلّي عواملِ اِلقاءِ رواني ايجاد كرده اند. حالا يك دوستِ واقعي و صادق، جاش نمي تونه بينِ اينهمه به اصطلاح دوستِ اينترنتي باشه. آخه اون كه مشغوليت نيست بلكه يارِ واقعي و مونسِ حقيقي هست.

-          نمي خوام

مي خوام اينجا نباشم؛ با اين افراد نباشم! اينا، اون چيزي كه مي خوام، نيستند. اونجايي كه مي خوام، قرارندارم. اون كسي را كه مي خوام، حضورنداره. آخرش يكروزي .... .

-          ناامّيدي

نمي دونم چرا هروقت نا امّيد مي شم سوره توبه برام مياد! آخه من كه از خدا ناامّيد نشده ام؛ من از خلقِ خدا ناامّيد شدم. ديگه كاري به كارشون ندارم. اصلاً نمي تونم كاري داشته باشم. من كه نمي تونم سر به خانه اي بكنم كه راهم نمي دن. پس چرا اينطوري ميشه؟

-          دلم مي سوزه

يك شب اون ورووجك را داشتم مي رسوندم خونشون. متوجّه بودم كه حالش خوب نيست. شيشه پنجره اتوموبيل را علي رغم سرد بودنِ هوا مي آورد پايين. نزديكاي خونشون يكهو حالش بدتر شد و آورد بالا. تمام جلوي ماشين پر از ... شد. سعي كردم بهش دلداري بدم. شرايط را تقريباً كنترل كردم و تحويلِ خانواده اش دادمش. چند كوچه پايين تر از خونشون، ماشين را متوقّف كردم تا اون جلو را تميز كنم. خداي من، نه تنها زياد بود بلكه بوي بسيار تندي مي داد. خيلي دلم سوخت. من ناراحتِ اونهمه كثيفي و يا بوي تندش نبودم بلكه از اين زجر مي كشيدم كه متوجّه مي شدم اون كوچولوي مهربون چقدر سختي كشيده است. ظاهراً هيچ چيزي توي معده اش از ظهر به اونطرف هضم نشده بود و اسيدِ معده اش به حدّ بالايي رسيده بود. دلم مي خواست براش گريه كنم. در طول روز متوجّه شده بودم و سعي كرده بودم براش كاري بكنم امّا نشده بود. خيلي ناراحت بودم. با دستام داشتم اونجا را پاك مي كردم و در درون داشتم فرومي ريختم. حالا هم كه مدّتِ زيادي گذشته، بازم كه بياد اون شب و سختيهايي كه اون مهربون تحمّل كرده بود مي افتم، اعصابم داغون ميشه. خيلي دلم مي سوزه. كاشكي نبودم و نمي ديدم كه چه زجري را تحمّل كرده. امّيدوارم هميشه سالم و سلامت باشه چون از صميم قلب دوستش دارم.

يادگار 16/3/1384

-          اَشرفِ مخلوقات

وقتي خداوند خلقتِ انسان را بپايان رساند، به خودش آفرين گفت (وَ تَبارَك اللهَ اَحسَن الخالِقين). بعدشم مقامِ اشرفيتِ مخلوقات را به انسان عطا كرد. مي دوني يعني چي؟ يعني از هرچه خداوند خلقت كرده برتري. يعني خيلي حاليته.

ازطرفِ ديگه مي دونيم كه اگه لحظه اي اراده خداوند درخصوصِ تداومِ وجودِ چيزي متوقّف بشه، اون چيز ديگه وجودنخواهدداشت. اينجوري بگم كه حتّي آفريده هاي دستِ بشر هم بدونِ اراده خدا، حادث نمي شدند. خب حالا اشرف جان، با يك حسابِ دو دوتا چهارتا مي توني به اين نكته برسي كه از همه مخلوقات، چه آندسته كه مستقيماً به خواست باري تعالي آفريده شده اند و چه آن دسته كه توسّطِ همين انسانها امّا با اِذن و تداومِ اراده خداوند ايجادگرديده اند، برتري. يعني همشون را مي توني راهبري بكني. خب حالا زشت نيست كه جلوِ يك چيزي مثلِ كامپيوتر يا هر وسيله پيشرفته ديگري كم بياري؟ نشد ديگه. اَشرفِ مخلوقات نمي تونه كم بياره.

-          بازم هست

تازه خدا بارها گفته كه توي آفاق و اَنفس سير كنيد تا بزرگيهاش رو ببيند. وقتي مي گه، حتماً بايد بشه. حالا باورت ميشه كه ما براي سير و سفر به فلان سيّاره لازم باشه ميليونها سال با سرعتِ نور سفر كنيم و بازم بهش نرسيم؟ نه عزيزم، يكجايي اشتباه شده. باوركن. آخه مگه ميشه اشرفِ مخلوقات نتونه دستورِ صريح آفريننده اش را اجرا كنه؟ پاشو بگرد ببين كجاي محاسباتت اشتباه بوده. تا كي مي خواهي فرقِ مؤلّفه هاي برداري فيزيكي را با سايه هاشون برروي نمودارهاي دو بعدي و بعضي وقتها سه بعدي را فرضِ مطلقِ واحد بپنداري؟!

-          دريا

نمي تونم به دريا، ساحلش و يك جزيره سرسبز نينديشم. برام اونجاي رؤيايي هميشه در كنارِ آب، آبي كه همواره سرتاسرِ وجودم را تسخير كرده بود، يك آرزوي ديرينه بوده و هست. اين تنِ خاكي بايد مي تونست آبِ زلالِ مهربون را به اون سرمنزلِ سعادت و سلامت برسونه. هميشه در آرزوش بوده ام و خواهم ماند.

-          آزادي

يكروزي آزاد مي شم. اونوقت مي شم يك آزاده واقعي. مي دونم اون روز فراخواهدرسيد. خدا بهم كمك خواهدكرد. يكروزي از اين اِسارتها نجات پيدا مي كنم. نمي دونم چجوري ولي خدا كريمه. اون يارِ بنده هاش است. دلم را به اون خوش مي كنم. دلم مي خواد هرچه مجنونتر و ديوانه تر ميشم، بيشتر با او تنها بمونم. يواشكي بهت مي گم: اون موجها بازم سراغم اومدند. فكرمي كنم يكي كارم داره. اگه برم دكتر حتماً از اون قرصهاي بي خيال كننده مي ده به خوردم. دلم مي خواد چه اون قرصها را بخورم و چه نخورم، با خداي خودم تنها باشم و بهش دردِدام را بگم و گلگيهامو بكنم. آخه اون خداي خودِ منه. مالِ خودمه ديگه.

كجايي اي بهارم، گلِ نازِ ديارم                      كجايي كه اسيرم، اسيرِ روزگارم

-          رازِ دل

هميشه سنگِ صبورِ اينو آن بوده ام امّا يك مدّتي هست كه ديگه اينجوري نيستم. يكجورايي فرصتِ اينكه آدمها بخوان برام از مشكلاتشون حرف بزنند را بهشون نمي دم. بدجوري رفتم توي خودم. راستشو بخواهي، ديگه مثلِ اونموقعها طاقتشو ندارم.

-          سياه شد

بازم دوباره بالاي ساقِ پام يعني تقريباً پشتِ زانوم، سياه كرد. همّش بخاطر بارفيكسهايي هست كه با پا مي زنم. آخه من با پاهام به ميله بارفيكس آويزون مي شم و به اصطلاح، دِراز و نشست مي رم. فشارِ ميله بارفيكس كه براي تحمّلِ وزنم به پشتِ زانوهام واردميشه، باعث ميشه كه اينجور كبوديها پيش بيان.

-          رَم كرد

دائماً يادم مي افته به يكي كه خيلي دوستش داشتم و برام عزيز بود و البتّه هست. وقتي كه با اون ورووجك كارمي كردم و براش حلّ مسئله اي را توضيح مي دادم، ناگهان زوق زده مي شد و مثلِ فِشفِشه كلّي كار مي كرد و گاهي اوقات اَفسارِ كلام را از دستِ من بيرون مي كشيد. اونوقت بهش مي گفتم: «رَم كرد، مواظب باش نري تو زَمينِ مردم» اونم يك خنده قشنگ و شيرين مي كرد و به خودش مي آمد و با روحيّه اي شادتر به كارش مي پرداخت. خيلي قشنگ بود چون با اين ترفندها نمي گذاشتم خستگي خيلي بهش غلبه كنه. درست نمي دونم اين روش را از كي يادگرفتم ولي فكرمي كنم بايد يكي از معلّمام بهم يادداده باشن. يادش بخير. اينم مثلِ گامباليني هست.

-          خاطرات

مي دونم يكروزي اين يادآوري مكرّرِ خاطراتم منو از پا درمياره. جزئيّات هم همراهشون هست. خيلي دقيق. چيزهايي كه ممكنه براي ديگران اصلاً مهم نباشه ولي توي ذهنِ من حَك شده. نمي دونم چرا اين موقع، اينجوري به من حمله ور شده اند؟ بايد مشغوليّتهايم را بيشتر كنم. نبايد بگذارم مغزم فرصتي براي يادآوري داشته باشه ولي بازم به اين راحتيها نميشه. گاهي هم اصلاً نميشه. آخه هرچي ميبينم، بدنبالش يك چيزي را بيادم ميارم. شايد علّتش اين باشه كه درتمامِ اون موارد حتّي اونهايي كه ... يك صداقتِ ويژه بر روح و ذهنم حاكم بوده است. خواستني صادقانه و از سَرِ ايمان و اعتقادِ راستين و بدون كلك.

-          شكر

خدايا بخاطرِ آنچه كه بهم ندادي بيشتر شاكرم هرچند علّتِ بسياري از آنها را نمي دانم. خدايا از آنچه كه بهم دادي و بعدش ازَم گرفتي، هرچند ممكن است بسيار دردناك و طاقت فرسا بوده باشد، بيشتر از مواردِ ديگر سپاسگذارم. ولي هيچيك از اينها باعث نمي شه كه دوباره ازت درخواستشون را نداشته باشم. من ناممكنها را از تو مي خوام چون تو خدايي. خدا! يعني هموني كه غيرِ ممكنها را ممكن مي كنه. يعني خواستِ مطلق. من از تو مي خوام آنچه را كه خودت مي دوني و به كسي حتّي خودم هم جرأتِ بازگوييش را ندارم. آنچه غيرِ ممكن است، درنظرِ انسانهاي حقيري چون من غير ممكن بنظرمي رسد ولي براي تو هيچ چيز غيرِممكن نيست. خودت گفتي: اُدعوني اَستجِب لَكم. پس منم تو را مكرّراً خواندم و امّيدِ آن دارم كه جوابم دهي. يا الله.

دِلَكم از آدما بگذر، دلِ اين آدما سنگه                                                  براي گفتنِ دَردام، قافيه تنگه و تنگه

توي شهرِ آرزوها، مي سازم يه خونه رو آب                               مي سازم شهري با اشكام، بادلي پر از تلاطم

مي سپرم دل به يه معشوق كه هميشه آشنامه                              مثلِ يك چراغِ روشن، روشني بخشِ شبامه

دل سپردن كارِ ما بود، بي توقّع، بي بهانه                                   از همون لحظه اوّل، لحظه هامون عاشقانه

چه كسي عشق و مي دونه، كي مي دونه چي مي گيم ما؟         چجوري بگيم تو اين دل مي گذره چه شور و غوغا؟

آدماي توي قصّه، بياين باهم بخونيم                                            به همه بگيم كه ما هم معني عشقو مي دونيم

تا ديگه اين منِ عاشق، نگه كه آدما سنگن                         نگه كه تو جادّه عشق، آدما بي پا و لنگن

گرفته شده از نوارِ سفر و هديه به آبِ عزيزم

-          وقتِ رفتن

ديگه اين توهّمات داره كاردستم ميده. دست از سَرِ اكثرِ قسمتهاي اينترنت برداشته ام. فقط مونده همين سايت. شايد بهتر باشه از اينم دست بكشم و برم سراغِ كاغذ. كاغذايي كه بعد از سياه كردنشون بايد عين خودم روونه سطلِ آشغال بشن! نمي دونم؛ شايدم اين كار را نكردم و شايدم چند ساعتِ ديگه .... .

يادگار 13/3/1384

-          مرد نامرئي

اونوقتها تصوّر مي كردم كه مرد نامرئي يعني كسي كه ديده نمي شه ولي حالا فهميدم كه اينجوري نيست. بهترين دليلش هم خودم هستم. اين سايت يك سايت عمومي است و همه مي تونند بهش سربزنند امّا هيچكس براي مدّت زيادي در اون متوقّف نمي شه و دل بهش نمي ده. خيلي جالب است چون من همه چيز توش مي نويسم. از وقتي كه از آب دورافتادم، مونسم همين سايت شده.

من حرفهايم را توي يك مكان عمومي دارم همانطوري كه دوست دارم و با هر آهنگي كه نيازدارم، مي زنم امّا كسي را متوقّف نمي كنم. مشخّصاتِ رسمي من بصورت كامل توي اينترنت هست. همه چيز هست ولي هيچكس منو نمي بينه. درواقع اگر هم ببينه، چون براي اون نيستم، جلوش غيب مي شم. ديگه به اين سايت سرنمي زنه و اين همون تضمين آزادي من است!

-          خانواده اصيلِ آب

آب، مادري بنام اَبر دارد. مادري كه هرگز چيزي را از راهِ نادرست بدست نياورده است. پدري بنام باد دارد. پدري راستگو كه عامل نمايشهاي جادويي و زيباي ابر در آسمانِ خلقت است. وقتي مي بينم كه ابر به شكلهاي گوناگون و گاهاً زيبا در آسمان حركت مي كند، مي دانم آسمان ميدانِ عشق بازي باد و ابر شده است.

آب خواهري دارد بنام شبنم. هروقت ببينيش بي درنگ بيادِ آب مي افتي. برادري دارد پرجَست و خيز بنام قاصدك. دائماً از روي جويبارِ زلالِ آب به اين سو آن سو مي پرد. به آن خواهرش يعني شبنم سر مي زند. گاهي چيزهايي را براي شبنم تعريف مي كند و گاهي نيز براي آب. برادرِ خوبي است.

امّا آب؛ او برسطح خاك روان است. مسيرش را با هماهنگيِ خاك مشخّص مي كند. آندو با هم مي روند و مي روند تا بجايي مثل دريا برسند. آنجا آب، خودش را در دامانِ خاك مي بيند. باشكوه است و خاك نيز هرچند بسترِ آب است ليكن خود نيز گاهاً با افتخار، سَر از آب، جزيره وار بيرون آورده و شكرِ خدا را بجاي مي آورد.

من همه افرادِ اين خانواده صميمي را باهم دوست دارم و دلم مي خواد هميشه باهم باشند و منهم بينشون، محرمشون و يارشون.

-          عشقِ خاك

خاك بدون آب، مرده اي بيش نيست. هنگامي كه آب را در درونِ جانِ خودش نگاه مي دارد، سَرسبزي و خرّميشان، عالمي را به رقص وامي دارد. آنگاه اين آب است كه با افتخار برروي خاك، جويباران وار مي خرامد و به دنيا مي گويد: اين درختان و گلهاي زيبا از عشقِ ميانِ من و خاك است و بس. ولي هرگاه آندو همديگر را گم كنند، خاك همان خاك مرده كوير مي شود و آب بخارِ پراكنده آسمان و به ثمر نمي نشينند. آنوقت، آنقدر بدرگاهِ خدا اِلتماس مي كنند تا دوباره بهم برسند و زندگي و عشق، دوباره از سرگرفته شود. مي داني چگونه؟ .... .

-          جشنواره

اين دوّمين بار است كه از شركت در جشنواره خوارزمي كناره مي گيرم چراكه بازهم حضورِ آب را حسّ نمي كنم. دلم مي خواهد ساير جشنواره هايي شبيه به اين جشنواره را نيز بشناسم خصوصاً آنهايي كه در كشورهاي پيشرفته برگزارمي شوند امّا فعلاً بدون آب نه.

-          گامباليني

بازم اين واژه قشنگ. مدّتهاست كه هروقت به چاله و چوله اي برمي خورم، بصورتِ ناخودآگاه كلمه گامباليني با تمام تفاسيرش در ذهنم نقش مي بندد. برام يك دنيا اَرزش داره چون ريشه در صداقت و معصوميّتِ پاكي داره و فقط همين خاطره ها برام موندن. حالا كه توي اين سايت خودم را محبوس كرده ام و به جايي و چيزي سرنمي زنم، اين واژه برام كليد كلّي از آرزوها ي زيباست.

-          كلوپ

يكي از آشنايان، سايتي را بهم معرّفي كرد و من نيز خواسته يا ناخواسته واردش شدم. آدرسش http://www.cloob.com است. خيلي سريع است. از پرشين بلاك سريعتر. عضوش شدم ولي به وبلاگهاي ديگران كاري ندارم. وقتي كه داشتم مشخّصاتم را ثبت مي كردم، مثلِ هميشه راست گفتم و كاملاً رسمي عمل كردم امّا هنگاميكه از علاقه منديها و اينجور چيزها پرسيده شدم، آب را ذكر كردم. خيلي جدّي. چرا كه نكنم؟

-          ريّاضت

يادت است كه گفتم: اسلام با ريّاضت مخالف است؟ يادته كه توضيح دادم؟ دوباره مي گم امّا با يك حكمت:

مرتاض، جسمش را با تحمّلِ غيرِ متعارفِ سختيها آنچنان تحليل مي دهد كه از روحش كوچكتر شود. آنگاه روحي والاتر و برتر از جسمش كه نماد وابستگي به دنياي مادّي است، خواهدداشت. درحاليكه اسلام براي نيل به اين مقصود دستور بر اِرتقاءِ درجه روحانيّت و عزّتِ نفس دارد. با تعليماتي جامع و بدون شكنجه جسم. البتّه در اسلام شكنجه جسم حرام است.

حال مي دانم سختيهايي كه مستمرّاً تحمّل مي كنم و به كسي نمي گويم و نيز بحرانهاي عاطفي و روانيي را كه بي صدا پشتِ سَر گذاشته ام، چه اثري بر وجودم و اِرتقاءِ روحم خواهدداشت. پس بايد شكرش را صدچندان بجاي آورم.

-          موج

ديگر اون موج بصورتِ مكرّر و بدور از رعايتِ زمانِ خاصّي داره به سراغم مياد. مثلاً ديشب حدود ساعتِ 20:15 تا 21 و امروز صبح، دور و بَرِ ساعتِ 7. احتمال داره كه اصلاً موجي دركار نباشه و من دچارِ توهّمِ شديد شده باشم چون بنظرم مياد از منبعي داره منتشر ميشه كه امكانش منطقاً بسيار كم است و شايد هم غيرِ ممكن. آيا از كسي كه هرگز نخواهدخواست، چنين شود؟! بهمين دليل احتمال مي دم كه دچارِ توهّمِ ناشي از تداعي و معاني شده باشم. شايد بهتر باشه به خودم كمتر اجازه بدم تا اين سو و آنسو برم و اين مقاله و اون مقاله را مطالعه كنم. هرچند مدّتي است كه از مطالعه وبلاگها حتّي الامكان خودداري مي كنم ولي شايد كافي نباشه و بايد كمتر اجازه بدم تا اَجسام، رويدادها، خيابانها و مكانها باعثِ تداعي آنچه كه در حافظه ام گنجيده اند، شود.

احتمالاً مشكل از زماني شروع شد كه درمقابلِ بيادآوري خاطراتم مقاومت نكردم و اجازه دادم تا با تمامِ جزئيّات، جلوم رژه بروند! آره با كوچكترين جزئيّاتِ ممكنه.

-          امروز

امروز صبح اجازه دادم تا درحالِ رانندگي، آب در خاطرم زنده شود. گويي سمتِ راستم حضورداشت و من با تمامِ وجود اِحساسش مي كردم. بسيار نرم و لطيف بود. البتّه آنزمان طبقِ معمول داشتم ذكرمي گفتم و دعا و قرآن مي خواندم. آخه من مدّتها است كه ديگه نه راديو گوش مي دم و نه نوار مي زارم بلكه درحالِ رانندگي اونم توي جادّه كه با خداي خودم تنها مي شم، مستمرّاً و بي وقفه ذكرش را مي گم و خلاصه اينجوريها حال مي كنم.

نكنه خيلي دارم ديوونه مي شم. شايدم توي ديوونه خونه، آب بهم برسه!

-          نويسندگي و تحقيق

دلم مي خواد بزارن راحت باشم و بشينم فقط واسه خودم بنويسم و بنويسم و بنويسم. داستان؛ اونم داستانهايي كه دوست دارم. دلم مي خواد يك پايه داشته باشم و شروع كنيم به تحقيق و پژوهش. آخه روي يك چيزِ خيلي باحالي كاركرده ام و قشنگ مدوّنش كرده ام. بايد پياده سازيش كنم. دلم مي خواد براي جشنواره هاي خارجي اِرسالش كنم ولي نميشه. امكانش نيست. كسي كه پهلوم باشه و اون شرايط را داشته باشه، دور و بَرم نيست. بازم خودم هستم و خودم.

-          دماغ سوخته

شبهه آبِ دوّمي را هم ردّ كردم. خيلي منطقي. اون متوجّه شد كه مشتري بازارش نيستم و قرارنخواهدبود كه باشم.

-          عدد

سَرِ كلاسِ اَسِمبِلي بوديم كه در پاسخ به سؤالِ استاد، يكي از دانشجويان عددي را ذكركرد. استاد گفت: «عدد نگوييد؛ من از عدد بدم مي آيد بلكه بگوييد كدِ اَسكي يك چيز ... .» من بلادرنگ بيادِ آب افتادم كه هرچند منابعِ عددي بسيار بزرگي همچون پاكي و عشق را دَربَر دارد امّا از عدد بدش مي آيد! مي پرسي از كجا مي دونم؟ نميشه بگم چون خيلي محرمانه است.

-          اتّفاق

اين يكي ديگه خيلي عجيبه! الآن كه داشتم از ارسنجان مي آمدم، تعداد زيادي مي خواستن باهام به شيراز بيان چون بليطِ اتوبوس گيرشون نيامده بود. منهم موافقت كردم و چهارنفرشون را همراهم آوردم. يكيشون اِصرارداشت تا نوار بزارم. منهم بعد از ماهها پخشِ ماشين را راه انداختم و به او گفتم خودش نواري را انتخاب كند. او نوارِ سفر را برگزيد. نواري كه آهنگها و ترانه هاش منو تكان مي داد. تازه بعدشم درموردِ اَراك كه محلّ خدمتِ سربازيش بود برام صحبت كرد.

جريان چيه؟ درست توي اين شرايط بايد نواري از خاطراتِ من و ... . يكي به من بگه جريان چيه؟ داره چطور ميشه؟ آيا اين جريانات بهم ارتباطي داره يا اينكه من پاك دارم ديوونه مي شم؟

يادگار 12/3/1384

-          نذر

ديروز رفتم پيشِ يكي از مقرّبينِ درگاهِ يار و دوباره تجديدِ نذر كردم. من نذري تا آستانه توانائيهاي جسميم براي بازگشتِ عشقِ زلالِ آب كرده ام. نذرهايي كه ممكن است سلامتي ام را درخطر اندازد ولي آبِ پاك زلالِ عشق، لايقِ آن است. مگرنه آنموقع قسم خورده بودم كه همه چيزم را وقفِ وجودِ معصومش كنم؟ حال نيز چنين خواهدبود بلكه بيشتر و تضميني بس قويتر. انشاءَالله. پايداريم آن را تضمين كرده است.

-          معجزه اي در راه است

مي دونم كه معجزه اي در راه است. ساعتِ 20:47 ديروز دوباره اون موج را حسّ كردم. يكجور پيام داره. سمت و سو داره. مي خواد چيزي را بهم بفهمونه. ولي مي ترسم كه هنوز آثارِ تداعي معاني باشه و موجي دركارنباشه! آخه قدرتِ تجسّم من قوي است. تداعي و معاني در ذهنِ افرادي مثلِ من، جايگاهِ ويژه اي داره. بايد مراقب باشم. شايدم بهتر باشه كه بهش زياد اِعتنا نكنم؛ هرچند شايد معجزه اي در راه باشد!

-          قربون صدقه معشوق

يادت هست داستانِ آن چوپاني كه داشت قربون صدقه خدايش را به زبانِ خودش مي كرد؟ كه:

ديد موسي شباني را به راه            كو همي مي كرد: اي خدا و اي اِله

تو كجايي تا شوم من چاكرت                  .......................................

وقتِ خواب آيد، بروبم جايكت                     چارقت دوزم، كنم شانه سرت

حضرت به خشم آمدند و گفتند كه خدا از اين كفرات ناراحت مي شه و دنيا زير و زبر ميشه امّا خدا به ايشان فرمود برو و از دلِ اون شبان بيرون بيار چون او براستي و از سرِ صدق اينگونه خدايش را نيايش مي كرد و من دوست دارم.

عجب درسي در اين حكايت نهفته است؟

-          معشوق

مي گن معشوق، نازها مي كنه و همواره دلش مي خواد تا دلِ عاشق را به درد بياره. من قبول ندارم چون مي دونم كه معشوق واقعي موجودي است كه شايستگي عشق ورزيدن را داره. و كسي لياقتِ دريافتِ عشق را داره كه خود نيز به درجه والاي عشق رسيده باشه يعني خودش نيز عاشق باشه. رابطه خداوند و حضرت محمّد(ص) همينگونه بوده است يعني اينكه: هردو در آنِ واحد، هم عاشق بوده اند و هم معشوق. و اين چيزي است كه قاطعانه شرطِ اصلي رابطه عاشقانه را بهت مي آموزه. درست در چنين شرايطي است كه معجزه عشق بوقوع مي پيونده.

من مطمئنّم كه اگه خودم را عاشقِ واقعي يك معشوق بدونم، حتماً در وجودِ او نيز عشقِ به من وجودداره. اين همان رابطه عاشقانه من و آبِ زلالِ پاك است. يعني چيزي كه باعث ميشه تا هيچ چيز نتونه بسادگي جاي آب را در نهانخانه عشقِ من بگيره. يعني آب يك عاشق است هرچند معجزه عشق را فراموش كرده باشه و خودش را اَسيرِ مسيرهاي دشوارِ زندگي ببيند و حتّي از حركت باز ايستد. دوباره حركت مي كنه حتّي اگر فقط قطره اي از او باقي مانده باشه. آب همون عشق است. من مطمئنّم.

ساعد مدرّسي == آ ب

-          ترس

از بچّگي مادرم بهم مي گفت: ترس برادرِ مرگ است.

اون درست مي گفت. ولي عشق، شهامت است و ترس يعني مرگِ عشق. كسي كه عاشق ميشه، شهامت پيدا مي كنه و اگه شهامتش را ازدست بده، خودش را نابودكرده چون ديگه جانش و كلّ وجودش با عشق معني پيدا مي كنه و وقتي عشق را ازدست بده، همه چيزش را ازدست ميده. شهامت يك موهبت و نعمتِ الهي است كه شكرانه آن فقط حفظِ آن است. پس نترس و به اين دَر و آن دَر نزن. بدگماني، توجيه ترس است پس دركمالِ شهامت قدم بردار. آنچه لازم است انجام ده. اگه لازم است، گذشته را جبران كن. خدا با تو است. محكم باش و به خودت و عشقت و خداي خود و عشقت ايمان داشته باش. موفّق ميشي. انشاءَالله. اونوقت مي بيني كه دوباره به آزادي بازمي گردي. مي شي يك آب آزاد. فقط يادت باشه كه فرصت را ازدست ندي چون شيطانِ قسم خورده مي خواد دوباره ازت بدزدتش. اين سرآبها و بدتر از اون، شبهه آبها نشانه هاي حضور پرقدرتِ اون رجيمِ ملعون است.

يادگار 11/3/1384

-          شكر

از دست و زبانِ كه برآيد كز عهده شكرش به درآيد

-          امتحان يا شوخي

همه چيز امتحانِ خدا است. همه جريانها؛ ولي شوخيهاي خدا هم بسيار آموزنده است. اون بعضي وقتها با چندتا شوخي، يك چيزايي را به بنده هاش حالي مي كنه.

-          تَنگ

دنيا برام مثلِ يك لباس تنگِ آزاردهنده است. خيلي دلم مي خواد از اين تنگي نجات پيداكنم. آخه من مطمئنّم كه ميشه كارهاي خيلي خوب و بزرگي انجام داد ولي ... .

-          پرده

واقعاً نياز نيست كه تا هنگامِ مردنمون صبركنيم تا شايد پرده ها كنار برن و ما حقيقتها را بفهميم. گاهي اوقات هم پرده هاي غفلت از پيشِ چشمامون براي مدّت كوتاهي عقب مي رَن و ما حقيقتِ بعضي چيزها را مي فهميم. حالا چه حقيقتهاي تلخ و چه ديگر. سعي كن دراِزاءِ حقايقِ شيرين، شكر بجاي بياري و براي حقيقتهاي تلخ، ارزشِ يك درسِ پندآموزِ زندگي قائل بشي.

-          سخته

مي دوني؟ سخته ببيني كه چطور بعضيها ممكنه مرتكبِ رفتارِ خصمانه بشن درحاليكه ذاتِ پاكي دارند و بارها معجزه وجودِ خودشون و خانوادهشان را ديده اي؟!

يادگار 10/3/1384

-          همكارِ جديد

يك خانم مهندس بعنوانِ همكارِ جديد توي اين چند روزِ آينده بهمون اضافه مي شه. درست سمتِ چپِ منم بايد بنشينه!

-          گامباليني

هيچوقت نمي خوام اين واژه را ازيادببرم. منو يادِ معصومترين موجودي كه مي شناختم مي اندازه. كسي كه با شنيدنِ نامِ خدا، اَشك در چشماش حلقه مي زد. يك كوچولوي معصومِ فوق العادّه. من پستي و بلنديهايي كه باعث ميشن تا روي كره ماه تصويري از دور نقش ببندند را همون گامباليني مي دونم! يعني گامبالينيها باعث مي شن تا من تصويرِ آب را روي ماه ببينم. آبِ عزيز و معصومِ خودم را.

يادگار 9/3/1384

-          ماه

من خيلي گلها را دوست دارم و منو زياد بياد آب مي اندازند. داشتم به گلها نگاه مي كردم كه به فكرِ ماه افتادم و متوجّه شدم صبحگاهان هنوز ماه بصورت نيم قرص بالاي سرم است. بهش نگاه كردم و آبِ عزيز و معصوم و ورووجكم را توش ديدم امّا چون قرصِ ماه نيمه شده بود بنظرمي رسيد كه ورووجك داره يواشكي از پشت ديواري به من نگاه مي كنه و نيم رخش معلوم بود.

-          خاك

آتش و آب هردو روي خاك جاي دارند. آب، گِل را مي پروراند و آتش بهش استقامتي ميدهد آنچنان كه آجر و خشت ساخته ميشه تا بناها سر به آسمان ببرند. آب مايه حياتِ خاك است مگرنه خاكي كه از دهانِ آتش بيرون آمده است، روح پيدا نمي كنه و گل نميده.

-          ميهمان

نازم آن ميهمان را كه بيرون كرد صاحبخانه را

چقدر اين اتّفاق رخ داده باشه و بازم رخ خواهدداد؟ كسي كه از مخلوقِ خدا سپاسگذارنباشه، شكر خدا را هم بجاي نخواهدآورد.

-          زمستان

زمستان تموم ميشه ولي روسياهيش به زغال مي مونه

 بهرحال چون مي گذرد، غمي نيست. مي دوني چقدر فجايع در اين دنيا رخ داده؟ فجايع و تجاوزاتِ بوسني يادت رفته؟ بلاهايي كه به سرِ خودت آوردن؟ همّش مي گذره. همونطور كه گذشت.

-          اخلاق

مي گن اخلاقم عوض شده. يكي از خانمهاي همكارم كه البتّه از اقوامم هم هست ديروز باصداي بلند داشت منو نصيحت مي كرد. مي گفت توي فاميلِ ما اينجوري سابقه نداشته و تو بايد مثل اونموقع هات بشي. گفتم ديگه نه.

راسش اينه كه ديگه نمي خوام سواري بدم. فقط براي كساني ميميرم كه برام تب بكنند. هرچي ازم كندن و بردن بَسَمِه. خاطراتِ دردناكم را فراموش نمي كنم. توي خودم مي مونم و به كسي راه نمي دم. فقط منتظرِ آب معصوم، يعني همون موجودِ خدايي مي مونم.

-          موج

بازم امروز صبح اون موج را حسّ كردم. مثلِ يك شراره ميموند. شايد ناشي از فكري باشه كه از ذهنِ كسي پيرامونِ من گذشته!

-          شبهه آب

شبهه آبِ دوّمي را نمي تونم به اين راحتيها كناربزنم. شايد لازم باشه بداخلاقي بكنم. اگه آب نباشه و معصوميتِ اون توي وجودش نباشه، با چندتا بدخلقي من دمبشو ميزاره روي كولش و فرارمي كنه. اي كاش سرآب بود چون اونجوري راحتتر تشخيصش مي دادم. شيطونِ لعنتي از غيبتِ آب نهايت ِ استفاده را مي خواد ببره. كورخونده.

من و ساقي بهم سازيم و بنيادش براندازيم

انشاءَالله

يادگار 8/3/1384

-          آزادي

اين سايت يك ويژگي مهمّ داره؛ اونم اينه كه هركسي بهش نگاه نمي كنه. درواقع هيچ مشتري ثابتي نداره. چون اصلاً مخاطَب محور نيست. فقط براي خودم هست و خودم. درواقع حيات خلوتِ خودمه. خودمو تو اينجا خالي مي كنم. حرفهامو تو اينجا مي گم. رهگذرايي ميان و مي رن. گاهي اوقات خيلي هم ادّعاشون ميشه امّا تا حالا آنقدر برام نتونستند اهميتِ آنچناني را تجسّم كنند كه من توي خلوتِ خودم راهشون بدم. حالا احساسِ آزادي مي كنم چون آنچه مي گم فقط براي خودمه و نيازي نيست تا يكسري اصولِ دست و پاگير را رعايت كنم. آزادي توي اين سايت برام مثلِ نورِ صداقت است. خيلي باحاله. دستِ كم ويژگي اين سايت باعث ميشه كه هركسي نتونه حرفهاشو بفهمه و مدّعيانِ ظاهرنما، زود خسته مي شن و تركش مي كنند.

-          شبهه آب

ديروز يكي از اون شبهه آبها را هرچند موقّت ولي بهرحال كلّه پا كردم. آره نمي خوام حالا كه نعمتِ وجودِ آب را درك نمي كنم، چيزِ ديگه جاشو بگيره. شيطون بازم دماغ سوخته شد. امّيدوارم بعديشم بتونم بفرستم تو هوا.

-          معشوق

اگه عاشق باشي و معشوقتم نازبكنه، نازشو مي خري. اگه لج بِره، خودتو براش مي كشي. اگه قهر بكنه، بهش التماس مي كني. اگه بِره، به پاش مي افتي. توي همه موارد بايد غرورت را بزاري زيرِ پاهاي اون تا لِه بشه. اين يعني عشقبازي. يعني طلوع. يعني آزادي. يعني عشق. پس براي معشوق همه كاري بايد بكني. اونقدر كه ديگه مطمئنِّ مطمئن بشي كه اصلاً نمي خوادِت. اونوقت بايد بري پي كارت.

ولي خودمونيما، مگه ميشه اينهمه براش خودتو بكشي و اونوقت ولش كني و بري؟ اصلاً اگه سزاوارِ رفتن بود، كه هيچوقت معشوق نمي شد!

-          تابستان

احتمالاً بزودي بخاطر تابستان سرم خلوت ميشه. بايد براي خودم آنچنان سرگرميي ايجادكنم كه اطرافيانم انتظارِ كارهايي كه خودشون مي خوان براشون انجام بدم را نكنند! خب اينم يكجور بدجنسيه ولي من مي خوام براي خودم تحقيقاتي راه بندازم. هم نرم افزار و هم فيزيك و ... .

يادگار 7/3/1384

-          جِزغاله

مي گن:

خام بودم، پخته شدم، سوختم

اين كاملاً درسته ولي توي هرپلّه اي جداگانه! ببين توي هر پلّه اي از مراحلِ زندگي، اين سه مرحله هست امّا مرحله سوختنِ هر پلّه برابر با مرحله خام بودن در پلّه بعدي است. بپا جزغاله نشي.

-          راز

اين دانشمندِ فرزانه بدجوري منو جلوِ اينهمه آدم شرمنده مي كنه. وقتي واردِ كلاس مي شم، همونطور كه همه دارن نگاهمون مي كنند، تمام قد بلند ميشه و سلام و احوالپرسي خاصّي با من مي كنه و حتّي بهم دست ميده؛ بگونه اي كه هرچه بيشتر اِصرار مي كنم كه ايشان ازجاي خودشون بلند نشوند، كمتر اثر داره. نمي دونم چرا ولي خودم را اصلاً لايقِ چنين اِحترامي نمي دونم. هرچند كه: عزّت و ذلّت دستِ خداست ولي من كي باشم كه اينجوري عزّتم توسّطِ چنين فرزانه عاليقدري نگاه داشته بشه؟ من هموني هستم كه تهِ سطلِ آشغالِ سوراخِ اون آدمهاي ديگه جاي دارم و نبايد هرگز به خودم غرّه بشم.

اون دانشمند با اشاره هاش چندبار چيزهايي را به من فهموند. پرسشِ نپرسيده را پاسخ داد و راهكاري ارائه داد كه من را واداشت مكرّراً و مستمرّاً بزرگي خداوند را با ذكرِ جمله الله اكبر به زبان جاري سازم. اون كي هست و چطوري از درونم آگاه هست؟ آه!

هيچوقت نمي زاره چيزي مستقيماً عنوان بشه ولي درميان صحبتهاش، جملاتِ خاصّي كه مربوط به انديشه ها و مشكلاتِ محرمانه من است را مستقيماً به من ميگه بگونه اي كه فقط براي من معني داره و ديگران معني ديگري ازش استنتاج مي كنند يعني در حدّ موضعِ اصلي بحث.

به من امّيد مي ده و مي گه حقّ ندارم ناامّيد بشم. اون چطوري جلوِ اينهمه آدم و با قدرت اعلام كرد كه من دوستش هستم و اهلِ مطالعه؟ من باورم نميشه چون نه ازنظرِ سنّي و نه ازنظرِ معلومات، با هم قابلِ قياس نيستيم آخه اون خيلي خيلي از من بزرگتره. خيلي سخته. خيلي دنبالش گشته بودم ولي جايي پيداش كرده ام كه فكرنمي كردم اونجا حضورداشته باشه. نمي گذاره به صراحت دريابم امّا نوعي حوضه گسترده را جلوم روشن مي كنه. يكجور دلدلري مضاعف بهم ميده و چيزي را مي خواد بهم تفهيم كنه امّا آهسته آهسته. يعني من همش راهِ درست را انتخاب كرده بودم؟ پس چرا اينهمه ... .

-          شبهه آب

آب اگر باشه، مايه حيات است و اگر نباشه، جاي آموختنِ سختي و افزايشِ تحمّل. گفتم كه با چه ترفندي از شيطان جلو افتادم تا نتونه سرآبها را بنامِ آب بهم غالب كنه امّا اين رياكارِ ملعون دست بردار نيست. حالا ديگه چيزهايي را پيش پام مي گذاره كه نمي تونم بهشون همون واژه رايجِ سرآب را نسبت بدم. بايد بگم شبهه آب. شرايطي را دستكم در دو محلِّ فيزيكي جداگانه كه دائماً باهاشون درتماس هستم را ايجادكرده كه دو موردِ شبهه آب را بجاي آب بگيرم. تا حالا مقاومت كرده ام تا نتونه با عينيت دادنِ فيزيكي به اون سرآبها، جاي خالي آب را برام پركنه. گفتم كه من مطمئنّم كه توي آب هستم ولي نمي بينمش. به امّيدِ خدا اينبارم دماغ سوخته ميشه هرچند اين دفعه كارم سخت تره چون عدمِ درك كاملِ حضورِ آبِ واقعي مي تونه منو به اشتباه بندازه. بايد بيشتر به گل و ماه و خاطاتم نگاه كنم تا يادِ آب از ذهنم دورنشه و چيزي نتونه جانشينش بشه. هميشه موفّق بودم و اينبارم به امّيدِ خدا پيروز مي شم. انشاءَالله.

-          موج

گفتم كه يك موج مثبت يا منفي داشت ازطرفِ يك آدم كوچكتر از من روي من تأثير مي گذاشت. ظاهراً يكي دو روزه كه به شدّت قبل نيست. اون چند روز، صبحها نزديكهاي 6:30 تا 8 صبح و همچنين حدودِ ساعت 14 تا 16 بدجوري فعّاليت داشت و همچنين بعضي شبها كه البتّه بندرت. امروز چيزِ چنداني احساس نكردم. خلاصه عجب وروجكي بود! هرچند سعي نكردم تا اونو بشناسم ولي انشاءَالله خير باشه!

-          مي بينم كه ... .

يادگار 5/3/1384

-          بچّگي

دلم نمي خواد كه بچّگيمو ازدست بدم. اون روحِ پاك بچّگيمو مي خوام هميشه همراهم نگه دارم.

-          راهِ حلّ

همون جريانِ مفتضحي كه دو روزِ پيش نوشتم. راهِ حلّش ساده است و خوب. ببين؛ حسابِ دو دوتا چهارتا است و خيلي ساده. خب تقريباً همه اشتباهاتشون را فهميده اند و همه تا اينجا ضررهايي داشته اند امّا تنها يكنفر تازه دردسرهاش شروع ميشه و مايه خفّتِ آينده خودش ميشه. اونم همون خانم است كه اونجوري برنامه ريزي كرده بود. اون طبقِ يك روالِ عادّي و رايج چنين كارهاي نادرستي، مجبور به ادامه همون كار زشت امّا در قالبهاي ديگري است. ميشه با نگاه كردن به افرادي كه باهاشون ارتباط برقرارمي كنه و به اصطلاح جزءِ ليستِ دوستاش هستند، فهميد. افرادي كه شايد بينشون جِنتِل مَنهاي ظاهري هم وجودداشته باشند امّا آخرعاقبتي نداره كه البتّه دستِ تقدير، انتقامِ سختي ازش خواهدكشيد و اينگونه راههاي گريز، موقّتي است. اگر يكخورده فكركنه متوجّه ميشه: اون آقايي كه اونجوري مورد ظلمِ همين خانم قرارگرفته، درواقع خودش و زندگيشو صادقانه وقفش كرده بوده است. مهريّه آنچناني و خانه هايي كه بنامش كرده بود و بقيّه چيزها، همه و همه دلايلي براي همين اِدّعا است. اگه مال و منال مي خواسته كه بهش رسيده و اگه بيشتر بخواد، حتماً مي تونه دركنارِ ايشان بهتر از گذشته فعّاليّت كنه و اِلاّ ديگه همه شناختنش و دستش براي همه رو شده و بزودي بازيها خواهدخورد. اين اَظهَرِ مِنَ الشّمس است كه دركنارِ همين عاشقِ مظلوم نه تنها مي تونه خوشبختي را براي هميشه بدست بياره بلكه هرچه هيزمهايي را كه براي سوزاندنِ وجودِ خودش به جهنّم فرستاده بود، به انبوهي از درختانِ زيبا و رياحينِ بهشتي تبديل كنه. تازه مي تونه با سربلندي به همه دنيا ثابت كنه كه يك مكار دغلباز نيست و صادقانه در راهِ عشق قدم برداشته.

آيا اين تبديلِ خفّت و زاري به عزّت و احترام، باشكوه نيست؟ جاي سرمايه گذاري نداره؟ بايد بجنبه. خيلي زود چون با شهامتي كه اون آقا جلوِ اَنظارِ عمومي نشون داد، وقتِ زيادي براي جبران و حفظِ آنچه كه بدست آورده نداره و ديگران، حتّي افرادي كه او در مخيّله اش نمي تواند تصوّركند، گوي سبقت را از او خواهندربود.

خدا توبه كننده گان را خيلي دوست داره پس ما هم بايد اينچنين باشيم. بنظر من كسي كه بازگشتي به اصل داره خيلي عزيزتر از كسي است كه اصلاً به خلاف نرفته چون اين يكي با منيتِ خودش مبارزه كرده و روحشو خودش صيقل داده و به شفّافيت رسيده. من اگه جاي اون آقا بودم و اين خانم را در حالتِ بازگشت مي ديدم، بيش از گذشته و صدچندان عزّتش ميگذاشتم و قدر مي دانستم. درغيرِ اينصورت، متأسّفانه اون خانم بنا به سنّتِ الهي اِملاء و اِستدراج، در آنچه كه برگزيده غرق ميشه و روز به روز نابودتر ميشه و فقط هنگامي متوجّه اشتباهاتش خواهدشد كه ديگه خيلي خيلي ديرشده و بايد تا دنيا دنيا است، بارِ شرمندگي خودش را بدوش بكشه و هم در اين دنيا و هم در آخرت بسوزه.

انشاءَالله اشتباهش را جبران مي كنه و عزّت و افتخاري جاوداني را نصيبِ خودش و نسلِ آينده اش خواهدكرد. نبايد نگرانِ خانمِ اوّل اون آقا بود چون بنظرِ من اون بي تقصير نيست. مي توان اين نكته مخفي را هنگاميكه اون آقا پيرامونِ علاقه اش به فرزندانش و نكاتي كه براي حفظِ آنان بعنوان اَندرز به همه مخاطبين مي فرمود، دريافت. اين نكته بسيار ظريف را تنها افرادِ تيزهوشي كه از تجربيّاتِ خاصّي در زندگيشان برخوردارشده اند مي توانند درك كنند كه اينجا جاي سخن ندارد امّا امّيدوارم روزي همينجا بتونم بگم.

خدايا به دوتاشون كمك كن. به همشون كمك كن و موفّقشون بدار. اي كاش مي تونستم بهشون بگم. اي كاش مي تونستن خودشون و كمتر دستِ اين كارشناسا بدن چون اونها مي خواستند براي آموزشِ همگانيي كه مدِّ نظرداشتند، نمونه اي را ارائه بدن درحاليكه نبايد بعضي از اينگونه نيازهاي واقعي و نهفته اجتماعي را براي حتّي ساير اهداف مقدّس و آموزشهاي لازمه، كتمان كرد و كوبيد. راهِ حلّ اينجوري نيست. اونوقت برنامه تلويزيوني هزار راهِ نرفته تبديل ميشه به برنامه اي با اهدافِ شعاري ولي با بياني متفاوت كه جايگاهِ پايدارش را در اَذهانِ عمومي ازدست خواهدداد!

 

-          خب مي بينم كه .... .

 

يادگار 4/3/1384

-          تغييرات

ديشب تا ديروقت داشتم همين سايت را دستكاري مي كردم. شايد چندبار يادگارِ ديروز را بازنويسي و برّرسي كردم و تغييردادم.

-          گل

نوعي گل رز هست كه تأثير عجيبي روي من مي گذارد. قرمز است امّا نه قرمز گلي. كمي به سمت نارنجي مايل است. رنگ بسيار زيبا دارد و شاداب است. نگاهش كه مي كنم خاطره اي بسرعت در ذهنم نقش مي بندد. قرآن و يك چهره متبسّمِ مهربان. ديگه سعي نمي كنم از ذهنم دورش كنم بلكه بهش لبخندي مي زنم و گل را بو مي كنم و مي روم. تقريباً هر روز صبح چون باغچه خونمون پر از گلهاي مختلف ازجمله همين گل زيباي لطيفِ خاطره انگيز است.

-          گلِ عشق

ديروز توي مأموريت بوديم كه همون گل را در شهر ديگري ديدم. راننده اي در كنارم ايستاده بود و متوجّه حالتِ خاصّ من نسبت به آن گل شد. او جمله زيبايي را داشت بياد مي آورد كه دست و پاشكسته به من گفت. مفهومش خيلي قشنگ بود و قرارشد اصلش را پيدا كند و برايم بياورد. ظاهراً به اين مضمون بوده است:

اگر گلي را برروي زمين و زير پاهايت لِه كني، پژمرده و خراب مي شود ولي بويش را ازدست نمي دهد؛ تو گلِ غرور من را زير پاهايت لِه كردي ولي عشقم ازبين نرفت.

خيلي قشنگه مگه نه؟

-          ماه

آخرين سطوري از يادگارِ ديشب را كه داشتم بازنويسي مي كردم به ماه تخصيص داشت. هنگامي كه داشتم مي رفتم و سوارِ ماشين شدم، قرصِ كاملِ ماه جلوم ظاهرشد. عجيب بود چون بشكلِ خاصّي دائماً جلوم ظاهرمي شد و مي خواست چيزي بهم بفهمونه.

من توي قرصِ كاملِ ماه تصويري مي بينم. همون تصويري كه با ديدنِ آن رنگِ گلِ رز مي بينم. بهش لبخند زدم و مقاومت نكردم امّا به راهم ادامه دادم. حالا هم توي فكرشم و شايد حتّي توي خواب چون احساسِ عجيبي دارم؛ گويي اصلاً نخوابيده ام و خسته ام.

-          سرمه

من خاك پاي معشوقم و خاك پاي او، سرمه چشمانم.

نمي دونم چطور شد ولي اين جمله بالا، يكهو به ذهنم اومد. از كجا؟ نمي دونم! شايد ساخته ذهنِ خودم بود. (چه رمانتيك!)

-          ناگه

بيا تا قدرِ يكديگر بدانيم                      كه تا ناگه زِ يكديگر نمانيم

-          تخم مرغ دزد

همه شنيديم كه تخم مرغ دزد، شتردزد مي شود. اون خانمي كه ديروز و ديشب آنقدر پيرامون خودش و حيله گريش قلم فرسايي كردم، همون تخم مرغ دزدِ ديروز و شتردزدِ امروز است. فكر مي كني تا قبل از اين بنده خدا، چند نفر را سرِ كار گذاشته باشد؟ نه اينكه با همشون اِزدواج كرده باشدها، بلكه منظورم اينه كه: سرِ هركسي را يكجوري شيره ماليده تا به اينجا رسيده است. دستِ مادرش دردنكنه! مطمئنّاً روزهاي اوّل با نفراتِ اوّل تجربياتِ ساده اي داشته است. يكي را براي يك جواب سلام دادن، رنگ كرده و ديگري را براي كمك دادن در كاري و آن يكي را براي دريافت حمايتِ مختصرِ اجتماعي. شايد يكي را هم براي بدست آوردنِ يك شغل ساده و ... واي خداي من. بنظرم از همون اوّل نقشه هاي بزرگي داشته است و رفته رفته پيش آمده است. مگه نمونه هاشو كم داريم؟

-          چاه

مي گن:

چاه مكن بهرِ كسي                     اوّل خودت، بعداً كسي

يا اينكه:

هركه بدكرد، به خود كرد                   گر همه نيك و بد كرد

مطمئنّ باش كه اون خانمِ رسوا هم مشمولِ همين قانون است.

هركه تحقير كند، خودش تحقير خواهدشد. هركه ظلم كن، موجباتِ ظلم به خودش را فراهم خواهدكرد. خيانتكار، هرگز موفّق نمي شود. امّا عاشقِ مخلص، هميشه پيروز است. چه در درد و غم باشد و چه موردِ هتك حرمت قراربگيرد و چه متّهم به نسبتهاي ناروا. اون چيزي كه او را جاودانه مي كند، عشق يعني برترين صفتِ خداوند است. عشق تبرئه مي كند؛ ويرانه ها را آبادمي كند. زنگارهاي كثيف تهمتها را ازبين مي برد. عشق خودِ معجزه است.

اين معني توكل به خدا است.

-          موج

احساس مي كنم چند كيلومتر اونطرف تر يك نفر داره يكجور موجِ خاصّ مي فرسته. نمي دونم منفي است يا مثبت. هرچي هست داره روي مغزم فشارمياره. نمي دونم چكارم داره. من توي لاك خودم هستم امّا مطمئنّم اين موجود كه قاعدتاً بايد از خودم كوچكتر باشه، وجودداره. خداكنه كارش درست باشه. اَلخير في ماوَقَع. ولي من مدّتها بود كه اينجور چيزها را كنارگذاشته بودم. شايد اونم كه بزرگتر بشه، ديگه اينجور كارها را دستكم به اين شدّت انجام نده. شايدم ماهيتاً داراي امواج قوي مغزي هست. دراونصورت، بايد قدرِ قدرتشو بدونه چون خيلي ارزشمند است و بايد درحفظش بكوشه. بدترين بلاي ممكنه كه آفتِ اين نيرو محسوب ميشه، توهّمات است كه خودش را جانشين اين نيرو مي كند و صاحبش را از ارّابه قدرت به پايين مي كشد.

-          شرلووك هلمز

اينكه شرلووك هلمز يك قهرمانِ داستاني است، اهميت ندارد ولي بايد بدانيم كه چنين افراد تيز بينِ ظريفي وجوددارند. ماهم بايد سعي كنيم اينچنين باشيم. اين نوعي واقع نگري دقيق است و از توهّمات و بدبينيها دورمان مي دارد. برخي كارآگاهان بجاي دقّت، پيش فرضِ بدبيني را برمي گزينند. هرچند ممكن است موفّقيتهايي را بدست بياورند امّا هيچوقت موفّقتر از شرلووك هلمز نخواهندشد.

بخش دوّميادگار 3/3/1384

-          هزار راهِ نرفته

ديشب قسمتِ تكان دهنده اي از اين برنامه اجتماعي تلويزيون را ديدم. هرچند خانواده مايل به ديدن سريالي كه در شبكه ديگر به نمايش گذاشته مي شد، بودند امّا به اِصرارِ من همين برنامه را همگي با هم نگاه كرديم.

مردي كه بازيچه زني قرارگرفته بود و آن زن را بعنوانِ همسرِ دوّمش پذيرفته بود، داوطلبانه از داستانِ آن كلاهبرداري و فروپاشي زندگيش سخن مي گفت. او مردي موفّق بود كه كارمندي را بخدمت گرفته بود و آن زن توانسته بود بسرعت جاي خودش را باز كند. او را با داشتن 25 سابقه زندگي ظاهراً موفّق زناشويي به ازدواج دوّم كشانده بود. آن زن پس از دوشيدن ميلياردي مرد، از او جدا شده بود.

اگر خوب دقّت كني متوجّه مي شي كه بسياري از مردهاي موفّق در شرايطِ تجاوز قرارگرفته اند و مزّه چنين شرايطي را هرچند كم، چشيده اند. برخي از اينچنين زنان و دخترانِ بي تعهد، آنچنان به آنها نزديك مي شوند كه مردانِ بيچاره قبل از آنكه به هدفِ نامشروع و مزوّرانه آنان پي ببرند، شيفته رفتار ظاهراً متناسب و فوق العادّه ايشان مي شوند. اين روباه صفتان آنچنان نقش پليد خود را بازي مي كنند كه مردِ بدبخت هرچه آرزو كند و يا ايده آل شمارد را در آنها خواهدديد؛ از نماز و عبادات گرفته تا هر چه در تصوّر نگنجد.

نكات مهمّي در اين بين وجوددارد: يكي اينكه اصلاً بحثِ هوي و هوس نيست چرا كه برهمه آشكار است كه يك مرد مي تواند در صورتِ تمايل به چنين چيزهايي، به طرق مختلف حتّي شيوه هايي كاملاً مشروع دست يابد و ازدواج يك راهِ مشخّص و ايجاد تعهّد است كه آن بدبخت برمي گزيند. ازطرف ديگر نيّت آن خانمهاي مكاّره نيز منافع مادّي است. اين مردهاي بيچاره مي توانستند دست به آزمون بزنند. چنانچه واقعاً عشقي دركار بود، با سخت گيري و طي مراحلِِ زماني مختلف، آنان پايدار مي ماندند و در غير اينصورت و زمانيكه از منافع مادّي آنچناني، مأيوس مي گشتند، با رفتنشان مشخّص مي شد كه ناراستيهايي در ذهنشان موجب چنين دلرباييها شده است چرا كه اين قبيل افرادِ نادرست در دوحالت دست از سرِ قرباني برمي دارند: اوّل زماني كه قرباني كاملاً دوشيده شد؛ همچون همين موردِ اخير و دوّم زماني كه در حصول منافع بيشتر، ترديدكنند.

البتّه كارشناس مربوطه به تحقيقاتش اشاره كرده كه حدود 90 درصدِ موارد مشابه، نوعي تجاوز به حقوق مرد و خانواده او محسوب مي شود و نيتِ شومي در پسِ آن است ليكن چيزي كه بعنوان دوّمين نكته مهم ذهنم را درگير كرده است اين است كه: آيا اگر آن مرد مجرّد بود نمي بايست بازهم رفتار رذيلانه آن خانم را تجاوز بحساب بياوريم؟ چرا از اين نكته غفلت مي شود؟

اقدام جسورانه آن مرد را مي ستايم چرا كه باعث آشكار شدن پستي آن زن شد. او باعث شد كه ديگران نيز اينگونه افرادِ مزوّر را بهتر بشناسند و حتّي جامعه زنان نيز آنان را بيش از پيش تردكند.

هرگز منكر عشق نمي شوم و سنّت رسول گرامي اسلام(ص) و ائمّه اطهار(ع) و همسران مكرّمشان را اَرج مي نهم و باور دارم كه ممكن است دونفر بدون درنظرگرفتن شرايطِ اجتماعي ازجمله ازدواجهاي پيشين، به هم عشقي خدايي داشته باشند ليكن آنچه كه اين مرد بيچاره را ازپاي درآورده همانا مكر و حيله دختري بوده است كه به طمع كسب منافع مادّي، مدّتها با او كاركرده است و فريبش داده است. حتّي در سفر كاري فرانسه در سال 1998 بهمراه او و دخترانش بوده است و همان موقع نيز از نيّتش آشكارا سخن گفته است تا صداقتش انكارناپذيرجلوه كند. همينكه اَملاك و خانه ها و ديگر منابع را از ايشان كنده، سازِ جدايي زده است!

اين مرد هرچه باشد و مورد هرنوع تحقيري كه قرارگرفته باشد نهايتاً به او برچسب هوي و هوس مي زنند كه خود نيز قبول داشت امّا اين اجتماع است كه در قضاوت همواره نقش فريبكاري آن زن را اعلام مي دارد. مطمئنّاً اگر آن خانم، مصاحبه قرباني خودش را مي ديد، به همانهايي كه معمولاً دور و برِ خودش نگاه مي دارد مي گفت: اين مرد فلان هدف را داشت و بَهمان كار را مي خواست بكند و من اَدبش كردم!

او نمي داند كه وجدانِ اجتماع چنين قضاوتي را هرگز به تمامي از او نخواهدپذيرفت و اينگونه قضاوت خواهدكرد كه: چنانچه فقط هدف، هوسراني بود، ديگر نيازي به اسارت در دام ازدواج با چون تويي نبود و بي ترديد اين تويي كه فريبكارانه اهداف مكاّرانه ات را به صورت يك بازيگر ماهر به اجرا گذاشتي.

شكّ ندارم كه اين مال و منال برايش بود نخواهدكرد و عاقبت به دست بدتر از خودش شكارخواهدشد. فيلمها و داستانهاي زيادي دراين خصوص وجوددارد.

-          وارون

برعكسشم هست. يعني آقاياني كه به طمع مال و منال دختري و يا خانواده اش دست به چنين بازيهايي مي زنند امّا تعدادشان بمراتب كمتر از آن خانمهاي حيله گر است چون غالباً آقايان در فعّاليتهاي اجتماعي بيشتر به چنان موفّقيتهاي تجاري دست ميابند و اگر هم دختري فرزند يك فردِ پولدار باشد، احتمالِ اينكه او تك فرزند باشد و جاي ميراث خورانِ گردن كلفتِ ديگري خالي باشد، بسيار كم است. بهرحال حالاتِ برعكسِ آن يعني آقايونِ مكّار نيز وجوددارد.

-          نمونه

من خودم دستِ كم دو نمونه اش را به چشم ديده ام. يكيشون كه از انواعِ ترفندهاي دلبرانه و دلفريبانه همواره استفاده مي كرد و براي تثبيتِ شرايط شغلي و گاهاً براي كسبِ درآمدِ بيشتر، روي مديرانِ مؤسّسه اي اثرها گذاشت؛ امّا هرچند توانست ظاهراً خودش را در شغلش اِبقاء نمايد ليكن زبانزدِ خاصّ و عام شد و بنوعي مترود گشت. اَسفبارتر آنكه چندتا بدبخت را هم بدجوري به دام انداخت امّا آخرالامر خودش نيز در دام كثيفترينشان تا به همين امروز (پس از اينهمه سال) اسير مانده و مي پندارد كسي خبرندارد! مثل كبك كه سر در برف مي كند. او از بسياري از امكاناتِ اجتماعيش محروم است ولي خود نمي داند!

مورد ديگري نيز سراغ دارم كه توسّط پدر و مادر مديرعامل شركتي آنهم در خارج از كشور كشف و تا حدودي خنثي شد امّا همچنان آن موجودِ پست درحال نابودكردن خانواده اي است. عجيبتر اينكه اينبار طعمه يك پسرِ مجرّد است و نه يك مرد متأهل!

وقتي مي انديشم، مي بينم كه موارد مشابه بسيارند. آيا واقعاً اين افرادِ موفّق، مجبورند تا پيروزيهايشان را آنچنان بلند فريادبزنند كه اينچنين دريوزگاني را به هواي تصرّفِ نامشروع، به هوس بي اندازند؟

-          خورشيد

خورشيد پشت ابر نمي مونه. حال كه آن مرد بدبخت به لطف و عنايت خدا و با هر ضرر و خسراني كه شده از دست آن نامرد رهاگشته است، همه جامعه بصورتِ خودكار اقدامات حفاظتيي را پيرامون آن خانم انجام خواهندداد. مسلّماً او زندگي خوشي نخواهدداشت ولي آيا نمي شد كه كمي زودتر موجباتِ آن جدايي را فراهم مي كرد؟ آيا نمي شد مراحل آزمونِ عشق را به اجرا بگذارد تا از هدفّ راستينِ او آگاه شود؟