Counter

يادگار 29/3/1384

-          دنياها

ببين: هر آدمي دنيايي داره و با دنياي خودش زندگي مي كنه. همه چيز و همه كسِ اطرافش، همونهايي هستند كه خودش ساخته و در درونِ خودش يا به اصطلاح در ذهنش پرورانده و يا روزي پرورانده است. مثلاً اگه روزي به آدم بد و نامردي برخوردم، بايد بدونم كه خودم اونو ساخته ام و اگه به يك فردِ زاهدِ وارسته رسيدم، بايد بيادداشته باشم كه او هم قسمتي از درونِ خودم هست.

چون هر انساني چنين است، پس انسانها در دنياي يكديگر زندگي مي كنند. يعني دنياهاشون وارد هم ميشه. ممكنه يك فرد براي فردِ ديگري بسيار دوست داشتني بنظربرسه ولي براي يكي ديگه، رذلترين آدمي باشه كه تاحالا ديده. اين نتيجه درون خودِ افراد است. من با اين بينش نمي خواهم منكرِ گناه و نادرستي افرادِ ديگه بشم چرا كه همونطور كه عرض كردم، هر انساني دنيايي داره و خودش اونو مي سازه. پس اگه آدمِ بدي باشه، خب، دنيا و آدمهاي بدي مي سازه. پس آدمهاي نادرست وجوددارند امّا نمي خوام اينو از يادنبرم كه خودم هم در درونِ خودم اونها را ساخته ام و براي تجسّم خارجي و عينيت بخشيده شدن به آنچه كه در ذهن پرورانده ام، كائنات از وجودِ آنها بهره مي برد.

-          مراقبه

اينجا هست كه اهميت مراقبه و تذكيه نفس مشخّص ميشه. مگه نه؟

-          عواقبِ يك داستان

در يادگارِ 26/3/1384 داستانِ كوتاهي از معجزه عشق نوشتم. از يكسو روي ديگران اثراتي گذاشت و به نوبهِ خودش تحليلهايي را بدنبال داشت ولي از سوي ديگه روي برخي اثرِ مستقيم گذاشت بگونه اي كه خودشون را جاي عواملِ داستان قرارداده بودند! من هدفم اين نبود و نمي خواستم چنين خسارتي بباربيارم. من فقط حرفِ دلم را نوشتم و آنچه كه در دنياي درونم بود را به رشته تحرير درآوردم. من براي آب نوشتم و تصوّر چنين حالتي را اصلاً نداشتم. امّا يك چيزي را فهميدم: اينكه آدمهاي پاك كه سِرشتِ پاكشون را همچنان از آلودگيها دورنگاهداشته اند، وجوددارند. من خودم را لايقِ آنها نمي دانم امّا به وجودشون افتخارمي كنم.

-          تحليلها

ابتدا فكركردم كه افرادي هم وجوددارند كه وبلاگها را عمقي مطالعه كنند امّا خيلي زود متوجّه شدم كه علّت مطالعه اكثرِ مطالب مندرج در وبلاگها اين است كه سرويس دهنده وبلاگ، مطالب تازه رسيده را به ديگران خبرمي دهد و اكثرِ غريب به اتّفاق خوانندگان نيز از همين طريق صرفاً به مطالعه آخرين مطالب رسيده از يك نويسنده مي پردازند آنهم براساس يك عادت! درواقع قضاوتهاشون هم بهمين شكل مقطعي است و بندرت افرادي پيدامي شن كه به سررشته كلام كه در نوشته هاي پيشين نويسنده است سربزنند. چه فرهنگِ ناقصي!

يادگار 28/3/1384

-          معجزه عشق

پريشب توي سينما يك كه از شبكه اوّل تلويزيون پخش مي شد فيلمي بنامِ چه رؤيايي مي آيد را بنمايش گذاشتند. فيلم فوق العادّه زيبايي بود. توي اون فيلم شكوهي از عشق را آنچنان به نمايش كشيده بودند كه حتّي اون مرد توانست همسرِ محبوبش را از ميان جهنّم به بهشت ببرد. سه نفر به نقد فيلم پرداخته بودند كه دوتاشون اِحاطه به علومِ اسلامي داشتند و يكيشون استادِ حوزه و دانشگاه بود. تفسير آنها از صحنه صحنه فيلم، كم از خود فيلم نداشت. راستش: چند قسمت از فيلم باعث شد تا اَشك در چشمانم حلقه بزنه.

ديشب هم فيلم ديگري بنامِ مرد 200 ساله ديدم كه روباتي به معجزه عشق دست يافت. اونهم شگفت انگيز بود. دست كم يك بخش از اين يكي فيلم هم باعث شد كه احساساتم متأثّر بشن.

هردو فيلم با بازي خوب و امّيدبخش ويليام روبينز بود.

-          وبلاگ

خب يك وبلاگ ديگه هم راه انداختم. حالا آدرس وبلاگهام به اين قرارند:

http://www.HeartRefine.BlogFa.com

http://www.HeartRefine.PersianBlog.com

http://Weblog.ZendehRood.com/HeartRefine

و در http://Cloob.com كه البتّه بايد عضو بود تا بتوني وبلاگم را بخوني.

البتّه يك سايت هم هست. توي هركدومشون يك ترفندي نهفته است و تفاوت ظريفي نسبت به هم دارند بگونه اي كه درنظر اوّل، همگي دقيقاً مثل هم بنظر مي رسند ولي يكيشون مهمتر است!

-          كشفِ رمز

من توي نوشته هام رمزها و كليدهايي را مخفي كرده ام كه فقط براي خودم معني دارند. براي آينده ام نوعي گواه و شاهد خواهندبود. عجيب اينجاست كه يكنفر كه البتّه فوق العادّه باهوش هم هست، كليدهايي را پيداكرده و داره سعي مي كنه كشفِ رمزشون كنه. اون قلب پاكي داره ولي تلاشش شايد اونو به جايي نرسونه چون اون كليدها، فقط براي آينده خودم پيشبيني شده بودند و كاربردي فراتر از ذهن من ندارند. نمي دونم به كجا مي رسه امّا ممكنه توالي كليدهايي كه پيدا مي كنه اونو به بي راهه بكشه. به يك توهم پيچيده كه خودشم نتونه براي كسي حتّي من توضيح بده. اون خودش، صاحب كمالات است و نوشته هاي زيبا و آكنده از مفاهيمي داره. نمي دونم چرا خودشو توي چاله چوله هاي انديشه هاي درهم و برهمِ من انداخته ولي من نمي تونم توضيحي براي هر كليدي كه پيدا مي كنه بدم چون سررشته اينها در اَسرارهاست.

-          سبقت

ديشب داستان كلاغ و قالبِ پنير به ذهنم خطور كرد. براي رسيدن به قالبِ پنير، روباه صبر كرد و خسته نشد تا با اشتباهِ كوچكي از طرفِ كلاغ، قالبِ پنير به زمين افتاد و او هم به دهان گرفت و رفت. آره عزيزِ دلِ من؛ اگه قدرِ چيزي را نداني، حالا خواسته اينكه در چنگالت هم باشه، اگه ذهنت تحت الشّعاعِ چيز ديگه اي قراربگيره، پنير از منقارت به زمين مي افته و زيركي، آنرا مي بره. به همين سادگي. بايد قدرِ نعمتهايي را كه خداوند بهمون داده را بدانيم.

آيه: والسّابقونَ السّابِقون اولائك المقرّبون نيز توضيحي بر سبقت گرفتن در نيكوييها است.

يادگار 26/3/1384

-          معجزه

هردو دست در دستِ هم داشتند توي خيابانها راه مي رفتند. خيلي خوشحال بودند. آخه براي سفر به اين شهر، برنامه هاي جالبي توي ذهنشون بود.هم فال بود و هم تماشا. اونها توي اين سفرِ كاري، هم كار مي كردند و هم در كمالِ صفا و صميميّت به گردش مي پرداختند. قراربود كه براي شام به بهترين رستوران شهر برن امّا تا اون موقع، وقتِ زيادي داشتند و مي خواستند با هم بگردند. دستشون توي دستِ هم بود كه پسر از دختر پرسيد: چرا دستكشت را درنمي آوري؟

دخترك با كمي ترديد و تأخير جواب داد: آخه دستام زياد عرق مي كنن. خيلي زياد. اونوقت...

آره درست مي گفت و كفِ دستاش خيس عرق مي شدن؛ امّا پسر گفت: نه عزيزم، اينجوري نميشه. برام مهمّ نيست كه دستات خيس باشن. من مي خوام دستهاتو بدونِ دستكش توي دستم حسّ كنم. اصلاً خودم خواستم. اگه مشكلي بود، خودم بهت مي گم.

دختر كه هنوز امتناع مي كرد، با پافشاري پسر راضي شد. پس دستكشِ سفيدش را درآورد و با همون دستكش سعي كرد رطوبتِ كمي كه در كفِ دستش بود را پاك كند و دست در دستِ پسر گذاشت و با احتياط به مسيرشون ادامه دادند. چند لحظه اي نگذشت كه كفِ دستش خيسِ عرق شد و نوعي احساسِ شرمندگي باعث شد تا سعي در آوردنِ عذرِ تقصير كنه و به پسر گفت: ديدي گفتم. ببين چقدر دستم عرق كرده؟ حالا دستِ تو هم خيس شد.

پسر با چهره اي شاد و امّيدوار گفت: منم كه گفتم دوست دارم. من همينجوريشو دوست دارم. من از اين موضوع بدم نمياد. من اين دستهاي مخلصانه كه خيس عرق شده را به دستي كه دركمالِ زيبايي، عرقهاشو رياكارانه پاك كرده باشند، ترجيح مي دم.

دستِ دختر را بيشتر فشرد و به راهشون ادامه دادند. درطول مسير آنچنان رفتاركرد و درمورد مغازه ها صحبت كرد كه دختر كمتر متوجّه دستهاشون بشه. هروقت هم كه براي ديدنِ اجناسِ درون مغازه اي كمي از هم فاصله مي گرفتند، در اوّلين فرصت خودش را به دختر مي رسوند و دستشو در دست مي گرفت.

دختر متوجّه نبود كه كم كم عرقِ دستش خشك شد و ديگه عرق نكرد. آره ديگه عرق نكرد. اين غيرِ ممكن بنظرش مي رسيد چون اين موضوع را يك عيبِ مادرزادي براي خودش فرض كرده بود امّا پسر كه عاشقش بود، نمي تونست ناراحتي و نگراني اونو ببينه. براي همين هم بود كه اصلاً مسئله عرقِ كفِ دستِ دختر براش چِندِش آور نبود. او آنچنان عاشق بود كه براش هيچ چيزي نمي تونست باعثِ جداييشون بشه؛ چه خواسته مسئله بسيار كم اهميّتي نظيرِ اين موضوع.

مي دوني، اين معجزه عشق است. اگه معجزه عشقي دركارنبود، دستِ دختر از عرق كردن بازنمي ايستاد. آخه مَگه ميشه مشكلي كه سالهاي سال اونو زجرداده بود اينطوري و در كمتر از يكساعت حلّ بشه؟ ولي شد چون پسر ايمان داشت.

نزديك به وقتِ افطار بود كه آندو به نزديكي اون رستورانِ خوب رسيده بودند. آخه ماه رمضان بود ولي ايندو مسافر بودند و نمي تونستند روزه بگيرن. خدا عشق را دوست داره و دستِ تقدير را مأموركرد تابه پاسِ عشقِ آندو، يكي از بهترين ميزها نصيب آنها بشه. شامي فوق العادّه خوشمزّه و سرويسي بسيار عالي. پسر به شكرانه اينهمه نعمتي كه خداوندِ مهربان بهشون داده بود، انعامي قابلِ توجّه به سَرگارسونِ شوخ طبع كه باعث شده بود اون روز بيشتر بهشون خوش بگذره، داد. هردو خوشحال و با خاطره اي بيادماندني از رستوران خارج شدند.

ديگه دستهاي قشنگ و مهربونِ دخترك عرق نكرد. يعني هروقت با پسر بود، عرق نمي كرد. اونها بهترين زوجِ خوشبخت دنيا بودند و دنيايي از موفّقيتها را درپيشِ رو داشتند.

 

-          آب

آبِ زلال، تداعي عشق را مي كنه. عشقي به پاكي خودش. اونوقتها، وقتي ماهِ شبِ چهارده كه قرصِ كاملي داشت را مي ديدم، بيادِ آب مي افتادم امّا اين روزها، هروقت ماه را مي بينم، حالا چه قرصِ كامل باشه و چه يك هِلالِ باريك باشه، ناخداگاه به فكرِ آبِ عزيز مي افتم. من دارم راهي سفري مشم تا دركنارِ اقيانوس آرام بگيرم. آب را بايد درآغوش بگيرم امّا قبلش بايد حسّش كنم. نمي دونم به چه شكلي ظاهرخواهدشد و در چه قالبي رخ خواهدنمود امّا اينو مي دونم كه ايستادن و ركود جز فساد و نابودي چيزي دربرنخواهدداشت. من بايد به راهم ادامه بدم و خداوندِ مهربون دوباره آب را پيش راهم قرارخواهدداد. من بهش ايمان دارم چون معتقدم كه او عادل است و مزدِ تلاشهاي صادقانمو بهم مي ده. دلم مي خواد اون آب، هموني باشه كه من توي ماه مي بينمش. هموني كه با ديدن شاخه گلِ رزِ قرمز و قرآن برام مجسّم ميشه. دلم مي خواد آب را به همون شكل بهم بده. هرچي او بخواد. راضي به رضايش هستم امّا تقاضام همينه. چكاركنم؟ خواستِ دلم اينه ديگه! مگه نبايد بهش بگم؟ آخه باباجون اون خدااست. نزديكترين به ما.

يادگار 25/3/1384

-          زرتشت

اين پيامبر بزرگوار گفتند:

پندارِ نيك، گفتارِ نيك و كردارِ نيك

يك عالم اَسرار درون اين سه دستور نهفته است. معجزه اي در درونش دارد. بهمين دليل است كه من هيچ زرتشتي بدي نديده ام. هرگز حسادت را در وجودشون احساس نكرده ام. هيچوقت هم رفتارِ بدي ازشون نديده ام.

-          تب و مردن

مي گن:

براي كسي بمير كه برات تب كنه

ولي من مي گم:

براي كسي بمير كه برات بميره!

آره عزيزم، اگه كسي را ديدي كه توي همه شرايط بهت وفادارموند و توي همه سختيها و جداييها همواره بفكرت بود، اون تنها كسي هست كه مي تونه تو رو توي آسمونِ آرزوها به يك پرواز واقعي ببره.

-          فريب

نگذار فريبِ خودت را بخوري. ببين: اين تو هستي كه بايد بتوني اون دوستِ وفادارت را بشناسي مگرنه ادّعاها زياد است و مدّعيان فراوان. فكرنكن با تجربه كردنِ برخوردهاي متفاوت و طولاني مي توني اونها را بشناسي چون عملاً وقتِ زيادي براي اينجور كارها نداري. پس راهش اينه كه به حرفِ دلت گوش بدي. آهاي، حواست باشه؛ حرفِ دلت و نه هوست! آره عزيزم. اين دلِ پاك آدمي است كه مي تونه دوستِ واقعيتو بهت نشون بده. بايد خوب گوش كني. صداشو بشنوي. با چيزهاي ديگه قاطيش نكني. يكجايي هوي و هوس مياد سراقت و كسي كه آدم نيست را بعنوان يك دوست بهت معرّفي مي كنه و يكبارِ ديگه هم، اين عقلِ مخدوش است كه دوستِ واقعيتو بعنوانِ يك فرصت طلبِ هوسران برات جلوه مي ده؛ اونوقت دنبال كسي خواهي گشت كه خودت با دستهاي خودت اونو از خودت دوركردي. من حرفِ دلم را گوش مي دم. عاشقِ آب هستم. دوستش دارم. چون خاكم. يعني همون هيچكس.

-          وبلاگها

چيزهاي عجيبي توشون مي بينم. آخه افرادي پيدا مي شن كه اينهمه مزخرفاتِ وقتگيرِ منو بخونند و اظهارِ نظر هم مي كنند. هرچند من بخاطرِ عنايتي كه به نوشته هام كرده اند، سپاسگذارشون هستم و خودم را شرمنده اونها مي بينم امّا برام عجيبه كه اين مطالب را كه صرفاً براي دلِ خودم و از دلِ خودم نوشته ام را مطالعه مي كنند. وقتشون را صرف چنين مطالبِ بي ارزشي مي كنند. من به وبلاگِ چندتاشون سرزدم. مفاهيمِ بزرگي در پسِ گفته هاشون بود كه درمقابلِ عرايضِ من، همچون كوهي در برابرِ تپّه شنِ بي مقداري بود. بهرحال از همشون ممنونم.

ازطرفِ ديگه توي وبلاگهاي مختلف، مطالبي شبيه به هم نوشته ام كه تفاوتهاي ريزي باهم دارند. معمولاً خودم متوجّه مي شم. درواقع يك سايتِ اصلي و چندتا وبلاگِ عمومي است. اينها را براي آينده گذاشته ام.

-          سفر

بايد برم سفر. موندن، يعني راكد شدن و فاسد شدن. نمي خوام عينِ يك آبِ گنديده بشم. ولي براي رفتن بايد يك چيزهايي را رهاكنم چون صبركردن بخاطرِ اونها باعثِ عقب موندن از قافله زمان ميشه. هرچند اين موضوع كاملاً منطقي بنظرمي رسه ولي نمي دونم چرا يكجور دلهره عجيب به دلم مياد. تازه وقتي هم مي رم سراغِ قرآن، يكجورايي بحثهاي عذاب جلوم جلوه گر ميشه ولي خيلي شديد نيست. البتّه اون دلهره هم خيلي قوي نيست. شايد ... . نه بابا آخه توي اينجور موارد چجوري مي تونم به دلم سر بزنم؟ اينجا عقل است كه داره حكمروايي مطلق مي كنه. مي دونم كه بايد حرفِ دلم را بشنوم ولي نمي تونم تشخيص بدم كه آيا دلم همون حرفهاي عقلمو داره مي زنه و يا اينكه چيزِ ديگه اي مي خوادبگه. شايد نياز به مراقبه باشه و يك دوره تذكيه نفس. چه حرفها؟! منو اين حرفها؟ من كجا و اين مراتبِ عالي كجا؟ پس مگر خدا بدادم برسه مگه نه؟

يا خودِ خدا.

يادگار 23/3/1384

-          وبلاگها

خب ديگه؛ اين وبلاگها را با آدرساشون بروزرساني كردم.

http://www.heartrefine.persianblog.com در پرشين بلاك

http://Weblog.zendehrood.com/HeartRefine در زده رود

و در http://cloob.com كه البتّه بايد عضو بود تا بتوني وبلاگم را بخوني.

يادگار 21/3/1384

-          خوباش

مَن تونستم به بديها غلبه كنم. چجوري؟ اينجوري: سعي كردم تا اونهايي كه يكجورايي بهم بدي كردن را دوباره براي خودم مدلسازي كنم منتها اينبار فقط خِصلتهاي خوبشون را در اين مدلهاي تجسّمي قراردادم و رفتارهاي بدشون را ازشون گرفتم. بعدشم توي ذهنم بهشون بال و پردادم. باهاشون حرف زدم و سعي كردم تا دركنارِ خودم احساسشون كنم. حالا بجاي اينكه حسِّ انتقام جوييم فعّاليّتِ مخرّبي از خودش نشون بده، مي تونستم توي عالمي از خوبيها زندگي كنم. عالي بود. ديگه برام مهمّ نبود كه اونها چقدر منو آزارداده اند و اذيّتم كرده اند. ديگه تهمت ها، تمسخرها و تحقيرهاشون وجودنداشت درعوض آزاديم را بدست آورده بودم. بقولِ معروف: هركسي را توي گورِ خودش مي خوابانند. اونها در عالم واقع مي تونستند همچنان به بديهاشون ادامه بدن ولي دنياي قشنگِ منو نمي تونستند براحتي تحتِ تأثيرقراربدن. در اين ميان هرچه دست از رفتارهاي نادرستِ گذشتشون برمي داشتند، بيشتر به اون موجودِ ايده آلِ من نزديكتر مي شدند و من هم بهتر مي پذيرفتمشون چون مايه فخر و مباهاتِ من بودند. البتّه بسودِ خودشون هم بود چون راهِ درست تري را در زندگيشون برگزيده بودند و شايد مي تونستند گذشته خودشون را جبران كنند. امّا يك نكته مهمّ را فراموش نكن: بعضيها آنچنان غرقِ بدي شده اند كه در وجودشون يك امر نهادينه شده. اونها ارزشِ فكركردن ندارن ولي برخي ديگه، غفلتاً خطايي كرده اند و شايد روزي به راهِ درست بازگردند؛ اونها شايسته اين شبيه سازي هستند. به نيمه خوبشون فكركن. براشون اونجوري باش كه درنظرت جاي دارن.

-          ماهيّتِ آب

حالا مي شه فهميد كه آب چجوري توصيفِ جالبي از زيباييها و آزاديها بود. من با كمك اون آبِ آزادي كه به خوبي در ذهنم جاي گرفته بود تونستم از شرِّ بسياري از كجرويهاي ذهني كه درواقع بيماري روحي هستند نجات پيداكنم. آره بدبيني يكي از بدترين آفتهاي روح است و انسان را اسير كلّي بدبختي ديگه مي كنه. اِنَّ بَعضَ الظَنِّ اِثم (براستي كه برخي از كج پنداريها، گناه است). آب تمثيلي از آرزوها و دنياي قشنگم بود كه پيروزيم را تضمين مي كرد. مي تونستم عشقبازي با اون را در زاويّه هاي مختلف به تصوير بكشم. البتّه اينو اِشارتاً بگم كه تجسّمِ بيروني آب بخودي خود نيز مبرّاء از پليدي است. حالا چجوري من اين موجودِ ظريف را شكاركردم، بماند! شايدم اون منو شكاركرده بود!

-          وعده خدا

خدا خودش گفت: اِنّا فَتَحنا لَك فَتحاً مبينا. بعضي مي گن درواقع صرفاً منظور فتحِ مكه نبوده است بلكه فتحِ قلوبِ انسانها بوده است. مطمئنّم كه وعده هاي خدا راست است و حتمي اِلاجراء. آيه 83 و 84 از سوره انبياء:

و يادكن اي رسول حالِ ايوب را وقتي كه دعاكرد كه: اي پروردگار، مرا بيماري و رنجِ سخت رسيده و تو (بربندگانت) از همه مهربانانِ عالم مهربانتري. * پس ما دعاي او را مستجاب كرديم و درد و رنجش را برطرف ساختيم و به لطف و رحمتِ خود، اَهل و فرزندانش را (كه از او گرفته بوديم) با عدّه ديگر به مثل آنها باز به او عطاكرديم تا اهلِ عبادت متذكرِ لطف و احسانِ ما شوند.

اين آيات را صبح از قرآن دريافت كردم! مي بيني چقدر خدا مهربونه؟

-          وظيفه خدا

ببين: اينو تو خوب مي دوني كه اگه حقّي ازت ضايع شده باشه، بايد سعي كني تا اِحياء بشه. حالا اگر بدلايلي ازجمله قَدَربودنِ ظالم يا مسائلِ آبرويي امكانپذيرنبود، اينجا ديگه وظيفه از گردنِ تو ساقِط ميشه و اين خودِ خداست كه حقّت را بازپس خواهدگرفت. اون محالِ ممكنه كه از حقِّ بنده اش بگذره حتّي اگه سالها بگذره. پس مطمئن باش كه اگه امكاناتِ اِحياءِ حقّ برات فراهم بود، به اين تميزي نمي تونستي عمل كني. مي گن:

چوبِ خدا صدا نداره، اگه بزنه دَوا نداره

همين الآن جلوِ چشمات نمونه هاش وجودداره. چرا جاي دور مي ري؟ همونهايي كه سالاها پيش، تو را مظلومانه مورد آزارقراردادند. حالا ببين چه به سَرِشون اومده؟ بَدناميهايي كه دامنشون را گرفته، تنِشهاي اجتماعي مكرّري كه مبتلابهِ اونها و خانواده هاشون است و مهمتر از همه اينكه جلوشون هستي ولي نمي فهمند كه از كجا دارن مي خورن حتّي خدا امكاناتِ بدبختيشون را بيش از پيش در اختيارشون قرارداه و اونها نمي فهمند كه اين چيزها، تسهيلاتِ اجتماعي نيست بلكه ابزاري براي سِيرِ قهقرائيشون است؛ حجّت را تموم نمي كنه؟

بهرحال يادت باشه كه در صحراي محشر، همه پرده ها كنارمي رن و نيتِ واقعي افراد براي همه آشكارميشه. رِيب و ريا ديگه جايگاهي نخواهدداشت. هه مي فهمند كه كي با چه نيتي داشته چه كارِ خير يا شرّي را انجام مي داده و چه تهمتهايي بهش وارد شده و يا اينكه ... .

-          نذر

نمي دونم مي شه نذري را لغو كرد؟ مثلاً اگه نذرِ مهمّي تا پاي جان براي وقوعِ اَمري كرده باشي و اون امر، هنوز حادث نشده باشه؛ آيا ميشه اون نذر را بازپس گرفت؟ بايد بپرسم.

-          زَر

ديشب عجب هلالِ ماهِ قشنگي بود. يادم به چند نكته انداخت. يكي اينكه ازوقتي رفتم به اين دانشگاه، چيزهاي جالبي ديده ام. مثلاً راههاي جادّه اي كه تعميرشدند، نمره اوّل شدنِ دانشگاه در پژوهش و نيز تبديلِ آن به واحدهاي دانشگاهي خيلي بزرگ و افزايشِ رشته هاي كارشناسي اش. اينها بركتهاي خدا نيست؟ ازطرفِ ديگه استادها؛ مثلاً همين ديروز. دوتاشون بدون هماهنگي باهمديگه و بصورتِ كاملاً جدا از هم، در دفترِ بخش، تمرينهاي اضافه اي را به من دادند. تمرينهايي كه به هيچ دانشجوي ديگه اي نداده بودند و البتّه سخت هم هست. همشون برنامه نويسي هست. ميشه گفت نوعي كمك است كه بايد انجام بدم.

يك نفر هست كه با اينكه اون را كه اصلاً هرگز نديده ام و ازطريقِ اينترنت و بخاطرِ كار باهم آشنا شديم و البتّه فرسنگها فاصله مكاني باهم داريم، پَريشَب با سختي تونستم سِيلِ اشكهاشو از پشتِ تلفن متوقّف كنم چون با مطالعه يادگارِ 19/3/1384 وبلاگم انديشيده بود كه موبايلم را بخاطرِ اون بسته ام و چيزهاي ديگه. آخه تا اونجايي كه فهميده ام اون آدمِ مؤمن و بسيار بسيار پاكي است. خيلي مؤمن و پاك.

مي بيني؟ اينجا هست كه مي فهمي عزّت و ذلّت دستِ خدا است. ولي همشون اشتباه مي كنند چون اين ميون فقط آب هست كه تو رو خوب شناخته. آره عزيزم. فقط اونه كه مي دونه تو چقدر حقيري. تو خاكي. پايين ترين سطحِ ممكنه. آره اون تنها موجودِ واقع بين است. مگه نه؟

قدرِ زَر، زَرگرشناسد، قدرِ گوهر، جوهري

-          ديدار

ديگه وقتشه كه به آغوشِ آبِ زلال برم. من دوره آموزشي خودم را گذروندم و انديشه اي پاك را بيش از پيش شناختم. حالا ديگه فريب سرآبها و شبهه آبها را نمي خورم. حالا ديگه حتّي از توي صفحاتِ اينترنت هم نمي تونند سربسرم بگذارن. حتّي با جملاتِ شبهه ادبي ناقص و يا جملاتِ معمّاگونه و يا قطعاتِ هنري بيمارگونه. اين صداقت و صِراحت است كه حرفِ اوّل و آخر را بهم مي زنه. من به ملاقاتِ دريا خواهم رفت چون مسيرِ آب را كشف كردم. من و آب در درياي زيبا، زندگيي جاوداني خواهيم داشت. انشاءالله چندروزِ ديگه. هركه پايه هست، بسم الله. پس بدرود؛ بدرود؛ بدرود.

بخش دوّميادگار 19/3/1384

-          اين حقيقت است

يكي از همكارام اينا را بهم يادداد:

اگر چيزي را مصرّانه مي خواهي، آن را رها كن

اگر برگشت، آن چيز مال تو هست و

اگر برنگشت، بدان كه از اوّل مالِ تو نبود


من آن گلبرگِ مغرورم كه ميميرم زِ بي ابي ولي با خفّت و خاري پي شبنم نمي گردم

يادگار 19/3/1384

-          اون يكي

ديروز اون كارآموزي كه حدوداً دوسالِ پيش، باهامون كارمي كرد آمد و قرارشد تا دوباره دوره كارآموزي جديدش را پيش ما بگذرونه. كدوم كارآموز؟ هموني كه خيلي خيلي شبيه يكي از نزديكانِ من بود. هموني كه مي گفتم اين دوتا بايد بدلِ هم باشند. البتّه ديگه بنظرم نيامد كه بدل همديگه هستند. ولي خيلي جالب بود.

-          حجّت

چندروزِ پيش كه داشتم محتوياتِ جيبهامو خالي مي كردم تا لباسِ جديدي بپوشم، چشمم به لاشه بليطي افتاد. من تعمّداً اون بليط را همراهِ خودم نگاه مي دارم چون يك چيزي را بهم يادآوري مي كنه. اونوقتها بايستي ازطرفِ يك شركتِ ديگه مي رفتيم مأموريت. من حتّي الامكان سعي مي كردم تا هزينه هاي كمتري را اون شركت متقبّل بشه چون داشتم يك كار بزرگ راه مي انداختم و بايد هزينه برخي پيشنهادهايم را بعهده مي گرفتم. مديرعامل يا افرادِ ديگر، درجريان نبودند و شايد هنوز هم نباشند ولي بعنوانِ مثال همين بليط، يكي از مواردي بود كه خودم هزينه اش را متقبّل شده بودم. خيلي اونجا را دوست داشتم ولي براساسِ عهدي كه داشتم، بايد اونجا را ترك مي كردم. من به عهدي كه كسي از اون خبرنداره عمل كردم هرچند مجبور شدم تا پا روي آرزوهايم بگذارم و بسوزم امّا جوانمردانه اقدام كردم.

-          گردآب

فقط مسئله سرآب و شبهه آب نيست. گردآب يعني جرياني كه تو را توي خودش مي كشونه و خفه مي كنه و شايدم له و تيكه تيكه! كي مي تونه درمقابلش مقاومت كنه؟ امّا بايد اينكار را كرد. نبايد گذاشت تا گردآبِ زندگي آدم را خوردكنه و درخودش حلّ كنه. بايد با ايمانِ قوي، ديدگاهت را سالم نگاه داري و دچار خطاهاي منطقي نظيرِ دور و تسلسل نشي. اينها خطاه هستند. برگشتِ عواملي كه باعثِ دوري تو از آبِ واقعي ميشه همه اش نشانه هايي از يك آزمونِ جدّي است. من اجازه نمي دم كه خطاي دور تكراربشه چون به آب وفادارم. آب روشني بخشِ وجودم است. براي برهم زدنِ يك گردآب نياز نيست كه در كانونِ آن يك انفجارِ بزرگ ايجادشود بلكه مي توان آنچنان درجهت مخالف چرخيد و ادامه داد تا دنيا جهتِ جديدِ چرخش را بپذيرد. رقصِ صوفي را كه مي دوني چجوريه؟ يادت رفته موزه هنرهاي معاصرِ تهران را؟ خاطراتت را هرگز فراموش نكن. بهرحال اينهمه سرآب و شبهه آب كه در غيابِ آبِ عزيز برسرت ريخته اند، درست مثلِ همون شبهه آبِ دوّمي كه دوباره دو روزِ پيش سعي در مشغول كردنت كرد، همه امتحاني براي تو است. ببين به چه كسي اجازه برقراري تماسي مثلِ تماسِ تلفني مي دي؟ دعوتِ چه كساني را خواهي پذيرفت؟ به چه كسي اجازه بازگشت مي دي و با چه شرايطي؟ مگه موبايلت يك دستگاهِ پيشرفته نيست؟ خوب بهش نگاه كن. به ليستِ تماسهاي مجازش. اگه بخواهي مي توني با شهامت آنگونه تنظيمش كني كه فقط زلالي آب را درونش ببيني. تا حالا كه اينگونه بودي. انشاءَالله همچنان خواهي ماند.

-          موج

اون موج ديگه چندان نمي تونه سربسرم بگذاره چون از توهم خارجش كردم. بعنوان يك واقعيت پذيرفتمش و به منشأِ اون نگاه كردم. اوني كه ارسالش مي كرد را آزادگذاشتم. اون هنوز در وجودش ترديدداشت. ترديد يعني تضعيفِ آنچه كه در گوهرِ وجود نهفته است. او قدرتِ امواجش را داره ذرّه ذرّه ازبين مي بره. شهامتش را فراموش كرده. خودش را باخته. ولي زندگي جريان داره و مجبوره كه دوباره سرِ پا بايسته. حالا اگه اينجوري پيش بره، وقتي كه دوباره سرِ پا ايستاد، قوي نخواهدبود و چند مدّت بعد، دوبار كمر مي شكنه! اين خطاي دور، تكرار ميشه. شهامت ريشه در صدق و اراده داره. آيا بهتر نيست كسي كه به چيزي معتقد است، قدمهاي محكمش را در راهِ آنچه كه درست مي پندارد آنچنان بردارد كه صداي پاهايش لرزه بر شيطانِ نفسش اندازد تا او ديگر نتواند با وسوسه ترديد، آينده اش را تحتِ تأثير قراردهد؟ آنچه كه قوانين و سننِ جامعه را شكل داده است، باورهاي عوام است و نمي تواند الزاماً باعثِ خوشبختي بقيه گردد. هركس به تناسبِ امكانات و موهبتهايي كه خداوند بهش داده بايد اقدام كنه و از زبانِ هرزگردِ اين جماعتِ بخت برگشته نترسد. چرا نمي فهميم كه شرايطِ سعادتِ ما ممكن است در اين چارچوبِ نامتناسبِ اجتماعي نگنجد؟ بخدا اگه درست و محكم اقدام كني، همون جامعه كه مَتلَك بارت مي كرده و به استحضاء مي گيرفتت، بهت آفرين خواهدگفت و سرمشقي براي فرزندانِ آينده اش قرارت خواهدداد. قسم مي خورم.

يادت باشه كه شايد اين فرصتِ آخر باشد.

يادگار 18/3/1384

-          تست روانشناسي

يكي از همكاران، آدرسِ سايتي را براي تست روانشناسي ساده به من پيشنهادكرد. آدرسش اينه: http://www.IranMatch.org/Personality/index.php من هم آزمايشي كردم. مي دوني كه معمولاً توي اينجور تستها، مثل طالع بينيها، تقريباً اكثرِ چيزهايي كه بهت مي گن، بنظرت درست و منطبق با شرايطت است! ولي اين يكي جالبتر بود. به شرح زير:

خيالباف

(تاثير پذير، درون گرا، آرمان گرا، احساسي)

تو يك تيپ خيالباف هستي. كم حرف و با قوّه تخيل زياد. تو اصولاً شخصيت خجالتي و ساكتي داري. تو علاقه زيادي به حقايق، وقايع و كلاً چيزهايي كه در اطرافت مي گذرد نداري ولي در عوض جهاني دروني براي خودت ساخته اي كه كاملاً پيچيده و باشكوه است.

قدرت خلاقيت و حسّ نيرومندت، باعث شده كه شخصيتي قوي داشته باشي كه اگر كسي تلاش كند تو را بشناسد، حتماً اين شخصيت قوي را مي بيند. البتّه كمتر كسي چنين تلاشي مي كند، چون مردم معمولاً فكر مي كنند كه در زندگي آدم نا موفقي هستي.براي همين هم، جوان! سعي كن با خودت كمتر حرف بزني و با مردم بيشتر.

 

-          راهِ حلّ

انصافاً خيلي نزديك به خال زده امّا جونِ من اين راهِ حلّشه؟ حالا كه يك گوش مفت پيدا كردم و صادقانه ترين لحظاتم را دارم باهاش مي گذرونم، ولش كنم و با خودم كمتر حرف بزنم و با مردم بيشتر؟! كدوم مردم؟

-          همون جريان

يادته چند روزِ پيش درموردِ اون آقايي كه اون خانمه بدجوري سرش كلاه گذاشته بود، يه چيزايي نوشتم؟ نكنه منظورش از مردم اونجور كلاهبردارها و يا دستكم اونهايي كه اجازه مي دن اينجور كلاهبردارها دائماً ترفندهاي جديدي را بكارببرند، هست. نه بابا شوخي كردم چون اونها رسواي عالمند و من فقط براي شوخي دوباره به اونها اشاره كردم. آخه ديشب دوباره به فكرِ اونجور قضايا افتادم و اينكه خودم دارم محلّ تولّدِ اين كلاهبردارها را همه روزه مي بينم. مي دونيد چقدر پول و امكانات حاضرم مجدّداً خرج كنم تا اينجور كلاهبردارها را بازم بشناسم و در دامشون نيفتم؟ بنظرِ من مي صرفه. آدم اگه قرارباشه تحتِ تأثيرِ كلاّشي اينجور كلاهبردارهاي مكاّره همه چيزش را ازدست بده، بهتره همون اوّل خودش پا پيش بزاره و خسارتي كنترل شده بهش وارد بشه ولي درعوضش اون نامردها را بشناسه و زندگيشو به دستِ اونا نده و به اصطلاح بهشون اعتمادنكنه.

-          راحته

جاي دوري نرو. امتحانش از اوني هم كه فكرمي كني ساده تره. برو ضامنِ وامشون بشو، اصلاً بهشون وام بده. توي كارهاي اداري، كمكشون كن و بعضي هزينه هاي خدماتِ اجتماعيشون را بعهده بگير. ببرشون رستوران. خرج كن. نترس. توي همينجور جاها خودشون را نشان مي دن. يكجايي دندانهاي طمعشون را خواهي ديد. اوندفعه هم بهت گفتم. يا، وقتي طرف را كاملاً دوشيدن، ولش مي كنند بره و يا، وقتيكه در بدست آوردنِ منافعِ بيشتر شك كردن! اونوقته كه اعلامِ برائتِ تو از اونا باعثِ رسوايي زودترشون ميشه. ولي رمزِ اصليش اينه كه هميشه نظرت با خدا باشه.

-          آب

آيا مي دوني آب با تمامِ روح بخشي و زندگي بخشيش، اگه يكجا راكد بمونه، مي گنده؟ معدنِ اَنگلها و حشراتِ موزي ميشه. ولي اون آبي كه من بهش دل بسته ام، هيچوقت پشتِ هيچ سدّي موندگارنمي شه. آخرش راهشو با كمك شيبِ خاك بسوي پايداري بيشتر پيدا مي كنه. دريا ميشه و سرافراز. اين سربلنديشه. با صداقتش پيش ميره. خاكم ازاينكه داره سطحش بهمراهِ آب كنده ميشه و با اون آب برده ميشه، ناراحت نميشه چون مي دونه كه هرچي ازش كنده ميشه، داره به اتّفاقِ آب، به دنياي برتري ميره. دوستت دارم آب؛ بخدا.

يادگار 17/3/1384

-          وبلاگ

پرشين بلاگ خيلي خيلي كند است و بروزرسانيش دردسر داره امّا cloob سريع است ولي بعضي امكاناتِ پرشين بلاگ را نداره البتّه امكاناتِ ديگري بجاش داره. اشكال عمده اش اين است كه تا واردش نشي نمي توني وبلاگ ديگران را ببيني؛ تازه بايد اون را اوّل پيدا كني كه معمولاً يا توي ليستِ دوستانت قرارداره يا بايد براساس اسمش دنبالش بگردي. امّا پرشين بلاگ از اين جهت اين مزيت را داره كه مي توني يك آدرس از وبلاگت به ديگران بدي. ما كه به وبلاگ ديگران كاري نداريم.

-          جمله زيبا

ديروز اون آقاي راننده جادويي بازم اومد پيشم و اصرار داشت تا جمله اي را گوش كنم و منم فقط گوش دادم و لبخندي زدم و بكارم ادامه دادم امّا دوباره برگشت و خواست توجّه خاصّي به اون جمله كنم. آخرش متوجّه اهميتِ جمله شدم و نوشتمش:

دوستم داشته باش، شايد فردايي نباشد.

با خودم گفتم: حتماً حكمتي دركار است. نمي دونم چي ولي هست.

-          ليستِ دراز

بعضيها نمي تونند دوستِ واقعيشون را تشخيص بدن. يكي از علّتهاي قرنِ بيست و يكميشو مي دونم. به ليستِ دوستانشون توي سايتهاي دوستيابي و مهمتر از همه همين Yahoo Messenger نگاه كن. خدا بده بركت. يك ليستِ عريض و طويل. تازه چندتا ID هم دارند كه توي هركدوم كلّي دوستِ ديگه چپوندن. مسلّمه كه خودشون را دستِ اينجور ارتباطاتِ اينترنتي مجهول داده اند و خودشون با دستِ خودشون كلّي عواملِ اِلقاءِ رواني ايجاد كرده اند. حالا يك دوستِ واقعي و صادق، جاش نمي تونه بينِ اينهمه به اصطلاح دوستِ اينترنتي باشه. آخه اون كه مشغوليت نيست بلكه يارِ واقعي و مونسِ حقيقي هست.

-          نمي خوام

مي خوام اينجا نباشم؛ با اين افراد نباشم! اينا، اون چيزي كه مي خوام، نيستند. اونجايي كه مي خوام، قرارندارم. اون كسي را كه مي خوام، حضورنداره. آخرش يكروزي .... .

-          ناامّيدي

نمي دونم چرا هروقت نا امّيد مي شم سوره توبه برام مياد! آخه من كه از خدا ناامّيد نشده ام؛ من از خلقِ خدا ناامّيد شدم. ديگه كاري به كارشون ندارم. اصلاً نمي تونم كاري داشته باشم. من كه نمي تونم سر به خانه اي بكنم كه راهم نمي دن. پس چرا اينطوري ميشه؟

-          دلم مي سوزه

يك شب اون ورووجك را داشتم مي رسوندم خونشون. متوجّه بودم كه حالش خوب نيست. شيشه پنجره اتوموبيل را علي رغم سرد بودنِ هوا مي آورد پايين. نزديكاي خونشون يكهو حالش بدتر شد و آورد بالا. تمام جلوي ماشين پر از ... شد. سعي كردم بهش دلداري بدم. شرايط را تقريباً كنترل كردم و تحويلِ خانواده اش دادمش. چند كوچه پايين تر از خونشون، ماشين را متوقّف كردم تا اون جلو را تميز كنم. خداي من، نه تنها زياد بود بلكه بوي بسيار تندي مي داد. خيلي دلم سوخت. من ناراحتِ اونهمه كثيفي و يا بوي تندش نبودم بلكه از اين زجر مي كشيدم كه متوجّه مي شدم اون كوچولوي مهربون چقدر سختي كشيده است. ظاهراً هيچ چيزي توي معده اش از ظهر به اونطرف هضم نشده بود و اسيدِ معده اش به حدّ بالايي رسيده بود. دلم مي خواست براش گريه كنم. در طول روز متوجّه شده بودم و سعي كرده بودم براش كاري بكنم امّا نشده بود. خيلي ناراحت بودم. با دستام داشتم اونجا را پاك مي كردم و در درون داشتم فرومي ريختم. حالا هم كه مدّتِ زيادي گذشته، بازم كه بياد اون شب و سختيهايي كه اون مهربون تحمّل كرده بود مي افتم، اعصابم داغون ميشه. خيلي دلم مي سوزه. كاشكي نبودم و نمي ديدم كه چه زجري را تحمّل كرده. امّيدوارم هميشه سالم و سلامت باشه چون از صميم قلب دوستش دارم.

يادگار 16/3/1384

-          اَشرفِ مخلوقات

وقتي خداوند خلقتِ انسان را بپايان رساند، به خودش آفرين گفت (وَ تَبارَك اللهَ اَحسَن الخالِقين). بعدشم مقامِ اشرفيتِ مخلوقات را به انسان عطا كرد. مي دوني يعني چي؟ يعني از هرچه خداوند خلقت كرده برتري. يعني خيلي حاليته.

ازطرفِ ديگه مي دونيم كه اگه لحظه اي اراده خداوند درخصوصِ تداومِ وجودِ چيزي متوقّف بشه، اون چيز ديگه وجودنخواهدداشت. اينجوري بگم كه حتّي آفريده هاي دستِ بشر هم بدونِ اراده خدا، حادث نمي شدند. خب حالا اشرف جان، با يك حسابِ دو دوتا چهارتا مي توني به اين نكته برسي كه از همه مخلوقات، چه آندسته كه مستقيماً به خواست باري تعالي آفريده شده اند و چه آن دسته كه توسّطِ همين انسانها امّا با اِذن و تداومِ اراده خداوند ايجادگرديده اند، برتري. يعني همشون را مي توني راهبري بكني. خب حالا زشت نيست كه جلوِ يك چيزي مثلِ كامپيوتر يا هر وسيله پيشرفته ديگري كم بياري؟ نشد ديگه. اَشرفِ مخلوقات نمي تونه كم بياره.

-          بازم هست

تازه خدا بارها گفته كه توي آفاق و اَنفس سير كنيد تا بزرگيهاش رو ببيند. وقتي مي گه، حتماً بايد بشه. حالا باورت ميشه كه ما براي سير و سفر به فلان سيّاره لازم باشه ميليونها سال با سرعتِ نور سفر كنيم و بازم بهش نرسيم؟ نه عزيزم، يكجايي اشتباه شده. باوركن. آخه مگه ميشه اشرفِ مخلوقات نتونه دستورِ صريح آفريننده اش را اجرا كنه؟ پاشو بگرد ببين كجاي محاسباتت اشتباه بوده. تا كي مي خواهي فرقِ مؤلّفه هاي برداري فيزيكي را با سايه هاشون برروي نمودارهاي دو بعدي و بعضي وقتها سه بعدي را فرضِ مطلقِ واحد بپنداري؟!

-          دريا

نمي تونم به دريا، ساحلش و يك جزيره سرسبز نينديشم. برام اونجاي رؤيايي هميشه در كنارِ آب، آبي كه همواره سرتاسرِ وجودم را تسخير كرده بود، يك آرزوي ديرينه بوده و هست. اين تنِ خاكي بايد مي تونست آبِ زلالِ مهربون را به اون سرمنزلِ سعادت و سلامت برسونه. هميشه در آرزوش بوده ام و خواهم ماند.

-          آزادي

يكروزي آزاد مي شم. اونوقت مي شم يك آزاده واقعي. مي دونم اون روز فراخواهدرسيد. خدا بهم كمك خواهدكرد. يكروزي از اين اِسارتها نجات پيدا مي كنم. نمي دونم چجوري ولي خدا كريمه. اون يارِ بنده هاش است. دلم را به اون خوش مي كنم. دلم مي خواد هرچه مجنونتر و ديوانه تر ميشم، بيشتر با او تنها بمونم. يواشكي بهت مي گم: اون موجها بازم سراغم اومدند. فكرمي كنم يكي كارم داره. اگه برم دكتر حتماً از اون قرصهاي بي خيال كننده مي ده به خوردم. دلم مي خواد چه اون قرصها را بخورم و چه نخورم، با خداي خودم تنها باشم و بهش دردِدام را بگم و گلگيهامو بكنم. آخه اون خداي خودِ منه. مالِ خودمه ديگه.

كجايي اي بهارم، گلِ نازِ ديارم كجايي كه اسيرم، اسيرِ روزگارم

-          رازِ دل

هميشه سنگِ صبورِ اينو آن بوده ام امّا يك مدّتي هست كه ديگه اينجوري نيستم. يكجورايي فرصتِ اينكه آدمها بخوان برام از مشكلاتشون حرف بزنند را بهشون نمي دم. بدجوري رفتم توي خودم. راستشو بخواهي، ديگه مثلِ اونموقعها طاقتشو ندارم.

-          سياه شد

بازم دوباره بالاي ساقِ پام يعني تقريباً پشتِ زانوم، سياه كرد. همّش بخاطر بارفيكسهايي هست كه با پا مي زنم. آخه من با پاهام به ميله بارفيكس آويزون مي شم و به اصطلاح، دِراز و نشست مي رم. فشارِ ميله بارفيكس كه براي تحمّلِ وزنم به پشتِ زانوهام واردميشه، باعث ميشه كه اينجور كبوديها پيش بيان.

-          رَم كرد

دائماً يادم مي افته به يكي كه خيلي دوستش داشتم و برام عزيز بود و البتّه هست. وقتي كه با اون ورووجك كارمي كردم و براش حلّ مسئله اي را توضيح مي دادم، ناگهان زوق زده مي شد و مثلِ فِشفِشه كلّي كار مي كرد و گاهي اوقات اَفسارِ كلام را از دستِ من بيرون مي كشيد. اونوقت بهش مي گفتم: رَم كرد، مواظب باش نري تو زَمينِ مردم اونم يك خنده قشنگ و شيرين مي كرد و به خودش مي آمد و با روحيّه اي شادتر به كارش مي پرداخت. خيلي قشنگ بود چون با اين ترفندها نمي گذاشتم خستگي خيلي بهش غلبه كنه. درست نمي دونم اين روش را از كي يادگرفتم ولي فكرمي كنم بايد يكي از معلّمام بهم يادداده باشن. يادش بخير. اينم مثلِ گامباليني هست.

-          خاطرات

مي دونم يكروزي اين يادآوري مكرّرِ خاطراتم منو از پا درمياره. جزئيّات هم همراهشون هست. خيلي دقيق. چيزهايي كه ممكنه براي ديگران اصلاً مهم نباشه ولي توي ذهنِ من حَك شده. نمي دونم چرا اين موقع، اينجوري به من حمله ور شده اند؟ بايد مشغوليّتهايم را بيشتر كنم. نبايد بگذارم مغزم فرصتي براي يادآوري داشته باشه ولي بازم به اين راحتيها نميشه. گاهي هم اصلاً نميشه. آخه هرچي ميبينم، بدنبالش يك چيزي را بيادم ميارم. شايد علّتش اين باشه كه درتمامِ اون موارد حتّي اونهايي كه ... يك صداقتِ ويژه بر روح و ذهنم حاكم بوده است. خواستني صادقانه و از سَرِ ايمان و اعتقادِ راستين و بدون كلك.

-          شكر

خدايا بخاطرِ آنچه كه بهم ندادي بيشتر شاكرم هرچند علّتِ بسياري از آنها را نمي دانم. خدايا از آنچه كه بهم دادي و بعدش ازَم گرفتي، هرچند ممكن است بسيار دردناك و طاقت فرسا بوده باشد، بيشتر از مواردِ ديگر سپاسگذارم. ولي هيچيك از اينها باعث نمي شه كه دوباره ازت درخواستشون را نداشته باشم. من ناممكنها را از تو مي خوام چون تو خدايي. خدا! يعني هموني كه غيرِ ممكنها را ممكن مي كنه. يعني خواستِ مطلق. من از تو مي خوام آنچه را كه خودت مي دوني و به كسي حتّي خودم هم جرأتِ بازگوييش را ندارم. آنچه غيرِ ممكن است، درنظرِ انسانهاي حقيري چون من غير ممكن بنظرمي رسد ولي براي تو هيچ چيز غيرِممكن نيست. خودت گفتي: اُدعوني اَستجِب لَكم. پس منم تو را مكرّراً خواندم و امّيدِ آن دارم كه جوابم دهي. يا الله.

دِلَكم از آدما بگذر، دلِ اين آدما سنگه براي گفتنِ دَردام، قافيه تنگه و تنگه

توي شهرِ آرزوها، مي سازم يه خونه رو آب مي سازم شهري با اشكام، بادلي پر از تلاطم

مي سپرم دل به يه معشوق كه هميشه آشنامه مثلِ يك چراغِ روشن، روشني بخشِ شبامه

دل سپردن كارِ ما بود، بي توقّع، بي بهانه از همون لحظه اوّل، لحظه هامون عاشقانه

چه كسي عشق و مي دونه، كي مي دونه چي مي گيم ما؟ چجوري بگيم تو اين دل مي گذره چه شور و غوغا؟

آدماي توي قصّه، بياين باهم بخونيم به همه بگيم كه ما هم معني عشقو مي دونيم

تا ديگه اين منِ عاشق، نگه كه آدما سنگن نگه كه تو جادّه عشق، آدما بي پا و لنگن

گرفته شده از نوارِ سفر و هديه به آبِ عزيزم

-          وقتِ رفتن

ديگه اين توهّمات داره كاردستم ميده. دست از سَرِ اكثرِ قسمتهاي اينترنت برداشته ام. فقط مونده همين سايت. شايد بهتر باشه از اينم دست بكشم و برم سراغِ كاغذ. كاغذايي كه بعد از سياه كردنشون بايد عين خودم روونه سطلِ آشغال بشن! نمي دونم؛ شايدم اين كار را نكردم و شايدم چند ساعتِ ديگه .... .

يادگار 13/3/1384

-          مرد نامرئي

اونوقتها تصوّر مي كردم كه مرد نامرئي يعني كسي كه ديده نمي شه ولي حالا فهميدم كه اينجوري نيست. بهترين دليلش هم خودم هستم. اين سايت يك سايت عمومي است و همه مي تونند بهش سربزنند امّا هيچكس براي مدّت زيادي در اون متوقّف نمي شه و دل بهش نمي ده. خيلي جالب است چون من همه چيز توش مي نويسم. از وقتي كه از آب دورافتادم، مونسم همين سايت شده.

من حرفهايم را توي يك مكان عمومي دارم همانطوري كه دوست دارم و با هر آهنگي كه نيازدارم، مي زنم امّا كسي را متوقّف نمي كنم. مشخّصاتِ رسمي من بصورت كامل توي اينترنت هست. همه چيز هست ولي هيچكس منو نمي بينه. درواقع اگر هم ببينه، چون براي اون نيستم، جلوش غيب مي شم. ديگه به اين سايت سرنمي زنه و اين همون تضمين آزادي من است!

-          خانواده اصيلِ آب

آب، مادري بنام اَبر دارد. مادري كه هرگز چيزي را از راهِ نادرست بدست نياورده است. پدري بنام باد دارد. پدري راستگو كه عامل نمايشهاي جادويي و زيباي ابر در آسمانِ خلقت است. وقتي مي بينم كه ابر به شكلهاي گوناگون و گاهاً زيبا در آسمان حركت مي كند، مي دانم آسمان ميدانِ عشق بازي باد و ابر شده است.

آب خواهري دارد بنام شبنم. هروقت ببينيش بي درنگ بيادِ آب مي افتي. برادري دارد پرجَست و خيز بنام قاصدك. دائماً از روي جويبارِ زلالِ آب به اين سو آن سو مي پرد. به آن خواهرش يعني شبنم سر مي زند. گاهي چيزهايي را براي شبنم تعريف مي كند و گاهي نيز براي آب. برادرِ خوبي است.

امّا آب؛ او برسطح خاك روان است. مسيرش را با هماهنگيِ خاك مشخّص مي كند. آندو با هم مي روند و مي روند تا بجايي مثل دريا برسند. آنجا آب، خودش را در دامانِ خاك مي بيند. باشكوه است و خاك نيز هرچند بسترِ آب است ليكن خود نيز گاهاً با افتخار، سَر از آب، جزيره وار بيرون آورده و شكرِ خدا را بجاي مي آورد.

من همه افرادِ اين خانواده صميمي را باهم دوست دارم و دلم مي خواد هميشه باهم باشند و منهم بينشون، محرمشون و يارشون.

-          عشقِ خاك

خاك بدون آب، مرده اي بيش نيست. هنگامي كه آب را در درونِ جانِ خودش نگاه مي دارد، سَرسبزي و خرّميشان، عالمي را به رقص وامي دارد. آنگاه اين آب است كه با افتخار برروي خاك، جويباران وار مي خرامد و به دنيا مي گويد: اين درختان و گلهاي زيبا از عشقِ ميانِ من و خاك است و بس. ولي هرگاه آندو همديگر را گم كنند، خاك همان خاك مرده كوير مي شود و آب بخارِ پراكنده آسمان و به ثمر نمي نشينند. آنوقت، آنقدر بدرگاهِ خدا اِلتماس مي كنند تا دوباره بهم برسند و زندگي و عشق، دوباره از سرگرفته شود. مي داني چگونه؟ .... .

-          جشنواره

اين دوّمين بار است كه از شركت در جشنواره خوارزمي كناره مي گيرم چراكه بازهم حضورِ آب را حسّ نمي كنم. دلم مي خواهد ساير جشنواره هايي شبيه به اين جشنواره را نيز بشناسم خصوصاً آنهايي كه در كشورهاي پيشرفته برگزارمي شوند امّا فعلاً بدون آب نه.

-          گامباليني

بازم اين واژه قشنگ. مدّتهاست كه هروقت به چاله و چوله اي برمي خورم، بصورتِ ناخودآگاه كلمه گامباليني با تمام تفاسيرش در ذهنم نقش مي بندد. برام يك دنيا اَرزش داره چون ريشه در صداقت و معصوميّتِ پاكي داره و فقط همين خاطره ها برام موندن. حالا كه توي اين سايت خودم را محبوس كرده ام و به جايي و چيزي سرنمي زنم، اين واژه برام كليد كلّي از آرزوها ي زيباست.

-          كلوپ

يكي از آشنايان، سايتي را بهم معرّفي كرد و من نيز خواسته يا ناخواسته واردش شدم. آدرسش http://www.cloob.com است. خيلي سريع است. از پرشين بلاك سريعتر. عضوش شدم ولي به وبلاگهاي ديگران كاري ندارم. وقتي كه داشتم مشخّصاتم را ثبت مي كردم، مثلِ هميشه راست گفتم و كاملاً رسمي عمل كردم امّا هنگاميكه از علاقه منديها و اينجور چيزها پرسيده شدم، آب را ذكر كردم. خيلي جدّي. چرا كه نكنم؟

-          ريّاضت

يادت است كه گفتم: اسلام با ريّاضت مخالف است؟ يادته كه توضيح دادم؟ دوباره مي گم امّا با يك حكمت:

مرتاض، جسمش را با تحمّلِ غيرِ متعارفِ سختيها آنچنان تحليل مي دهد كه از روحش كوچكتر شود. آنگاه روحي والاتر و برتر از جسمش كه نماد وابستگي به دنياي مادّي است، خواهدداشت. درحاليكه اسلام براي نيل به اين مقصود دستور بر اِرتقاءِ درجه روحانيّت و عزّتِ نفس دارد. با تعليماتي جامع و بدون شكنجه جسم. البتّه در اسلام شكنجه جسم حرام است.

حال مي دانم سختيهايي كه مستمرّاً تحمّل مي كنم و به كسي نمي گويم و نيز بحرانهاي عاطفي و روانيي را كه بي صدا پشتِ سَر گذاشته ام، چه اثري بر وجودم و اِرتقاءِ روحم خواهدداشت. پس بايد شكرش را صدچندان بجاي آورم.

-          موج

ديگر اون موج بصورتِ مكرّر و بدور از رعايتِ زمانِ خاصّي داره به سراغم مياد. مثلاً ديشب حدود ساعتِ 20:15 تا 21 و امروز صبح، دور و بَرِ ساعتِ 7. احتمال داره كه اصلاً موجي دركار نباشه و من دچارِ توهّمِ شديد شده باشم چون بنظرم مياد از منبعي داره منتشر ميشه كه امكانش منطقاً بسيار كم است و شايد هم غيرِ ممكن. آيا از كسي كه هرگز نخواهدخواست، چنين شود؟! بهمين دليل احتمال مي دم كه دچارِ توهّمِ ناشي از تداعي و معاني شده باشم. شايد بهتر باشه به خودم كمتر اجازه بدم تا اين سو و آنسو برم و اين مقاله و اون مقاله را مطالعه كنم. هرچند مدّتي است كه از مطالعه وبلاگها حتّي الامكان خودداري مي كنم ولي شايد كافي نباشه و بايد كمتر اجازه بدم تا اَجسام، رويدادها، خيابانها و مكانها باعثِ تداعي آنچه كه در حافظه ام گنجيده اند، شود.

احتمالاً مشكل از زماني شروع شد كه درمقابلِ بيادآوري خاطراتم مقاومت نكردم و اجازه دادم تا با تمامِ جزئيّات، جلوم رژه بروند! آره با كوچكترين جزئيّاتِ ممكنه.

-          امروز

امروز صبح اجازه دادم تا درحالِ رانندگي، آب در خاطرم زنده شود. گويي سمتِ راستم حضورداشت و من با تمامِ وجود اِحساسش مي كردم. بسيار نرم و لطيف بود. البتّه آنزمان طبقِ معمول داشتم ذكرمي گفتم و دعا و قرآن مي خواندم. آخه من مدّتها است كه ديگه نه راديو گوش مي دم و نه نوار مي زارم بلكه درحالِ رانندگي اونم توي جادّه كه با خداي خودم تنها مي شم، مستمرّاً و بي وقفه ذكرش را مي گم و خلاصه اينجوريها حال مي كنم.

نكنه خيلي دارم ديوونه مي شم. شايدم توي ديوونه خونه، آب بهم برسه!

-          نويسندگي و تحقيق

دلم مي خواد بزارن راحت باشم و بشينم فقط واسه خودم بنويسم و بنويسم و بنويسم. داستان؛ اونم داستانهايي كه دوست دارم. دلم مي خواد يك پايه داشته باشم و شروع كنيم به تحقيق و پژوهش. آخه روي يك چيزِ خيلي باحالي كاركرده ام و قشنگ مدوّنش كرده ام. بايد پياده سازيش كنم. دلم مي خواد براي جشنواره هاي خارجي اِرسالش كنم ولي نميشه. امكانش نيست. كسي كه پهلوم باشه و اون شرايط را داشته باشه، دور و بَرم نيست. بازم خودم هستم و خودم.

-          دماغ سوخته

شبهه آبِ دوّمي را هم ردّ كردم. خيلي منطقي. اون متوجّه شد كه مشتري بازارش نيستم و قرارنخواهدبود كه باشم.

-          عدد

سَرِ كلاسِ اَسِمبِلي بوديم كه در پاسخ به سؤالِ استاد، يكي از دانشجويان عددي را ذكركرد. استاد گفت: عدد نگوييد؛ من از عدد بدم مي آيد بلكه بگوييد كدِ اَسكي يك چيز ... . من بلادرنگ بيادِ آب افتادم كه هرچند منابعِ عددي بسيار بزرگي همچون پاكي و عشق را دَربَر دارد امّا از عدد بدش مي آيد! مي پرسي از كجا مي دونم؟ نميشه بگم چون خيلي محرمانه است.

-          اتّفاق

اين يكي ديگه خيلي عجيبه! الآن كه داشتم از ارسنجان مي آمدم، تعداد زيادي مي خواستن باهام به شيراز بيان چون بليطِ اتوبوس گيرشون نيامده بود. منهم موافقت كردم و چهارنفرشون را همراهم آوردم. يكيشون اِصرارداشت تا نوار بزارم. منهم بعد از ماهها پخشِ ماشين را راه انداختم و به او گفتم خودش نواري را انتخاب كند. او نوارِ سفر را برگزيد. نواري كه آهنگها و ترانه هاش منو تكان مي داد. تازه بعدشم درموردِ اَراك كه محلّ خدمتِ سربازيش بود برام صحبت كرد.

جريان چيه؟ درست توي اين شرايط بايد نواري از خاطراتِ من و ... . يكي به من بگه جريان چيه؟ داره چطور ميشه؟ آيا اين جريانات بهم ارتباطي داره يا اينكه من پاك دارم ديوونه مي شم؟

يادگار 12/3/1384

-          نذر

ديروز رفتم پيشِ يكي از مقرّبينِ درگاهِ يار و دوباره تجديدِ نذر كردم. من نذري تا آستانه توانائيهاي جسميم براي بازگشتِ عشقِ زلالِ آب كرده ام. نذرهايي كه ممكن است سلامتي ام را درخطر اندازد ولي آبِ پاك زلالِ عشق، لايقِ آن است. مگرنه آنموقع قسم خورده بودم كه همه چيزم را وقفِ وجودِ معصومش كنم؟ حال نيز چنين خواهدبود بلكه بيشتر و تضميني بس قويتر. انشاءَالله. پايداريم آن را تضمين كرده است.

-          معجزه اي در راه است

مي دونم كه معجزه اي در راه است. ساعتِ 20:47 ديروز دوباره اون موج را حسّ كردم. يكجور پيام داره. سمت و سو داره. مي خواد چيزي را بهم بفهمونه. ولي مي ترسم كه هنوز آثارِ تداعي معاني باشه و موجي دركارنباشه! آخه قدرتِ تجسّم من قوي است. تداعي و معاني در ذهنِ افرادي مثلِ من، جايگاهِ ويژه اي داره. بايد مراقب باشم. شايدم بهتر باشه كه بهش زياد اِعتنا نكنم؛ هرچند شايد معجزه اي در راه باشد!

-          قربون صدقه معشوق

يادت هست داستانِ آن چوپاني كه داشت قربون صدقه خدايش را به زبانِ خودش مي كرد؟ كه:

ديد موسي شباني را به راه كو همي مي كرد: اي خدا و اي اِله

تو كجايي تا شوم من چاكرت .......................................

وقتِ خواب آيد، بروبم جايكت چارقت دوزم، كنم شانه سرت

حضرت به خشم آمدند و گفتند كه خدا از اين كفرات ناراحت مي شه و دنيا زير و زبر ميشه امّا خدا به ايشان فرمود برو و از دلِ اون شبان بيرون بيار چون او براستي و از سرِ صدق اينگونه خدايش را نيايش مي كرد و من دوست دارم.

عجب درسي در اين حكايت نهفته است؟

-          معشوق

مي گن معشوق، نازها مي كنه و همواره دلش مي خواد تا دلِ عاشق را به درد بياره. من قبول ندارم چون مي دونم كه معشوق واقعي موجودي است كه شايستگي عشق ورزيدن را داره. و كسي لياقتِ دريافتِ عشق را داره كه خود نيز به درجه والاي عشق رسيده باشه يعني خودش نيز عاشق باشه. رابطه خداوند و حضرت محمّد(ص) همينگونه بوده است يعني اينكه: هردو در آنِ واحد، هم عاشق بوده اند و هم معشوق. و اين چيزي است كه قاطعانه شرطِ اصلي رابطه عاشقانه را بهت مي آموزه. درست در چنين شرايطي است كه معجزه عشق بوقوع مي پيونده.

من مطمئنّم كه اگه خودم را عاشقِ واقعي يك معشوق بدونم، حتماً در وجودِ او نيز عشقِ به من وجودداره. اين همان رابطه عاشقانه من و آبِ زلالِ پاك است. يعني چيزي كه باعث ميشه تا هيچ چيز نتونه بسادگي جاي آب را در نهانخانه عشقِ من بگيره. يعني آب يك عاشق است هرچند معجزه عشق را فراموش كرده باشه و خودش را اَسيرِ مسيرهاي دشوارِ زندگي ببيند و حتّي از حركت باز ايستد. دوباره حركت مي كنه حتّي اگر فقط قطره اي از او باقي مانده باشه. آب همون عشق است. من مطمئنّم.

ساعد مدرّسي == آ ب

-          ترس

از بچّگي مادرم بهم مي گفت: ترس برادرِ مرگ است.

اون درست مي گفت. ولي عشق، شهامت است و ترس يعني مرگِ عشق. كسي كه عاشق ميشه، شهامت پيدا مي كنه و اگه شهامتش را ازدست بده، خودش را نابودكرده چون ديگه جانش و كلّ وجودش با عشق معني پيدا مي كنه و وقتي عشق را ازدست بده، همه چيزش را ازدست ميده. شهامت يك موهبت و نعمتِ الهي است كه شكرانه آن فقط حفظِ آن است. پس نترس و به اين دَر و آن دَر نزن. بدگماني، توجيه ترس است پس دركمالِ شهامت قدم بردار. آنچه لازم است انجام ده. اگه لازم است، گذشته را جبران كن. خدا با تو است. محكم باش و به خودت و عشقت و خداي خود و عشقت ايمان داشته باش. موفّق ميشي. انشاءَالله. اونوقت مي بيني كه دوباره به آزادي بازمي گردي. مي شي يك آب آزاد. فقط يادت باشه كه فرصت را ازدست ندي چون شيطانِ قسم خورده مي خواد دوباره ازت بدزدتش. اين سرآبها و بدتر از اون، شبهه آبها نشانه هاي حضور پرقدرتِ اون رجيمِ ملعون است.

يادگار 11/3/1384

-          شكر

از دست و زبانِ كه برآيد كز عهده شكرش به درآيد

-          امتحان يا شوخي

همه چيز امتحانِ خدا است. همه جريانها؛ ولي شوخيهاي خدا هم بسيار آموزنده است. اون بعضي وقتها با چندتا شوخي، يك چيزايي را به بنده هاش حالي مي كنه.

-          تَنگ

دنيا برام مثلِ يك لباس تنگِ آزاردهنده است. خيلي دلم مي خواد از اين تنگي نجات پيداكنم. آخه من مطمئنّم كه ميشه كارهاي خيلي خوب و بزرگي انجام داد ولي ... .

-          پرده

واقعاً نياز نيست كه تا هنگامِ مردنمون صبركنيم تا شايد پرده ها كنار برن و ما حقيقتها را بفهميم. گاهي اوقات هم پرده هاي غفلت از پيشِ چشمامون براي مدّت كوتاهي عقب مي رَن و ما حقيقتِ بعضي چيزها را مي فهميم. حالا چه حقيقتهاي تلخ و چه ديگر. سعي كن دراِزاءِ حقايقِ شيرين، شكر بجاي بياري و براي حقيقتهاي تلخ، ارزشِ يك درسِ پندآموزِ زندگي قائل بشي.

-          سخته

مي دوني؟ سخته ببيني كه چطور بعضيها ممكنه مرتكبِ رفتارِ خصمانه بشن درحاليكه ذاتِ پاكي دارند و بارها معجزه وجودِ خودشون و خانوادهشان را ديده اي؟!

يادگار 10/3/1384

-          همكارِ جديد

يك خانم مهندس بعنوانِ همكارِ جديد توي اين چند روزِ آينده بهمون اضافه مي شه. درست سمتِ چپِ منم بايد بنشينه!

-          گامباليني

هيچوقت نمي خوام اين واژه را ازيادببرم. منو يادِ معصومترين موجودي كه مي شناختم مي اندازه. كسي كه با شنيدنِ نامِ خدا، اَشك در چشماش حلقه مي زد. يك كوچولوي معصومِ فوق العادّه. من پستي و بلنديهايي كه باعث ميشن تا روي كره ماه تصويري از دور نقش ببندند را همون گامباليني مي دونم! يعني گامبالينيها باعث مي شن تا من تصويرِ آب را روي ماه ببينم. آبِ عزيز و معصومِ خودم را.

يادگار 9/3/1384

-          ماه

من خيلي گلها را دوست دارم و منو زياد بياد آب مي اندازند. داشتم به گلها نگاه مي كردم كه به فكرِ ماه افتادم و متوجّه شدم صبحگاهان هنوز ماه بصورت نيم قرص بالاي سرم است. بهش نگاه كردم و آبِ عزيز و معصوم و ورووجكم را توش ديدم امّا چون قرصِ ماه نيمه شده بود بنظرمي رسيد كه ورووجك داره يواشكي از پشت ديواري به من نگاه مي كنه و نيم رخش معلوم بود.

-          خاك

آتش و آب هردو روي خاك جاي دارند. آب، گِل را مي پروراند و آتش بهش استقامتي ميدهد آنچنان كه آجر و خشت ساخته ميشه تا بناها سر به آسمان ببرند. آب مايه حياتِ خاك است مگرنه خاكي كه از دهانِ آتش بيرون آمده است، روح پيدا نمي كنه و گل نميده.

-          ميهمان

نازم آن ميهمان را كه بيرون كرد صاحبخانه را

چقدر اين اتّفاق رخ داده باشه و بازم رخ خواهدداد؟ كسي كه از مخلوقِ خدا سپاسگذارنباشه، شكر خدا را هم بجاي نخواهدآورد.

-          زمستان

زمستان تموم ميشه ولي روسياهيش به زغال مي مونه

بهرحال چون مي گذرد، غمي نيست. مي دوني چقدر فجايع در اين دنيا رخ داده؟ فجايع و تجاوزاتِ بوسني يادت رفته؟ بلاهايي كه به سرِ خودت آوردن؟ همّش مي گذره. همونطور كه گذشت.

-          اخلاق

مي گن اخلاقم عوض شده. يكي از خانمهاي همكارم كه البتّه از اقوامم هم هست ديروز باصداي بلند داشت منو نصيحت مي كرد. مي گفت توي فاميلِ ما اينجوري سابقه نداشته و تو بايد مثل اونموقع هات بشي. گفتم ديگه نه.

راسش اينه كه ديگه نمي خوام سواري بدم. فقط براي كساني ميميرم كه برام تب بكنند. هرچي ازم كندن و بردن بَسَمِه. خاطراتِ دردناكم را فراموش نمي كنم. توي خودم مي مونم و به كسي راه نمي دم. فقط منتظرِ آب معصوم، يعني همون موجودِ خدايي مي مونم.

-          موج

بازم امروز صبح اون موج را حسّ كردم. مثلِ يك شراره ميموند. شايد ناشي از فكري باشه كه از ذهنِ كسي پيرامونِ من گذشته!

-          شبهه آب

شبهه آبِ دوّمي را نمي تونم به اين راحتيها كناربزنم. شايد لازم باشه بداخلاقي بكنم. اگه آب نباشه و معصوميتِ اون توي وجودش نباشه، با چندتا بدخلقي من دمبشو ميزاره روي كولش و فرارمي كنه. اي كاش سرآب بود چون اونجوري راحتتر تشخيصش مي دادم. شيطونِ لعنتي از غيبتِ آب نهايت ِ استفاده را مي خواد ببره. كورخونده.

من و ساقي بهم سازيم و بنيادش براندازيم

انشاءَالله

يادگار 8/3/1384

-          آزادي

اين سايت يك ويژگي مهمّ داره؛ اونم اينه كه هركسي بهش نگاه نمي كنه. درواقع هيچ مشتري ثابتي نداره. چون اصلاً مخاطَب محور نيست. فقط براي خودم هست و خودم. درواقع حيات خلوتِ خودمه. خودمو تو اينجا خالي مي كنم. حرفهامو تو اينجا مي گم. رهگذرايي ميان و مي رن. گاهي اوقات خيلي هم ادّعاشون ميشه امّا تا حالا آنقدر برام نتونستند اهميتِ آنچناني را تجسّم كنند كه من توي خلوتِ خودم راهشون بدم. حالا احساسِ آزادي مي كنم چون آنچه مي گم فقط براي خودمه و نيازي نيست تا يكسري اصولِ دست و پاگير را رعايت كنم. آزادي توي اين سايت برام مثلِ نورِ صداقت است. خيلي باحاله. دستِ كم ويژگي اين سايت باعث ميشه كه هركسي نتونه حرفهاشو بفهمه و مدّعيانِ ظاهرنما، زود خسته مي شن و تركش مي كنند.

-          شبهه آب

ديروز يكي از اون شبهه آبها را هرچند موقّت ولي بهرحال كلّه پا كردم. آره نمي خوام حالا كه نعمتِ وجودِ آب را درك نمي كنم، چيزِ ديگه جاشو بگيره. شيطون بازم دماغ سوخته شد. امّيدوارم بعديشم بتونم بفرستم تو هوا.

-          معشوق

اگه عاشق باشي و معشوقتم نازبكنه، نازشو مي خري. اگه لج بِره، خودتو براش مي كشي. اگه قهر بكنه، بهش التماس مي كني. اگه بِره، به پاش مي افتي. توي همه موارد بايد غرورت را بزاري زيرِ پاهاي اون تا لِه بشه. اين يعني عشقبازي. يعني طلوع. يعني آزادي. يعني عشق. پس براي معشوق همه كاري بايد بكني. اونقدر كه ديگه مطمئنِّ مطمئن بشي كه اصلاً نمي خوادِت. اونوقت بايد بري پي كارت.

ولي خودمونيما، مگه ميشه اينهمه براش خودتو بكشي و اونوقت ولش كني و بري؟ اصلاً اگه سزاوارِ رفتن بود، كه هيچوقت معشوق نمي شد!

-          تابستان

احتمالاً بزودي بخاطر تابستان سرم خلوت ميشه. بايد براي خودم آنچنان سرگرميي ايجادكنم كه اطرافيانم انتظارِ كارهايي كه خودشون مي خوان براشون انجام بدم را نكنند! خب اينم يكجور بدجنسيه ولي من مي خوام براي خودم تحقيقاتي راه بندازم. هم نرم افزار و هم فيزيك و ... .

يادگار 7/3/1384

-          جِزغاله

مي گن:

خام بودم، پخته شدم، سوختم

اين كاملاً درسته ولي توي هرپلّه اي جداگانه! ببين توي هر پلّه اي از مراحلِ زندگي، اين سه مرحله هست امّا مرحله سوختنِ هر پلّه برابر با مرحله خام بودن در پلّه بعدي است. بپا جزغاله نشي.

-          راز

اين دانشمندِ فرزانه بدجوري منو جلوِ اينهمه آدم شرمنده مي كنه. وقتي واردِ كلاس مي شم، همونطور كه همه دارن نگاهمون مي كنند، تمام قد بلند ميشه و سلام و احوالپرسي خاصّي با من مي كنه و حتّي بهم دست ميده؛ بگونه اي كه هرچه بيشتر اِصرار مي كنم كه ايشان ازجاي خودشون بلند نشوند، كمتر اثر داره. نمي دونم چرا ولي خودم را اصلاً لايقِ چنين اِحترامي نمي دونم. هرچند كه: عزّت و ذلّت دستِ خداست ولي من كي باشم كه اينجوري عزّتم توسّطِ چنين فرزانه عاليقدري نگاه داشته بشه؟ من هموني هستم كه تهِ سطلِ آشغالِ سوراخِ اون آدمهاي ديگه جاي دارم و نبايد هرگز به خودم غرّه بشم.

اون دانشمند با اشاره هاش چندبار چيزهايي را به من فهموند. پرسشِ نپرسيده را پاسخ داد و راهكاري ارائه داد كه من را واداشت مكرّراً و مستمرّاً بزرگي خداوند را با ذكرِ جمله الله اكبر به زبان جاري سازم. اون كي هست و چطوري از درونم آگاه هست؟ آه!

هيچوقت نمي زاره چيزي مستقيماً عنوان بشه ولي درميان صحبتهاش، جملاتِ خاصّي كه مربوط به انديشه ها و مشكلاتِ محرمانه من است را مستقيماً به من ميگه بگونه اي كه فقط براي من معني داره و ديگران معني ديگري ازش استنتاج مي كنند يعني در حدّ موضعِ اصلي بحث.

به من امّيد مي ده و مي گه حقّ ندارم ناامّيد بشم. اون چطوري جلوِ اينهمه آدم و با قدرت اعلام كرد كه من دوستش هستم و اهلِ مطالعه؟ من باورم نميشه چون نه ازنظرِ سنّي و نه ازنظرِ معلومات، با هم قابلِ قياس نيستيم آخه اون خيلي خيلي از من بزرگتره. خيلي سخته. خيلي دنبالش گشته بودم ولي جايي پيداش كرده ام كه فكرنمي كردم اونجا حضورداشته باشه. نمي گذاره به صراحت دريابم امّا نوعي حوضه گسترده را جلوم روشن مي كنه. يكجور دلدلري مضاعف بهم ميده و چيزي را مي خواد بهم تفهيم كنه امّا آهسته آهسته. يعني من همش راهِ درست را انتخاب كرده بودم؟ پس چرا اينهمه ... .

-          شبهه آب

آب اگر باشه، مايه حيات است و اگر نباشه، جاي آموختنِ سختي و افزايشِ تحمّل. گفتم كه با چه ترفندي از شيطان جلو افتادم تا نتونه سرآبها را بنامِ آب بهم غالب كنه امّا اين رياكارِ ملعون دست بردار نيست. حالا ديگه چيزهايي را پيش پام مي گذاره كه نمي تونم بهشون همون واژه رايجِ سرآب را نسبت بدم. بايد بگم شبهه آب. شرايطي را دستكم در دو محلِّ فيزيكي جداگانه كه دائماً باهاشون درتماس هستم را ايجادكرده كه دو موردِ شبهه آب را بجاي آب بگيرم. تا حالا مقاومت كرده ام تا نتونه با عينيت دادنِ فيزيكي به اون سرآبها، جاي خالي آب را برام پركنه. گفتم كه من مطمئنّم كه توي آب هستم ولي نمي بينمش. به امّيدِ خدا اينبارم دماغ سوخته ميشه هرچند اين دفعه كارم سخت تره چون عدمِ درك كاملِ حضورِ آبِ واقعي مي تونه منو به اشتباه بندازه. بايد بيشتر به گل و ماه و خاطاتم نگاه كنم تا يادِ آب از ذهنم دورنشه و چيزي نتونه جانشينش بشه. هميشه موفّق بودم و اينبارم به امّيدِ خدا پيروز مي شم. انشاءَالله.

-          موج

گفتم كه يك موج مثبت يا منفي داشت ازطرفِ يك آدم كوچكتر از من روي من تأثير مي گذاشت. ظاهراً يكي دو روزه كه به شدّت قبل نيست. اون چند روز، صبحها نزديكهاي 6:30 تا 8 صبح و همچنين حدودِ ساعت 14 تا 16 بدجوري فعّاليت داشت و همچنين بعضي شبها كه البتّه بندرت. امروز چيزِ چنداني احساس نكردم. خلاصه عجب وروجكي بود! هرچند سعي نكردم تا اونو بشناسم ولي انشاءَالله خير باشه!

-          مي بينم كه ... .

يادگار 5/3/1384

-          بچّگي

دلم نمي خواد كه بچّگيمو ازدست بدم. اون روحِ پاك بچّگيمو مي خوام هميشه همراهم نگه دارم.

-          راهِ حلّ

همون جريانِ مفتضحي كه دو روزِ پيش نوشتم. راهِ حلّش ساده است و خوب. ببين؛ حسابِ دو دوتا چهارتا است و خيلي ساده. خب تقريباً همه اشتباهاتشون را فهميده اند و همه تا اينجا ضررهايي داشته اند امّا تنها يكنفر تازه دردسرهاش شروع ميشه و مايه خفّتِ آينده خودش ميشه. اونم همون خانم است كه اونجوري برنامه ريزي كرده بود. اون طبقِ يك روالِ عادّي و رايج چنين كارهاي نادرستي، مجبور به ادامه همون كار زشت امّا در قالبهاي ديگري است. ميشه با نگاه كردن به افرادي كه باهاشون ارتباط برقرارمي كنه و به اصطلاح جزءِ ليستِ دوستاش هستند، فهميد. افرادي كه شايد بينشون جِنتِل مَنهاي ظاهري هم وجودداشته باشند امّا آخرعاقبتي نداره كه البتّه دستِ تقدير، انتقامِ سختي ازش خواهدكشيد و اينگونه راههاي گريز، موقّتي است. اگر يكخورده فكركنه متوجّه ميشه: اون آقايي كه اونجوري مورد ظلمِ همين خانم قرارگرفته، درواقع خودش و زندگيشو صادقانه وقفش كرده بوده است. مهريّه آنچناني و خانه هايي كه بنامش كرده بود و بقيّه چيزها، همه و همه دلايلي براي همين اِدّعا است. اگه مال و منال مي خواسته كه بهش رسيده و اگه بيشتر بخواد، حتماً مي تونه دركنارِ ايشان بهتر از گذشته فعّاليّت كنه و اِلاّ ديگه همه شناختنش و دستش براي همه رو شده و بزودي بازيها خواهدخورد. اين اَظهَرِ مِنَ الشّمس است كه دركنارِ همين عاشقِ مظلوم نه تنها مي تونه خوشبختي را براي هميشه بدست بياره بلكه هرچه هيزمهايي را كه براي سوزاندنِ وجودِ خودش به جهنّم فرستاده بود، به انبوهي از درختانِ زيبا و رياحينِ بهشتي تبديل كنه. تازه مي تونه با سربلندي به همه دنيا ثابت كنه كه يك مكار دغلباز نيست و صادقانه در راهِ عشق قدم برداشته.

آيا اين تبديلِ خفّت و زاري به عزّت و احترام، باشكوه نيست؟ جاي سرمايه گذاري نداره؟ بايد بجنبه. خيلي زود چون با شهامتي كه اون آقا جلوِ اَنظارِ عمومي نشون داد، وقتِ زيادي براي جبران و حفظِ آنچه كه بدست آورده نداره و ديگران، حتّي افرادي كه او در مخيّله اش نمي تواند تصوّركند، گوي سبقت را از او خواهندربود.

خدا توبه كننده گان را خيلي دوست داره پس ما هم بايد اينچنين باشيم. بنظر من كسي كه بازگشتي به اصل داره خيلي عزيزتر از كسي است كه اصلاً به خلاف نرفته چون اين يكي با منيتِ خودش مبارزه كرده و روحشو خودش صيقل داده و به شفّافيت رسيده. من اگه جاي اون آقا بودم و اين خانم را در حالتِ بازگشت مي ديدم، بيش از گذشته و صدچندان عزّتش ميگذاشتم و قدر مي دانستم. درغيرِ اينصورت، متأسّفانه اون خانم بنا به سنّتِ الهي اِملاء و اِستدراج، در آنچه كه برگزيده غرق ميشه و روز به روز نابودتر ميشه و فقط هنگامي متوجّه اشتباهاتش خواهدشد كه ديگه خيلي خيلي ديرشده و بايد تا دنيا دنيا است، بارِ شرمندگي خودش را بدوش بكشه و هم در اين دنيا و هم در آخرت بسوزه.

انشاءَالله اشتباهش را جبران مي كنه و عزّت و افتخاري جاوداني را نصيبِ خودش و نسلِ آينده اش خواهدكرد. نبايد نگرانِ خانمِ اوّل اون آقا بود چون بنظرِ من اون بي تقصير نيست. مي توان اين نكته مخفي را هنگاميكه اون آقا پيرامونِ علاقه اش به فرزندانش و نكاتي كه براي حفظِ آنان بعنوان اَندرز به همه مخاطبين مي فرمود، دريافت. اين نكته بسيار ظريف را تنها افرادِ تيزهوشي كه از تجربيّاتِ خاصّي در زندگيشان برخوردارشده اند مي توانند درك كنند كه اينجا جاي سخن ندارد امّا امّيدوارم روزي همينجا بتونم بگم.

خدايا به دوتاشون كمك كن. به همشون كمك كن و موفّقشون بدار. اي كاش مي تونستم بهشون بگم. اي كاش مي تونستن خودشون و كمتر دستِ اين كارشناسا بدن چون اونها مي خواستند براي آموزشِ همگانيي كه مدِّ نظرداشتند، نمونه اي را ارائه بدن درحاليكه نبايد بعضي از اينگونه نيازهاي واقعي و نهفته اجتماعي را براي حتّي ساير اهداف مقدّس و آموزشهاي لازمه، كتمان كرد و كوبيد. راهِ حلّ اينجوري نيست. اونوقت برنامه تلويزيوني هزار راهِ نرفته تبديل ميشه به برنامه اي با اهدافِ شعاري ولي با بياني متفاوت كه جايگاهِ پايدارش را در اَذهانِ عمومي ازدست خواهدداد!

 

-          خب مي بينم كه .... .

 

يادگار 4/3/1384

-          تغييرات

ديشب تا ديروقت داشتم همين سايت را دستكاري مي كردم. شايد چندبار يادگارِ ديروز را بازنويسي و برّرسي كردم و تغييردادم.

-          گل

نوعي گل رز هست كه تأثير عجيبي روي من مي گذارد. قرمز است امّا نه قرمز گلي. كمي به سمت نارنجي مايل است. رنگ بسيار زيبا دارد و شاداب است. نگاهش كه مي كنم خاطره اي بسرعت در ذهنم نقش مي بندد. قرآن و يك چهره متبسّمِ مهربان. ديگه سعي نمي كنم از ذهنم دورش كنم بلكه بهش لبخندي مي زنم و گل را بو مي كنم و مي روم. تقريباً هر روز صبح چون باغچه خونمون پر از گلهاي مختلف ازجمله همين گل زيباي لطيفِ خاطره انگيز است.

-          گلِ عشق

ديروز توي مأموريت بوديم كه همون گل را در شهر ديگري ديدم. راننده اي در كنارم ايستاده بود و متوجّه حالتِ خاصّ من نسبت به آن گل شد. او جمله زيبايي را داشت بياد مي آورد كه دست و پاشكسته به من گفت. مفهومش خيلي قشنگ بود و قرارشد اصلش را پيدا كند و برايم بياورد. ظاهراً به اين مضمون بوده است:

اگر گلي را برروي زمين و زير پاهايت لِه كني، پژمرده و خراب مي شود ولي بويش را ازدست نمي دهد؛ تو گلِ غرور من را زير پاهايت لِه كردي ولي عشقم ازبين نرفت.

خيلي قشنگه مگه نه؟

-          ماه

آخرين سطوري از يادگارِ ديشب را كه داشتم بازنويسي مي كردم به ماه تخصيص داشت. هنگامي كه داشتم مي رفتم و سوارِ ماشين شدم، قرصِ كاملِ ماه جلوم ظاهرشد. عجيب بود چون بشكلِ خاصّي دائماً جلوم ظاهرمي شد و مي خواست چيزي بهم بفهمونه.

من توي قرصِ كاملِ ماه تصويري مي بينم. همون تصويري كه با ديدنِ آن رنگِ گلِ رز مي بينم. بهش لبخند زدم و مقاومت نكردم امّا به راهم ادامه دادم. حالا هم توي فكرشم و شايد حتّي توي خواب چون احساسِ عجيبي دارم؛ گويي اصلاً نخوابيده ام و خسته ام.

-          سرمه

من خاك پاي معشوقم و خاك پاي او، سرمه چشمانم.

نمي دونم چطور شد ولي اين جمله بالا، يكهو به ذهنم اومد. از كجا؟ نمي دونم! شايد ساخته ذهنِ خودم بود. (چه رمانتيك!)

-          ناگه

بيا تا قدرِ يكديگر بدانيم كه تا ناگه زِ يكديگر نمانيم

-          تخم مرغ دزد

همه شنيديم كه تخم مرغ دزد، شتردزد مي شود. اون خانمي كه ديروز و ديشب آنقدر پيرامون خودش و حيله گريش قلم فرسايي كردم، همون تخم مرغ دزدِ ديروز و شتردزدِ امروز است. فكر مي كني تا قبل از اين بنده خدا، چند نفر را سرِ كار گذاشته باشد؟ نه اينكه با همشون اِزدواج كرده باشدها، بلكه منظورم اينه كه: سرِ هركسي را يكجوري شيره ماليده تا به اينجا رسيده است. دستِ مادرش دردنكنه! مطمئنّاً روزهاي اوّل با نفراتِ اوّل تجربياتِ ساده اي داشته است. يكي را براي يك جواب سلام دادن، رنگ كرده و ديگري را براي كمك دادن در كاري و آن يكي را براي دريافت حمايتِ مختصرِ اجتماعي. شايد يكي را هم براي بدست آوردنِ يك شغل ساده و ... واي خداي من. بنظرم از همون اوّل نقشه هاي بزرگي داشته است و رفته رفته پيش آمده است. مگه نمونه هاشو كم داريم؟

-          چاه

مي گن:

چاه مكن بهرِ كسي اوّل خودت، بعداً كسي

يا اينكه:

هركه بدكرد، به خود كرد گر همه نيك و بد كرد

مطمئنّ باش كه اون خانمِ رسوا هم مشمولِ همين قانون است.

هركه تحقير كند، خودش تحقير خواهدشد. هركه ظلم كن، موجباتِ ظلم به خودش را فراهم خواهدكرد. خيانتكار، هرگز موفّق نمي شود. امّا عاشقِ مخلص، هميشه پيروز است. چه در درد و غم باشد و چه موردِ هتك حرمت قراربگيرد و چه متّهم به نسبتهاي ناروا. اون چيزي كه او را جاودانه مي كند، عشق يعني برترين صفتِ خداوند است. عشق تبرئه مي كند؛ ويرانه ها را آبادمي كند. زنگارهاي كثيف تهمتها را ازبين مي برد. عشق خودِ معجزه است.

اين معني توكل به خدا است.

-          موج

احساس مي كنم چند كيلومتر اونطرف تر يك نفر داره يكجور موجِ خاصّ مي فرسته. نمي دونم منفي است يا مثبت. هرچي هست داره روي مغزم فشارمياره. نمي دونم چكارم داره. من توي لاك خودم هستم امّا مطمئنّم اين موجود كه قاعدتاً بايد از خودم كوچكتر باشه، وجودداره. خداكنه كارش درست باشه. اَلخير في ماوَقَع. ولي من مدّتها بود كه اينجور چيزها را كنارگذاشته بودم. شايد اونم كه بزرگتر بشه، ديگه اينجور كارها را دستكم به اين شدّت انجام نده. شايدم ماهيتاً داراي امواج قوي مغزي هست. دراونصورت، بايد قدرِ قدرتشو بدونه چون خيلي ارزشمند است و بايد درحفظش بكوشه. بدترين بلاي ممكنه كه آفتِ اين نيرو محسوب ميشه، توهّمات است كه خودش را جانشين اين نيرو مي كند و صاحبش را از ارّابه قدرت به پايين مي كشد.

-          شرلووك هلمز

اينكه شرلووك هلمز يك قهرمانِ داستاني است، اهميت ندارد ولي بايد بدانيم كه چنين افراد تيز بينِ ظريفي وجوددارند. ماهم بايد سعي كنيم اينچنين باشيم. اين نوعي واقع نگري دقيق است و از توهّمات و بدبينيها دورمان مي دارد. برخي كارآگاهان بجاي دقّت، پيش فرضِ بدبيني را برمي گزينند. هرچند ممكن است موفّقيتهايي را بدست بياورند امّا هيچوقت موفّقتر از شرلووك هلمز نخواهندشد.

بخش دوّميادگار 3/3/1384

-          هزار راهِ نرفته

ديشب قسمتِ تكان دهنده اي از اين برنامه اجتماعي تلويزيون را ديدم. هرچند خانواده مايل به ديدن سريالي كه در شبكه ديگر به نمايش گذاشته مي شد، بودند امّا به اِصرارِ من همين برنامه را همگي با هم نگاه كرديم.

مردي كه بازيچه زني قرارگرفته بود و آن زن را بعنوانِ همسرِ دوّمش پذيرفته بود، داوطلبانه از داستانِ آن كلاهبرداري و فروپاشي زندگيش سخن مي گفت. او مردي موفّق بود كه كارمندي را بخدمت گرفته بود و آن زن توانسته بود بسرعت جاي خودش را باز كند. او را با داشتن 25 سابقه زندگي ظاهراً موفّق زناشويي به ازدواج دوّم كشانده بود. آن زن پس از دوشيدن ميلياردي مرد، از او جدا شده بود.

اگر خوب دقّت كني متوجّه مي شي كه بسياري از مردهاي موفّق در شرايطِ تجاوز قرارگرفته اند و مزّه چنين شرايطي را هرچند كم، چشيده اند. برخي از اينچنين زنان و دخترانِ بي تعهد، آنچنان به آنها نزديك مي شوند كه مردانِ بيچاره قبل از آنكه به هدفِ نامشروع و مزوّرانه آنان پي ببرند، شيفته رفتار ظاهراً متناسب و فوق العادّه ايشان مي شوند. اين روباه صفتان آنچنان نقش پليد خود را بازي مي كنند كه مردِ بدبخت هرچه آرزو كند و يا ايده آل شمارد را در آنها خواهدديد؛ از نماز و عبادات گرفته تا هر چه در تصوّر نگنجد.

نكات مهمّي در اين بين وجوددارد: يكي اينكه اصلاً بحثِ هوي و هوس نيست چرا كه برهمه آشكار است كه يك مرد مي تواند در صورتِ تمايل به چنين چيزهايي، به طرق مختلف حتّي شيوه هايي كاملاً مشروع دست يابد و ازدواج يك راهِ مشخّص و ايجاد تعهّد است كه آن بدبخت برمي گزيند. ازطرف ديگر نيّت آن خانمهاي مكاّره نيز منافع مادّي است. اين مردهاي بيچاره مي توانستند دست به آزمون بزنند. چنانچه واقعاً عشقي دركار بود، با سخت گيري و طي مراحلِِ زماني مختلف، آنان پايدار مي ماندند و در غير اينصورت و زمانيكه از منافع مادّي آنچناني، مأيوس مي گشتند، با رفتنشان مشخّص مي شد كه ناراستيهايي در ذهنشان موجب چنين دلرباييها شده است چرا كه اين قبيل افرادِ نادرست در دوحالت دست از سرِ قرباني برمي دارند: اوّل زماني كه قرباني كاملاً دوشيده شد؛ همچون همين موردِ اخير و دوّم زماني كه در حصول منافع بيشتر، ترديدكنند.

البتّه كارشناس مربوطه به تحقيقاتش اشاره كرده كه حدود 90 درصدِ موارد مشابه، نوعي تجاوز به حقوق مرد و خانواده او محسوب مي شود و نيتِ شومي در پسِ آن است ليكن چيزي كه بعنوان دوّمين نكته مهم ذهنم را درگير كرده است اين است كه: آيا اگر آن مرد مجرّد بود نمي بايست بازهم رفتار رذيلانه آن خانم را تجاوز بحساب بياوريم؟ چرا از اين نكته غفلت مي شود؟

اقدام جسورانه آن مرد را مي ستايم چرا كه باعث آشكار شدن پستي آن زن شد. او باعث شد كه ديگران نيز اينگونه افرادِ مزوّر را بهتر بشناسند و حتّي جامعه زنان نيز آنان را بيش از پيش تردكند.

هرگز منكر عشق نمي شوم و سنّت رسول گرامي اسلام(ص) و ائمّه اطهار(ع) و همسران مكرّمشان را اَرج مي نهم و باور دارم كه ممكن است دونفر بدون درنظرگرفتن شرايطِ اجتماعي ازجمله ازدواجهاي پيشين، به هم عشقي خدايي داشته باشند ليكن آنچه كه اين مرد بيچاره را ازپاي درآورده همانا مكر و حيله دختري بوده است كه به طمع كسب منافع مادّي، مدّتها با او كاركرده است و فريبش داده است. حتّي در سفر كاري فرانسه در سال 1998 بهمراه او و دخترانش بوده است و همان موقع نيز از نيّتش آشكارا سخن گفته است تا صداقتش انكارناپذيرجلوه كند. همينكه اَملاك و خانه ها و ديگر منابع را از ايشان كنده، سازِ جدايي زده است!

اين مرد هرچه باشد و مورد هرنوع تحقيري كه قرارگرفته باشد نهايتاً به او برچسب هوي و هوس مي زنند كه خود نيز قبول داشت امّا اين اجتماع است كه در قضاوت همواره نقش فريبكاري آن زن را اعلام مي دارد. مطمئنّاً اگر آن خانم، مصاحبه قرباني خودش را مي ديد، به همانهايي كه معمولاً دور و برِ خودش نگاه مي دارد مي گفت: اين مرد فلان هدف را داشت و بَهمان كار را مي خواست بكند و من اَدبش كردم!

او نمي داند كه وجدانِ اجتماع چنين قضاوتي را هرگز به تمامي از او نخواهدپذيرفت و اينگونه قضاوت خواهدكرد كه: چنانچه فقط هدف، هوسراني بود، ديگر نيازي به اسارت در دام ازدواج با چون تويي نبود و بي ترديد اين تويي كه فريبكارانه اهداف مكاّرانه ات را به صورت يك بازيگر ماهر به اجرا گذاشتي.

شكّ ندارم كه اين مال و منال برايش بود نخواهدكرد و عاقبت به دست بدتر از خودش شكارخواهدشد. فيلمها و داستانهاي زيادي دراين خصوص وجوددارد.

-          وارون

برعكسشم هست. يعني آقاياني كه به طمع مال و منال دختري و يا خانواده اش دست به چنين بازيهايي مي زنند امّا تعدادشان بمراتب كمتر از آن خانمهاي حيله گر است چون غالباً آقايان در فعّاليتهاي اجتماعي بيشتر به چنان موفّقيتهاي تجاري دست ميابند و اگر هم دختري فرزند يك فردِ پولدار باشد، احتمالِ اينكه او تك فرزند باشد و جاي ميراث خورانِ گردن كلفتِ ديگري خالي باشد، بسيار كم است. بهرحال حالاتِ برعكسِ آن يعني آقايونِ مكّار نيز وجوددارد.

-          نمونه

من خودم دستِ كم دو نمونه اش را به چشم ديده ام. يكيشون كه از انواعِ ترفندهاي دلبرانه و دلفريبانه همواره استفاده مي كرد و براي تثبيتِ شرايط شغلي و گاهاً براي كسبِ درآمدِ بيشتر، روي مديرانِ مؤسّسه اي اثرها گذاشت؛ امّا هرچند توانست ظاهراً خودش را در شغلش اِبقاء نمايد ليكن زبانزدِ خاصّ و عام شد و بنوعي مترود گشت. اَسفبارتر آنكه چندتا بدبخت را هم بدجوري به دام انداخت امّا آخرالامر خودش نيز در دام كثيفترينشان تا به همين امروز (پس از اينهمه سال) اسير مانده و مي پندارد كسي خبرندارد! مثل كبك كه سر در برف مي كند. او از بسياري از امكاناتِ اجتماعيش محروم است ولي خود نمي داند!

مورد ديگري نيز سراغ دارم كه توسّط پدر و مادر مديرعامل شركتي آنهم در خارج از كشور كشف و تا حدودي خنثي شد امّا همچنان آن موجودِ پست درحال نابودكردن خانواده اي است. عجيبتر اينكه اينبار طعمه يك پسرِ مجرّد است و نه يك مرد متأهل!

وقتي مي انديشم، مي بينم كه موارد مشابه بسيارند. آيا واقعاً اين افرادِ موفّق، مجبورند تا پيروزيهايشان را آنچنان بلند فريادبزنند كه اينچنين دريوزگاني را به هواي تصرّفِ نامشروع، به هوس بي اندازند؟

-          خورشيد

خورشيد پشت ابر نمي مونه. حال كه آن مرد بدبخت به لطف و عنايت خدا و با هر ضرر و خسراني كه شده از دست آن نامرد رهاگشته است، همه جامعه بصورتِ خودكار اقدامات حفاظتيي را پيرامون آن خانم انجام خواهندداد. مسلّماً او زندگي خوشي نخواهدداشت ولي آيا نمي شد كه كمي زودتر موجباتِ آن جدايي را فراهم مي كرد؟ آيا نمي شد مراحل آزمونِ عشق را به اجرا بگذارد تا از هدفّ راستينِ او آگاه شود؟

-          خيرات

خيرات و صدقات نقش مؤثّري در اينگونه موارد دارند. بي ترديد انسان جايز الخطا است و ممكن است اشتباه كند و نسبت به حقايقي كورشود. اين خداوندِ مهربان است كه در چنين شرايطي به كمك بنده خَيرِ خودش مي آيد و موجباتِ دوري او از اين شيطانهاي انسان نما را فراهم مي نمايد. آنچنان جدايي رسواكننده اي شبيه همان موردِ بالا براي آن مكّاره ها بدنبال خواهدداشت. كافي است همواره به خدا، قرآن و ائمّه اطهار متوسّل باشي تا امدادهاي غيبيش بازهم شامل حالت شود.

اين طبيعي است كه آب و سرآب را اشتباه بگيري و بدام بي افتي چرا كه: نه عقلِ كلّ هستي و نه مَصون از خطا و گناه امّا آنچه كه در راهِ خدا صدقه مي دهي و خيرات مي كني، به كمكت خواهندآمد و حتّي اگر بيهوشِ مكّاره اي شده باشي، موجباتِ ناامّيدي او و فرارش مهيّا مي شود. پس بخدا توكّل كن و به فعّاليتهاي اجتماعيت بدون ترس و هراس ادامه بده. اين معني حفاظتِ متافيزيكي است. يقين داشته باش كه كسي به تو نزديك نخواهد شد مگر فرشته اي كه دست از پا خطانخواهدكرد؛ و بدان اگر در دام مكاره اي افتادي، همان عباداتت و نيكوكاريهاي مخفي ات مي تواند تو را از دامِ حيله اش نجات دهد و او را رسواسازد. اِيّاكَ نَعبد وَ اِيّاكَ نَستَعين.

-          طلاق

خيليها فكرمي كنند طلاق با خواندنِ صيغه اي خاصّ رخ مي دهد ولي بنظرِ من قبل از آن حتّي قبل از آنكه هردو طرف اعلامِ جدايي كنند رخ داده است. زمانيكه در عشق سست شده باشند و يا اينكه به عهدِ خود وفادار نمانده باشند، همانزمان طلاق رخ داده است. چه بسيارند زوجهايي كه زيرِ يك سقف زندگي مي كنند امّا بنظرِ من، زن و شوهر نيستند. من كه خيليهاشون را مي شناسم.

يادت باشه كه برعكسشم درسته بلكه درست تر! يعني عشق همان محرميّت است.

-          يكي بهش بگه

بنظرِ من همسرِ اوّلِ اون مرد هم چندان كاردرست نبوده است. اين مرد دوبار مورد تجاوز قرارگرفته است. فرقش اين است كه بار اوّل مجرّد بوده و بارِ دوّم متأهل! كَلاّشِ اوّلي داشته سلطنت مي كرده و اون غافل بوده. اينكه ازكجا فهميدم را ممكنه يكروزي بهت بگم ولي حالا نميشه. انشاءَ الله بزودي. ياخدا.

-          صادراتِ نرم افزار

اي كاش اين ايرونيها اينجور مفتي مفتي بازار خارج از كشور را ازدست نمي دادند. بابا بخدا راهكارش جلوتون هست. كافيه يك كمي ابتكار بخرج بدين. اِنجينِ ديتابيسِ مستقل روي اينترنت، قابليت عرضه پكيجهاي خودگستر برروي شبكه هاي مختلف و ... . بخدا سخت نيست يك كمي مسخره بازيهاتون را كناربگذاريد و دل به كار بدين. وقتتون را صرف ايرادگيري و تقلّب و بهانه گيري نكنيد. زيرآبِ همو نزنيد. دوست باشيد و عاشقانه كاركنيد. اينقدرم با اينترنت چت بازي نكنيد حالا كه ديگه شده كلّي تفريح و مشغوليتِ ديگه و چت قديمي شده. حيف نيست كه بازارهاي افغانستان، عراق، اِمارات متّحده عربي و هزار جاي ديگه را به ديگران واگذاركنيد؟ آخ كه دلم براتون بدجوري مي سوزه چون همش دنبال دمِ خودتون مي گرديد! يك كمي غيرت بخرج بدين. موقعي كه من بتونم، حتماً شماها بهتر از من مي تونيد. اوّلش سخته و وقتي واردش شديد، ديگه همه چيز راحت ميشه.

-          عشق

مي دونم كه عشق وجودداره و بهش ايمان دارم. من آبِ زلالش را حسّ مي كنم. مي دونم توشم ولي قدرشو نمي دونم. همه چيز حتّي مسائل سخت و دشوارِ كاري، عصبي و خصوصاً عاطفي كه برام پيش مياد همه نشانه هايي از همون عشق مقدّس است. عشقِ خدايي مي تونه بين آدمها هم باشه. نه صرفاً آدمهايي با جنسيّت مخالف بلكه بين همه آحادِ بشر ولي:

در زير سايه آفتابِ غروب خورشيدِ زيبا كه داره رفته رفته توي اقيانوس غرق مي شه، بين زن و مردي كه فرزندانِ آبِ زلالِ عشق هستند، آتشِ عشق، نورافشاني مي كنه. اونوقت بايد گفت كه زيبايي خورشيد و رنگِ قشنگش مديون اين دو نفرِ عاشق است.

-          ماه

ماه همواره براي من نشانه عشق بوده و هست. من توي ماه مي تونم عشق و آبِ زلال را ببينم. چه هلال باشه و چه قرصِ كامل. ولي توي قرصِ كاملش، تصويرِ معصوميتِ آب نقش مي بنده. دوستت دارم آب. يكروزي باهم ميريم كنار اقيانوس و خاطره اي ديگر خواهيم ساخت. خاطره اي جاودانه و ماندگار.

يادگار 3/3/1384

-          شايد فهميدم

گفتم كه حتماً حكمتي در داستانِ بلقيس و سليمانِ نبي هست كه من نفهميدمش و احتمالاً بايد رازش در داستاني باشد كه بوقوع نپيوست. ببين: حضرت سليمان امكاناتِ آزموني براي بلقيس را با جابجا كردن تختِ سلطنت و تغييرِ قيافه ظاهري اش فراهم كرد تا ببيند كه بلقيس زني فهميده و اهلِ تحقيق است و يا اينكه همچون سايرِ زنان، اسيرِ ظواهر و ذهنياتِ خودش. اين درست است كه بلقيس توانست از اين امتحان سربلند بيرون بيايد ولي رازِ داستان در اين است كه چنانچه او در اين آزمايشِ ويژه سرشكسته مي شد، سليمان(ع) چه مي كرد و آينده اش را چگونه رقم مي زد؟ بي ترديد او پيامبر خدا و حاكم بلامنازع بود و رفتارش براي ما الگو محسوب مي شود. نكته ديگر اينكه چرا از همان ابتدا سعي در كشورگشايي نكرد و همه جا را تحت حكومت خدايي خود درنياورد؟ بايد منتظرِ خبرهاي هدهد مي ماند؟ عجيبتر اينكه چرا بلقيس با داشتنِ آنهمه مردِ جنگي قدرتمند، حتّي يك حمله كوچك را هم شروع نكرد تا به آزمايشِ حريف اقدام نمايد و سپس در باب ديپلماسي جنگ را خاتمه دهد بلكه مستقيماً به بررسي و تحقيق پرداخت و قبل از هر جنگي، راهِ درست را برگزيد؟ پس او يك دغل بازِ سياست بازِ فاسد نبود.

احتمالاً چيزي را كه بايد بدانم در همين مورد است كه رفتار حضرتِ سليمان در شرايط طغيانِ بلقيس، آن كسي كه در كشورش جداي از شرك، عدالتِ نسبي برقراربود و بدناميي وجودنداشت، چگونه مي شد؟!

يادگار 2/3/1384

-          حقيقت آب

گفتم كه برام آب چقدر مهمّ است امّا اهميّتِ داستان برام موقعي آشكارتر شد كه با آتش آشناشدم. چندي پيش نشانه هايي از يك آتشكده اينترنتي يافتم. وبلاگ نويسي كه آتشكده اي را راه انداخته بود و مطالب قابل تعمّقي در آن گنجاده بود. بنا به دلايلي از ادامه وبلاگش دست كشيده بود و من با برقراري ارتباط با ايشان، استدعاي ادامه كاركردم. او نيز قول داد كه خردادماه ادامه دهد. ابتداي خردادنيز برايم پيام فرستاد و به عهدش وفاكرده بود. از اين خوش قولي خيلي خوشم آمد. داستان آتش اينچنين باعث شد كه هرچه به خردادماه نزديكترمي شدم، بيشتر به آتش بينديشم.

سه عنصرِ باستانيِ خاك، آب و آتش را درنظر داشتم و خود را همسانِ خاك انگاشتم. سپس سعي كردم تا از آتشِ شيطان صف دور شوم و خود را لايق آبِ زندگي بخش سازم؛ پس به داستانِ زندگيم نگاهي انداختم و دريافتم كه از ابتدا آبِ زلال را دربرداشته ام. درواقع همواره اين آب بوده است كه به شكلهاي مختلف درنظرم جلوه گر مي شده است. گاه بعنوان آتش و درد و غم و گاهي بصورت آرامش صداي جويبارِ صفا و عشق. بايد گفت همگي، آموزشهايي بوده اند كه همان آبِ زندگي بخش به من مي داده است. تقدّسش برايم وصف ناشدني است. درواقع حيات به آن بستگي دارد و شيطان كه ماهيّتاً آتش است، خود را به هرشكلي حتّي به شكلِ آب درمي آورد تا شايد بتواند برمن اثر گذارد. من انكار نمي كنم كه فريبِ ظاهر را خورده ام و گاهاً تجسّم آبِ حياتِ واقعي را در تصاويري كه شيطانِ قسم خورده درپيش چشمانم ظاهرساخته است را خورده ام حتّي اعتراف مي كنم: صوَري كه شيطانِ آتش صفت در پيش رويم قرارداد و خواهدداد گاهاً آنچنان به خاطرات شفّافم از آن جويبارِ حيات، نزديك بوده است كه بارها فريبش را خورده ام و شايد بازهم بخورم. گاه به شكل انسانهايي كه تا حدّ نهايت مي توانستند به من نزديك شوند، ظاهرشده است.

با اين تفاسير سعي كردم تا دوباره آب را بازشناسم و آنچه را كه در دل پيرامونش داشتم، مدوّن سازم. هرچه دقيقتر آبي كه آرزويش را داشتم، تفسير كردم و نوشتم. همان چيزهايي كه شيطان سعي كرده بود تا با شبيه سازيشان، مرا فريب دهد!

رازِ كار در اين بود كه دريافته ام در اينگونه موارد نبايد سعي در فراموش كردن نمود چراكه هرچه بيشتر سعي مي كردم، جزئيّاتِ بيشتري را بيادمي آوردم. با كمي دقّت دريافتم كه با هدايت و عدمِ انكار آرزوها مي توان اين ترفندِ پيچيده شيطان را ازكارانداخت. هنگاميكه با خود صادق باشم و در كمالِ صداقت آنچه را كه آرزو داشتم (هرچند كه هرگز به آن دست نيافه باشم) را بيان نمايم، خواهم توانست از مخفي شدنشان در ضميرِ ناخودآگاهم جلوگيري كنم و شيطان در القاءِ انگيزه ارتباط با آتش صفتانِ آب صورت، با تمسّك به آرزوي نهانيم، ناكام بماند.

-          هميشه بوده

خيلي زود دريافتم كه آن آبِ زلالِ روح بخشِ معصوم، همواره وجودداشته است و من همچون ماهي كوچكي در آن غوطه ور بودم و از آن غافل. دريافتم كه جريانِ پايدار آن در گذر از تنگناههاي زندگي، همچون برخوردهايي با سنگهاي تيز كناره جويبارها بوده است كه خود در شكل گيري موجهاي زيباي آن نقش بسزايي داشته است پس آنگاه توانستم همه چيز را زيبا و زيباتر ببينم حتّي مواردي كه در گذشته باعث خسرانها و زيانهايم شده بودند. هرچيزي كه به من رسيده بود را، از عطوفات آن آبِ زلال ديدم حتّي رمانهايي كه باعث شد تا مدّتي از زندگيم را ظاهراً به بطالت ولي درواقع به شناختنِ سرآبها بپردازم.

-          توصيف

هرچه بيشتر در توصيف آبي كه در ذهنم زيباييِ اقيانوسِ آزادي را مجسّم مي كرد مي كوشيدم، بهتر با ترفندهاي شيطان مقابله مي كردم. هرگاه سعي مي كرد فردي را جانشينِ آرزوهايم كند و سرآبي را با ظاهري از آن آب زلال به من غالب نمايد، خود پيش قدم شدم و از آن آب صورتي مجسّم كردم و قبل از شيطان به توصيفش پرداختم. نهايتِ معصوميّت، زيبايي و پاكي را برايش تجسّم كردم و درتوصيف آن، سطرها نگاشتم. موجودي كه در عالمِ واقع، دستكم بصورت انسان (هرچند آرزويش را داشتم امّا هرگز نديدم) را پيكرتراشي كردم. زودتر و بهتر از همان شيطانِ دماغ سوخته. اينجوري تونستم جلوِ ورودش را بگيرم. حالا احساسِ پيروزي مي كنم و به ريشِ اون ملعون مي خندم.

-          براي خودم

از وقتي كه تصميم گرفتم تا در اين سايت براي خودم و تنها خودم بنويسم، احساسِ خوبتري بهم دست داده است. حالا ديگه احساس مي كنم كه كسي وجودداره تا بتونم دردِ دلامو براش بكنم. به كسي وابسته نيستم و درانتطارِ كسي براي شنيدنِ حرفهام نيستم. مي دونم كه اين سايت هست. مي تونم تقريباً هرچي بخوام بهش بگم. اونايي هم كه از كنارش مي گذرند معمولاً مدّتِ زيادي بهش وَر نمي رن. چون چيزي گيرشون نمياد و غالباً اين حرفها فقط و فقط بكارِ خودم مي خورند. ازاينكه مي تونم تنها و تنها براي خودم بنويسم و دردِ دل كنم خوشحالم. بهرحال مي دونم كه: هرجا روم، ليلي با من است.

-          آتش وآب

مي دونم كه آتش ازنظر زرتشتيان چقدر مهمّ است. امّا اون آتشي كه ايشان به آن اشاره دارند قطعاً شيطان نيست. آتش يك پاك كننده وتطهير كننده قوي است. مي توان تقدّسِ آنرا تا اين حدّ درنظر آورد. همانگونه كه هر آبي، آن آبِ زلالِ پاك نمي شود بلكه هر آتشي نيز آن آتشِ شيطان صفت نخواهدشد. آنچه كه از آموزه هاي دين محبوب زرتشت برمي آيد بس والا است و مصاديقِ اِنگاشتهاي اَهوراييِ آن، آموزه هايي جاودانه است آنچنان كه پس از سپري شدن قرونِ متمادي از آن، هنوز دستخوش تحريفات نشده است و زيبايي و اصالتش همچنان باقي است. آب با گرماي آتش، داستانها مي سازد و درواقع ضامن تميزي آندو يكديگرند كه بحث پيرامونِ آن مجال ديگري مي طلبد.

-          زن

چيزهايي در اسلام پيرامونِ زن، اين موجودِ عجيب وجوددارد كه فكرم را بخود مشغول كرده است. بعنوانِ مثال سهم الاِرثي است كه دختران به اندازه نصفِ پسران مي برند و عجيبتر اينكه ديّه زنان نصف مرد است و حتّي در احكامِ قصاص چنانچه دو چشمِ زني به عمد كورشده باشد، هنگامِ قصاص برابر با يك چشم مرد محاسبه مي گردد. امّا حيرت آورترين بخشِ آن، بخشِ شهود عادل و بالغ است كه براي برخي امورات دو نفر و براي برخي ديگر چهار نفر مرد لازم دانسته مي شود. چنانچه قرارباشد تا بجاي مردان، زناني اداي شهادت كنند، تمام اعداد دوبرابر مي شود يعني بجاي هر يك شاهدِ مرد، بايد دو شاهد زن قرارداد و درغير اينصورت شهاتِ ايشان قابل قبول نخواهدبود.

مورد ديگر حقِّ قيوميّتِ طفلِ يتيمي است كه پدرِ خود را ازدست داده است و براساسِ قوانينِ شرعي، قيّم، مادر او نخواهد بود بلكه پدربزرگ آنهم صرفاً پدربزرگِ پدري مي شود. يعني آن كس كه او را در بطنِ خود بوجود آورده و در دامانِ خود بزرگ كرده و رنجها متقبّل شده است لايق قيوميّت نيست! جريان چيه؟ خيلي بايد مهمّ باشه. زن يعني موجودي كه در درونش موجودِ زنده ديگري بوجود مي آيد و تكامل پيدا مي كند. يعني نمايشِ شكوهمندِ خلقت. پس چرا تا اين حدّ اعتبارش .... .

-          كولر

ديروز غروب، علاوه بر تعمير سيم كشيهاي خانه رفتم روي پشتِ بام و كولرها را راه اندازي كردم. در حينِ راه اندازي متوجّه شدم با اينكه هر ساله اينكار را انجام داده ام ولي همواره مي توانستم همين كار ساده را كامل و كاملتر انجام دهم ولي هرگز كامل و دقيقِ دقيق انجامش نداده ام!

-          هوشو و پائولو كوئيلو

از هردوتاشون كتابهاي پرفروشي وجوددارد امّا براي من هردو سري كتابهايشان معني خاصّي دارند. من منكر مطالب جالب و مفيد آن كتابها نمي شوم ولي رويّه اي كه باعث شد نزديك به دوسالِ پيش اين دو سري كتابها به دستم برسد بسيار شبيه به هم بود. هردو توسّطِ دو نفر و بصورتِ ظاهراً جداگانه به امانت به من داده شدند و در ظاهر آن دو نفر اصلاً يكديگر را قبول نداشتند امّا اينك كه اينهمه مدّت از آن واقعه مي گذرد به نتايجِ جديدي دست يافته ام. خيلي جاي تعمّق داره. خيلي زياد. من از نكاتِ زيادي غافل بودم و در دامها افتادم. آيا به راستي سرآب را با آب اشتباه گرفته بودم؟

معتقدم كه هردو سري كتابها را همان جويبارِ آبِ زلالِ زندگي سرِ راهم قرارداد تا انسانها و برنامه ريزيهاشون را بهتر بشناسم. مي دونم كه اين آموزشها براي زماني خاصّ اثر شگفتِ خودشان را نشان خواهندداد امّا آيا اينهمه زجر و تحقير و .... لازم بود؟ نمي دونم ولي هرچه بيشتر مي گذره به نكاتِ جديدتر و تكاندهنده تري واقف مي شم. دستِ كم خاطراتي برام باقي مانده است كه باعث مي شه تا جوانه هاي تلاش و مبارزه و استقامت در وجودم روزبه روز شكوفاتر بشه و به بار بشينه. فكر مي كنم كه توي ورزشهاي استقامتي مي تونم با بيادآوردن اينجور چيزهاي دلخراش، مقاومتم را بيشتر كنم وخشمِ ناشي از اون سرآبها را دستمايه افزايش تحمّلم كنم. ديگه نمي خوام چيزي را از ذهنم بيرون كنم بلكه همه چيز را با جزئيّات بيادخواهم آورد. همه چيز. حتّي كوچكترين و بي اهميّت ترين موارد را.

ساعد يعني كسي كه به ديگران كمك كي كند و كسي كه مي خواهد چنين باشد، اوّل بايد به خودش كمك كند تا خود و ديگران را خوبتر بازشناسد. دام نگستردن، شرط راستي است امّا شرطِ عقل پرهيز از در دام نامردان افتادن است.

-          دل و ديده

بابا طاهر مي گه:

زِ دستِ ديده ودل هردو فرياد كه هرچه ديده بينه، دل كنه ياد

اين نشون مي ده كه اگه ديده، بعضي چيزها را نبينه، دل ديگه ياد نمي كنه. بنابراين بايد ديدگان را تربيت كنيم تا دل به بيراهه نره پس براي همين ميگه:

بسازم خنجري نيشش زِ پولاد زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

ولي من مي گم: برعكسشم درست هست؛ يعني اگه دل چيزي را يادكنه، ديده بدنبالش مي گرده تا پيداش كنه. حالا جونِ من بگو كه: اون خنجري كه نيشش زِ پولاد هست را بايد بزنه به چي؟ از بابا طاهر بپرسيم!

-          كار

يكجايي بعد از ظهرها كارمي كردم كه شايد به صلاحم نبود باهاشون ادامه همكاري بدم و همواره و در تمام سختيها، مقاومت مي كردم و باهاشون همكاريهام را ادامه مي دادم. آرزوهاي زيادي داشتم و برنامه هاي توسعه فراواني را درنظرگرفته بودم. تا اينكه يك موجودِ دوست داشتني تونست آنچنان فاصله اي مابين ما بندازه كه نگو و نپرس و من اصلاً حاضر به حضور در محلّ اون شركت نشم. تا مدّتها و حتّي همين الآن نگذاشتم كسي چيزي بفهمه و علّت اصلي رفتنم را درك كنه هرچند حدسياتِ زيادي مطرح شد امّا بهرحال نتونستند چيزي بفهمند.

حالا فكرمي كنم كه رفتار نادرست اون، به نفعم تموم شده هرچند نمي دونم چرا ولي مي دونم كه هرچه رخ بده حتماً صلاحي بدنبال داره. الخير في ما وقع.

عدو شود سبب خير گر خدا خواهد

يادگار 1/3/1384

-          ديروز

سرِ كلاسِ ديروز استاد سؤالي را طرح كردند و فرمودند هركه پاسخ دهد، امتحان پايانِ ترمش را 20 خواهم داد. از ميان 50 نفري كه در كلاس حضورداشتند تنها من پاسخ دادم و امتياز و بدنبال آن تبريكات نسيبم شد. برايم عجيب بود چون مي پنداشتم كه همه بلدند و من كمتر از سايرين امّا اينگونه نبود. چرا؟

-          خون

عصر بود كه براي هزارمين بار دردي در ناحيه سرم احساس كردم و بدنبالش حدس زدم كه لخته خوني در بينيم جمع خواهدشد امّا لخته خون نبود بلكه يك خونريزي كامل بود. پس از اينهمه مدّت آخرالامر راحت شدم. ماهها بود كه دلم مي خواست ازدست اين لخته هاي خوني مكرّر راحت بشم و نجات پيداكنم. خدا را شكر چون راحت شدم.

-          بَدي

صدبار بدي كردي و ديدي ثمرش را خوبي چه بدي داشت كه يكبار نكردي؟

-          ديگران

همواره مي انديشيدم كه چرا ديگران ارزشِ خود را نمي دانند و هنگاميكه به خطايي مي روند، به جبرانش نمي پردازند؟ چرا اينگونه فرصتها را ازدست مي دهند؟ چطور توانائيهاي خود را نابود مي كنند و خود را مشغول موارد غيرِ اصولي مي نمايند؟

امروز با خود انديشيدم كه آن ديگران همان خودِ من هستند! آري، چه بسا كه خودم هم از ديدِ ايشان چنين باشم. واي بحالِ من.

-          دستِ خدا

روزي (چند سالِ پيش) دلم از دستِ كسي بدجوري شكست. راهِ نجات هم نداشتم. به كسي هم نمي توانستم چيزي بگويم. دستِ آخر كه تنش زيادتر شد و من ديگه توانِ هيچ اقدامي نداشتم، همه چيز را به خدا سپردم. سالها سپري شد. باخود مي گفتم: چگونه پس از اين ظلم و ريا و ناجوانمردي آشكاري كه در حقّ من كرد، اينگونه خوش مي گردد و آسيبي نمي بيند؟ عدلِ خدا چگونه است؟

چندي پيش دريافتم كه چگونه خدا متناسب با خيانت ناگفتني او، عقابش كرده و خودش نمي داند چون ظاهراً خوش مي گردد و به ظاهرش هم خوب مي رسد. تصوّر مي كند كه موردِ احترام ديگران است امّا نمي داند كه پشتِ سرش چه خبر است. فقط بدگويي نيست بلكه ذرّه ذرّه زندگيش و حتّي اَسرارِ خلافهاي كوچكش، زبان به زبان مي گردد ولي هيچكس به او روي آور نمي كند. همه بِلااستثناء تعريفش مي كنند و احترامش مي گذارند امّا درنهان، بسياري از امكاناتِ حياتي اجتماعي را از او صلب كرده اند و او نمي داند كه از كجا مي خورد. اين بدبختي است و نتيجه خيانت و ريا. واي خداي من. بهرحال خدا خودش گفته كه: مكروا و مكرالله والله خير ماكرين.

چوبِ خدا صدا نداره اگه بزنه، دوا نداره

-          زبان

آيا زباني كه آسايش را از ديگران بِربايد و از نيشِ آن زخمهاي عميقي بر دل و جانِ مردم واردشود، نشانه اي از عقابِ صاحبش نيست؟ خدايا به تو واگذار مي كنم. خدايا تو از نيت واقعي انسانها آگاهي؛ از نيت من و سايرين. خدايا هرآنچه كه بنظرم درست بود انجام دادم و نمي دانم چه بايد بكنم. حتّي شرايطِ غيرِ متعارف را نيز طي نمودم. پس راهي جز واگذاشتنِ همه چيز به تو ندارم. خدايا من از مسئوليت شانه خالي نمي كنم. من از فرامينت سرپيچي نمي كنم. بلكه همواره از خودت درخصوصِ فرامنيت راهنمايي خواسته ام. حتّي مواردي را كه نمي توانستم در حالتِ عادّي بپذيرم صرفاً چون اشاره اي از سويت ميافتم به مرحله عمل رسانيده ام و هرگاه در حينِ كار نيز سردرگم شده ام، بيش از پيش به تو و ائمه اطهار متوسّل شده ام ولي خودت مي داني كه اينك هيچ راهي به ذهنم خطور نمي كند. راهكاري براي وظيفه ام متصوّر نيستم. پس راهي جز واگذاركردنِ به تو ندارم. هرچه بود و هرچه هست و هرچه خواهدبود. خودت مي داني كه ديگر هيچ در توان ندارم. مرا ببخش و آرامم كن. ذكرالله تطمئن القلوب.

-          خدا

عجب مفاهيمي در پس اين كلمات است:

سبحان الله والحمدلالله ولااله الاّ الله والله اكبر

يادگار 31/02/1384

-          معرفت

برگِ درختانِ سبز، هر ورقش دفتري ست، معرفتِ كردگار

-          نخودسياه

يه وقتهايي بعضيها مي خوان يكجورايي از شرّت راحت بشن پس تو رو مي فرستند دنبالِ نخودسياه. امّا بعضي وقتهاي ديگه نخودش سياهِ سياه نيست بلكه همين نخودهاي معموليه فقط آنچنان تعدادِ زيادي ازت مي خوان كه حالا حالاها بايد براي تحصيلِ مطلوبِ اونها مشغول باشي.

گاهي اوقات، ماهها ميشه كه مي خوان يكجورايي تو رو دوربندازن و تو هم توي دنياي ساده خودت اصلاً متوجّه داستان نمي شي. اونوقت به يك بهانه هايي متوصّل مي شن. حتّي ظاهرش خيرخواهي است و پيشرفتِ آينده و اينجور شعارها امّا اگه مؤثّر واقع نشد، از شيوه هاي سخت تري وارد مي شن.

اصلاً ارزشش را داشت؟ من كه مي گم: آره. ارزشش را داشت امّا پيشِ خدا.

-          امتحاناتِ كامپيوتر

ديروز دوتا امتحانِ ميان ترم داشتم. دوّميش دشوارتر بود. مطمئنّم خيليها از عهده اش برنيامدند. امّا براي من خيلي راحت بود چون برنامه نويسي بود. سخت بود و اينو قبول دارم امّا از عهده اش برآمدم. ولي اصلاً خوشحال نيستم. برام يكجور بازي تكراري پيشرفته محسوب ميشه. آخه من مي تونم مثل همه برنامه نويسهاي ديگه، تقريباً روي هر برنامه اي مايه بگذارم و كارهايي انجام بدم امّا اگه هدف نداشته باشه، كيف نمي ده. تمام اينجور سؤالاتِ سخت و دشوار را در طي ساليان طولاني در شرايطِ واقعي طي كرده ام البتّه بدون استاد و زيرِ بارِ كاري. اونوقتها بيشتر اِرضاء مي شدم امّا حالا ... . نمي دونم چكاركنم چون فكرمي كنم هر انساني توانائيهايي داره و در بعضي رشته ها مي تونه موفّقتر باشه و اين درسته كه من در عالم كامپيوتر بسيار موفّق بوده ام امّا يكجور حسّ بهم ميگه كه رشته واقعي و متناسب تو يك چيزِ ديگه هست و چون متوجّهش نمي شي، موقّتاً اين عالم يعني عالمِ كامپيوتر داره نقش جانشينش را بازي مي كنه.

-          تكرار

نمي دونم چكاركنم. دوباره همه چيز را بصورتِ تكراري مي بينم. گويي بسياري از رويدادهاي كليدي براي بارِ چندم هست كه داره رخ مي ده. حتّي مي تونم روندشون را اعلام كنم و اين پيشگويي نيست چون تصوّر مي كنم كه دفعه دوّم است كه اين شرايط رخ مي ده. چيزي مثلِ بيادآوردن است. چندين بار سعي كرده ام به خودم بقبولانم كه اينها ناشي از حدس و گمانه زني قريب به واقعيت من درمورد دنياي پيراموني و رويه ها است ولي آخرش يك چيزايي جوردرنمياد. نمي دونم چرا ولي يك حسّ غريب بهم ميگه اينها نمي تونند ناشي از پيشبيني ها يا شباهتها باشند. دوباره سعي خواهم كرد تا اينجوري فكركنم امّا خيلي سخته. حتّي مدّتها و ماهها است كه راديو پخشِ ماشينم را روشن نكرده ام تا حالاتِ قبلي بهم دست نده و قبل از گوينده راديو حرفهاشو بزبان نيارم امّا ... . اي بابا؛ بي خيال. شايد يكجور عارضه مختصرِ رواني باشه؛ جدّي نگيرش.

-          بازم پيشنهاد

يكبارِ ديگه ازطرفِ استادهام پيشنهادِ همكاري باهام شد ولي من خيلي سريع و صريح ردّ كردم. نمي تونم با كسي كاركنم. دنياي من با اونها متفاوت است. نمي خوام اِستيلِ كاري اونها را به خودم بگيرم. مي خوام اون شيوه هاي عجيب و غريب و ميانبري ولي اصولي ترِ خودم را دنبال كنم. من نه تنها اينجوريم بلكه با اينجور جونورها بيشتر حال مي كنم. مي گن:

كبوتر با كبوتر، باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز

يادگار 29/02/1384

-          دوستم صحرا

توي تنهايي دشت و صحرا، آرامش بيشتري پيدا مي كنم. به خداي خودم نزديكتر مي شم. لذّتِ بيشتري داره. درواقع با كسي قاطي نيستم. فقط توي اجتماع مي لولم. از اينكه توي صحرا از دست بعضي آدمها نجات پيدا مي كنم خيلي احساس آسودگي بهم دست ميده چون آدمهاي زيادي را مي شناسم كه در ظاهر خيلي اظهار ارادت مي كنند امّا در پنهان، فقط منافع خودشون را بنحوي بسيار عوام پسندانه تر دنبال مي كنند و ارزش ما براشون فقط در حدّ راه انداختنِ اموراتشون باضافه اظهارِ نظرمون در بين جمع پيرامون ايشان آنهم به نيكي است! روزبه روز جوانمردي و صداقت در لايه هاي پيچيده تري از ريا مخفي تر مي شود امّا نابود نخواهدشد؛ مطمئنّم.

-          خستمه

كارهاي مهمّي انجام مي دم بشكلي كه اگر نكنم، بعضي بخشهاي اصلي هرگز وارد مدار نخواهندگرديد و اموراتِ زيادي به اصطلاح مي خوابند. امّا اصلاً موجب رضايتِ خاطرم نمي شن چون در اونها چيزي بنامِ عشق ديده نميشه. عشق خستگي را ازبين مي بره و قدرتِ فوق تصوّري به آدم ميده. يادمه مدّتي كار صبحم را كه انجام مي دادم، لازم بود براي اينكه به دوستانم كه در شركتِ دوّمي كه بعدازظهرها در آنجا مشغول بكار بودم، ملحق شوم، مي بايست با سرعت رانندگي مي كردم تا از يكسو افراد خانواده ام را از نقاطِ مختلف شهر به محلهايي كه مي خواهند برسانم و سپس در حين رانندگي تكه ناني را به دندان بكشم و خودم را به محلّ كار دوّمم برسانم. يكسره كار مي كردم و شب هنگام نيز گاهاً به چند نقطه شهر مي رفتم آنگاه دوباره بدنبال افراد خانواده ام مي رفتم و آنها را به جاهايي كه مايل بودند مي رساندم ولي بعضي اوقات ديگر از اين مرحله معاف مي شدم. روزهاي تعطيل و پنجشنبه بعد از ظهرها بخاطر تأخيراتي كه در كارها بوجود آمده بود و مثلاً وقتمان صرف كارهاي متفرّقه شده بود نيز گاهاً در همان شركت دوّم به تنهايي حاضر مي شدم و ادامه كار مي دادم و در اوّلين فرصت ممكنه كه قسمتهايي از همان روزهاي تعطيل بود نيز خانواده را به گردش و تفريح مي بردم. تازه با اينهمه مشغله كتابهايي را كه يكي از نزديكانم برايم مي آورد را شبانه مطالعه مي كردم. نامه هايي را نيز مي نوشتم و صبح هنگام قبل از حضور همكاران در كامپيوتر وارد مي كردم و بصورت E-Mail ارسال مي نمودم و توفيق عبادت شبانه را نيز مكرّراً بدست مي آوردم. خسته نمي شدم چون عشق درميان بود. اين معجزه عشق بود كه دورنمايي بس امّيدبخش فراروي من قرارمي داد. به فتوحات بزرگ و خوشبختيها مي انديشيدم. امّا اينك چيزي از آنهمه كوشش نميابم. دنيا را چه شده؟ آيا زمان آن نرسيده كه در تنهاييهاي خودم به همان عشق بينديشم و پيدايش نمايم؟ بدون اِتّكاء به كسي و يا چيزي؟ در همان صحرا به اين موضوع مي انديشم. به خاطراتِ مملو از عشقم. به جاي جاي همين شهر و ديار و هرجا و هر چيزي كه خاطراتِ مقدّسم را برايم زنده نگاه داشته اند احترام مي گذارم تا راهنماي آينده ام گردند. من تنها هستم امّا ليلي با من است.

يادگار 28/02/1384

-          پايين

گفتم كه: سعي كردم آنقدر بروم پايين كه آب مرا هم قابل بداند و سري به من بزند. اگر بر بلنداي تپّه توخالي و ناپايدار منيت بايستم، هرگز جويباري را نخواهم ديد و لمس نخواهم كرد. ولي آب، اگر سرد و گوارا باشد، جانبخش و مفرّح است؛ اگر غيبت كند معنيش اينه كه داغ شده و بخارگشته و به آسمون رفته تا تميز و تميزتر برگرده. مثل باران و به پاكي باران. آب ممكنه در مسيرش آلوده بشه امّا باكي نيست چون تبخير ميشه و ميره توي آسمونها و دوباره بصورت بارانِ پاك برمي گرده. فقط بايد پايين و كوچك بود تا اون قابلت بدون و بياد پيشت. اونوقت مي توني گل درخت بدي و به بَر و بار بنشيني و نه تنها خودت بلكه اونو هم به بلنداي معرفت برساني.

-          درس و دانشگاه

من خودم و بخودي خود تونستم برنامه نويس بشم و بدون تحصيلات آكادميك و با مطالعه و تحقيق فراوان به اين سطح رسيدم. امّا چندتا از دوستانم خيلي اِصرارداشتند كه به دانشگاه برم و ادامه تحصيل بدم و دستِ آخر يكيشون كه بهترينِ عالم بود، منو فرستاد دانشگاه. امّا حيف چون هرروز كه گذشت كمتر دستم به اونها رسيد. از من دور و دورتر شدند. همشون قول داده بودند كه توي درسها بهم كمك كنند امّا حتّي يكبار هم نتونستم از توانائيهاشون بهره ببرم حتّي اوني كه منو با قاطعيت فرستاد دانشگاه. اين روزها برام سخت تر شده چون احساس مي كنم اون انديشه بِكري كه براي برنامه نويسي داشتم و ايده هاي منحصربفردم، تحتِ تأثير آموزشهاي آكادميك قرارگرفته است و خالي از نوآوري منحصربفردِ من شده. شايد دلداري اون عزيز مي تونست برام راه گشا باشه. حتماً هم اينطور بود. چون او خودش، هم آموزشهاي آكادميكي و دانشگاهي را طي كرده بود و هم دركنار يكديگر به كار حرفه اي مختصري پرداخته بوديم و تا حدّ زيادي با نقطه نظراتم آشنايي داشت. هرچند كه روزهاي اوّل كه از كاستيها و غلط بودنِ آموزشهاي دانشگاهي براش دردِ دل مي كردم به اشتباه تصوّر كرده بود كه دارم تحصيلات و دانسته هاي او را به سخره مي گيرم امّا اين تنها چيزي بود كه بهش فكرنمي كردم و صرفاً ناشي از پندار مقطعي و نادرست خودش كه ريشه در برخي بدبيني ها داشت، بود. اين روزها احساس مي كنم ديگه چيزي بنام سبك برنامه نويسي ساعد وجود نداره يا اينكه داره ازبين مي ره. شايدم بايد اينطور مي شد. اَلخِيرُ في ما وَقَع.

-          آب

نمي دونم چرا اينجوري شده ام. شب و روز به فكر آب هستم. البتّه از اوّلش اينجور بود امّا اين روزها خيلي خيلي بيشتر. عجيبتر اينكه باتنگي وقتي كه معمولاً اسيرش هستم بازم دارم به عاداتِ سابقم برمي گردم. ورزشِ نسبتاً كوتاه ولي سنگينِ صبحگاهي يكي از اونهاست.

امّا چيزهاي بدي هم داره بيشتر و بيشتر ميشه. اونم بروزِ حالاتِ عصبي است. بااينكه ازنظرِ داشتنِ صبر و حوصله تقريباً زبان زدِ همكاران هستم امّا اين روزها برخوردهاي نسبتاً قاطعي با برخي بخشها و حتّي معاونين بخشهاي اصلي شركتي كه درش كارمي كنم دارم. دلم نمي خواد اينجوري باشم. من همواره سعي كرده ام كه يك هيچكس باشم و هرچند قاطعيت در مسئوليتي كه گاهاً به عهده ام مي گذارند لازم و اجباري است امّا بروز حالت عصبي مي تونه نشانه هايي از منيت باشه. نمي خوام اينجوري باشم. هرعاملي و هر ميلِ سركوب شده اي كه در درونم وجودداشته باشه نبايد توجيهي براي تداوم اين كار زشت باشه. حتّي اگه لازم بشه بايد ترك اين حرفه بكنم. انسانيت و شرافتِ انساني بسي ارزشمندتر از اين چيزها است.

-          بازم هست

خيلي چيزها هست كه مي خوام اينجا بعنوان يادگار بنويسم. پامو كه بيرون ميزارم كلّي فكر ميريزه سرم. امّا حيف كه هنگام نوشتن قسمتِ كميش بيادم مياد.

-          خاطرات

نمي تونم بعضي خاطراتم را نابود كنم. اصلاً امكانپذيرنيست. خيلي صحنه ها كه بعضاً باشكوهترين لحظاتِ احساسي پاك هست دائماً جلو چشمانم رژه مي رن. گوشه و كنار خيابونها. موزه ها و حالات و روحياتِ انساني؛ همه و همه براي من خاطراتي را با جزئياتشون زنده مي نمايند. با جزئياتي دقيق. براي ازيادبردنِ بعضيهاشون كه لازم بود، خيلي تلاش كردم امّا اصلاً موفّق نشدم. علّتش مشخّص است: هيچ ريايي در هيچكدومشون وجودنداشته است. درواقع تمام اون خاطرات ريشه در ژرفاي انديشه ها و باورهايم داشته اند. گاهاً با افتخار دست به اقداماتي زده ام. با علم به مشكلزا بودن و بدنامي، دست به حمايتهايي زده ام. با هدفي بس عالي و متعالي واردِ برخي مقوله ها شده ام و بالاخره هرجا خاطره پايداري از گذشته ام مي بينم، نور درخشاني از عشق هم ميابم. اين همون چيزي است كه منو سَرِپا نگه مي داره. حتّي حالا كه خيليهاشو ازم به يغما برده اند، عشقي كه خداوندِ زيبائيها در دلم به وديعه گذاشته است، همچنان باقي است. من به آب عشق مي ورزم چون عشق خدايي است و آب تجسّمِ پاكي و معصوميت است. هيچگاه نمي توانم آب را نامحرم بشمارم چرا كه او محرم تر از هر محرمي بوده است. او از لباسم هم بهتر مرا مي پوشاند و هرلحظه با او بودن برابر با طهارت و دوري از ناپاكي بود. آب پاكي بود و هست. به آب وفادار ماندم و خواهم ماند حتّي اگر در كوير خشكي كه به آنجا تبعيدم كرده اند، تا آخر عمر بمانم، سرآبها را حتّي براي لحظه اي به آب ترجيح نخواهم داد. قسم مي خورم. شاهدم زندگيم است. از آنها كه ظاهراً نزديكترينم هستند بپرسيد؛ در خلوتشان بپرسيد. خواهند گفت: او همه چيز را سرآب مي پندارد و هيچ نمي گويد و هيچ انجام نمي دهد. حتّي .... .

جايي كه آب نباشد، عشق نخواهدبود

يادگار 27/02/1384

-          پائولو كوئيلو

نزديك به يك هفته بود كه بيش از پيش به اين نويسنده عجيب و غريب فكرمي كردم. گاهي اوقات ازدستش ناراحت بودم و گاهي اوقات فقط به نوشته هايش مي انديشيدم. علّت اينكه دائماً به ذهنم خطورمي كرد را نمي دانستم ولي گاهي اوقات مي انديشيدم كه نوشته هايش بنحوي تنظيم شده است كه سليقه هاي مختلف را پاسخگوباشد امّا افراد مختلف تصوّر مي كنند كه ديگري كه از نوشته ايشان خوشش آمده است نيز برداشتي برابر با او دارد. نوعي پيوند پوشالي بين افراد ايجادمي شود كه بعدها با تلنگري ازهم مي پاشد. اين انديشه گاه گاهي به ذهنم مي آيد ولي هرگز نتوانسته است من را به يقين برساند. حقيقت امر اين است كه روزي آب زلالي كه از كنارش عبورمي كردم، كتابهايي از اين نويسنده را به من رسانيد و براي مدّتي و حتّي حالا مرا تحت تأثيرقرارداد.

بهرحال ديروز بود كه توي يكي از مطالب جالبي كه در صفحات اينترنت ديدم، تقريباً متوجّه شدم كه چرا اين روزها بيش از روزهاي ديگر به او و آثارش مي انديشيدم تا حدّي كه مي خواستم براي پائولوكوئيلو چيزي بنويسم و ارسال نمايم و اعتراض كنم! خوب شد كه اينكار را نكردم.

-          آب و شب

ديشب به خواب عميقي فرورفتم. نزديك به 72 ساعت بود كه درست نخوابيده بودم و ديشب كنترلم را ازدست دادم و به خواب رفتم. ساعت را براي حدود سه و نيم بعد از نيمه شب تنظيم كرده بودم تا مرا بيداركند و به عبادت مختصري بپردازم ولي از شدّت خستگي ظاهراً ناخودآگاه دستانم درزمانِ برخاستنِ صداي زنگِ ساعت، بسويش رفته بود و آنرا خاموش كرده بود. نهايتاً حدود ساعت چهار و نيم بيدارشدم امّا حالِ عجيبي داشتم. من چيزي از خوابي كه ديده بودم بيادنمي آوردم امّا بسيار خوشحال بودم. دائماً به آب مي انديشيدم. حالي چون حافظِ عزيز بهم دست داده بود آنچنان كه دلم مي خواست از زلف و لب معشوق سخن برانم. تمام وجودم مملو از عشق شده بود؛ حتّي الآن هم بازمانده اي از آن حالت را دارم! نمي دانم داستان چيست. نمي دانم روحم در عالم خواب ميهمانِ كه بوده است كه تا اين حدّ شادابي معنوي و نه ظاهري يافته است ولي هرچه هست (هرچند كه حدسهايي مي زنم) جالب و فوق العادّه است. حال عشق و ساغر و ساقي از يكسو و زلف و خال و لب يار از سوي ديگر چه حالي ميده.

-          چيزهاي عجيبي از قرآن

ديشب بازهم سراغ كلام خدا رفتم. خيلي عجيب بود چرا كه سوره نمل و همانجايي كه داستان پيچيده بلقيس و سليمانِ نبيّ را ذكرمي كند، آمد. احساسِ قبل از خواب كه خيلي قوي بود اينچنين بود كه مي انديشيدم چيزي درون آن سوره است و لازم است من آنرا درك كنم امّا تاكنون نفهميدمش. چندبار داستان را مروركردم. به دقّت به آن فكركردم. مي دانم كه بلقيس چگونه متوجّه اشتباهش شد و چگونه حضرت سليمان باعث شد تا او به راه حقّ برگردد. مي دانم كه سليمان نبيّ چه قاطعيّتي نشان داد امّا نمي فهمم كه چه نكته اي را ازقلم انداخته ام. آيا چيزي را بايد مي آموختم و در زندگيم به اجرا مي گذاشتم؟ حتماً چنين است. ولي من از چه نكته اي غافل مانده ام. من كه آرزوي بازگشت را كرده ام. هرچي هست در جريان بلقيسِ بزرگوار است. بهرحال من در اين انديشه بودم كه به آن خوابِ آنچناني رفتم.

صبح نيز سري به قرآن زدم. اينبار عجيبتر شد. سوره يوسف آمد. داستان عجيب يوسف(ع)!

يادگار 26/02/1384

-          بازم آب

آب بايد موجب زندگي و شادابي بشه. حالا چطوره كه هميشه بسوي مناطق سطح پايين تر ميره جاي بحث داره. او براي افرادي از بلنداي غرور و تكبّر دوري گزيده اند، معني داره. من كه خيلي سعي كردم تا يك هيچكس باشم و آب منو فراموش نكنه.

-          چطور ممكنه؟

ببين چجوري بعضي از همين آدمها يا همونهايي كه مي تونند اشرف مخلوقات باشند، تا وقتي به كسي نياز داشته باشند، هركاري براش مي كنند و همين كه يقين حاصل مي كنند كه ديگه اون فرد بيش از اين چيزي نداره كه در طبق اخلاص بگذاره، درست مثل يك دستمال كاغذي يكبارمصرف دورش مي اندازند و روانه تهِ سطل آشغال سوراخِ زندگيشون مي كنند. عجيب است كه تا آن زمانيكه كه احتمال مي دن شايد بازم به اين ساده لوح نيازداشته باشند، هر بهايي را متقبّل مي شن و همينكه مي فهمند ديگه ارزشِ مادّيي نداره، حتّي پَشيزي براش ارزش قائل نخواهندبود و هر چيزي را بهش نسبت مي دن تا يكجورايي از شرّش راحت بشن!

ما معتقد به عدلِ خدا هستيم. حالا دلم مي خواد بدونم كه اين خداي عادل، چجوري مزدِ اينجور آدمها را كفِ دستشون مي گذاره؟ چجوري حقّ اين بدبختهاي مال و زندگي باخته را اِحياء مي كنه؟ عدل خدا را دلم مي خواد دوباره ببينم. يا خدا.

-          فصلِ آب

دلم مي خواد يك سايت كاملاً محرمانه درمورد آب درست كنم. نامه هايي بهش بنويسم و از سرآبها هم بهش بگم امّا بيشتر در مورد خودش يعني آب هرچه مي خواهد دلِ تنگم بگويم. همه چي؛ حتّي اون چيزهايي كه مدّتها است دنياي غصّه را برام عالم رايج كرده! شايد بعد از من يكي دستش به اون سايت برسه. شايدم بشه اينجوري براي امام زمانمون(عج) نامه نوشت. مگه نه؟

-          باغبون

دلم مي خواد باغبونِ قصّه ام را برگردونم. حتّي مي دونم چجوري. ولي به تنهايي برام خيلي دشواره. سعيم را مي كنم امّا براي نوشتن فقط قلم كافي نيست. كاغذم لازم است. من قلم دارم ولي كاغذ... .

يادگار 25/02/1384

-          نمي دونم

چرا بايد ما آدمهاي خيلي خوبي باشيم تا شايد صلاحيت ديدار اماممان را پيدا كنيم؟ آخه آدمهايي كه خوب نيستند به اماممشون بيشتر احتياج دارند. اونها بايد هدايت بشن. نياز به هدايت دارند. امامِ زمان كجاييد؟ من بدجوري بهتون نيازدارم.

-          سرآب

وقتي مدّتِ زيادي دستمون به آب نرسه، سرآبها خود نشون مي دن. آره من اين روزها بيش از هر وقت ديگري مورد تهاجم سرآبها قرارمي گيرم. ديگه طاقت ندارم. نمي تونم تحمّل كنم. مي ترسم فرق آب و سرآب را هم ديگه نتونم تشخيص بدم. دوباره دارم دچار تزلزل مي شم. آب براي من مفهومي بس اصيل و اساسي داره حالا بدونِ اون، داره هزاران هزار فكرِ بد بهمراه اونهمه سرآبهايي كه سرِ راهم قرارگرفته به سرم خطور مي كنه. اوّلش از بدبينيها و خاطرات تلخ گذشته و نامردميهايي كه ديده ام شروع ميشه. من اينو مي دونم. شيطان از همه طريق سعي در نفوذ داره. من توي مركز افكار و متأسّفانه مسائل زشت اجتماعي قراردارم. چيزهايي مي بينم كه بيش از پيش جاي خالي آب را برام زنده مي كنه. چون مكرّراً اين حالت تكرار مي شه، من دچار نوعي ناامّيدي مي شم. حالا وقتشه كه شيطانِ لعنتي بازم خودي نشون بده. از سرآبها بيش از پيش استفاده مي كنه. حالا سرآبهاي زيادي را پشتِ سرِ هم پيشِ پايم مي گذاره كه هرآن هركدوم بتونه جاي آبِ اصيل و مهربونِ خودم را بگيرم، كارم تموم بشه و كاملاً در آغوشِ اون شيطانِ لعنتي قراربگيرم.

دلم مي خواد گريه كنم. دلم مي خواد فرياد بزنم. تا خدا بشنوه. دلم مي خواد زودتر برم. برگردم. برگردم به اونجايي كه بايد يكروزي به وصال حقّ برسيم. اين بدن و اين اجتماع برام خيلي تنگ شده. من بدون آب اينجوري ميشم. خدايا بازم به تو پناه ميارم.

-          واي

چيزهايي مي بينم كه باوركردنش برام دشواره. دارم مي بينم ولي ... . من حالا توي دانشگاه با افرادي برخورد دارم كه غالباً شخصيتِ اصليشون را در اين محلّ بدست ميارن. بچّه هايي را ديدم كه در زمانِ ورودشون يعني هشت ماهِ پيش خيلي كارشون درست بود حتّي بعضياشون از خانواده هاي اصيل بودند. امّا اين روزها مي بينم چقدر تغيير كرده اند. چه ارتباطاتي؟! چه كارهايي؟! آنچنان كه عموميتش را هم را به نحوِ غير قابل تصوّر و بصورت گسترده اي شاهدم. حتّي دست از سرِ منهم برنمي دارند. مَني كه درفراغ آب، عزادارم. تمام هيكلم اين را نشان مي دهد امّا اين وامانده ها نسبت به اين موضوع هم بي تفاوتند و راهِ خود را پيش مي برند.

-          چطور؟

نمي تونم گذشته ها را ازياد ببرم خصوصاً كه اين روزها... . آخه چطور ميشه كه آدمها، يعني اون اَشرفهاي مخلوقات، اينجوري و به اين راحتي زيرِ همه چي بزنن. حتّي به قولهاي خودشون عمل نكنند. همديگه را به چيزهاي بدي متّهم كنند. به چيزهاي خوب نينديشند. عشق را ازياد ببرند. همديگه را عين آشغال توي سطلهاي آشغالي كه تهشون سوراخ است بيندازند. چطور ميشه اينكارها را بكنند؟ چطور مي تونند؟ من نمي تونم قبول كنم. مگه دنيايي كه از عشق آكنده باشه، چه عيبي داره؟ چي كم داره؟ مگه همه تلاشمون اين نيست كه روزي توي اون دنيا به چنين جايي برسيم؟ پس چرا اينجوري حتّي زمانيكه گوشه هايي از اون عالم عشق و محبّت و صميميت را مي بينيم، اينگونه دربهاي سطلهاي آشغالامون را بازمي كنيم و متأسّفانه از نزديكترينها و متعهدترينها شروع مي كنيم؟! چطور ممكنه انسان خودش و حقيقتِ خودشو اِنكار كنه. اين محالِ؛ پس اين كارهاي زشت ناشي از چي است؟ چطور داستانهاي دو انگشت را ازياد مي بريم؟ چطور شفّافيت را نمي بينيم؟ چطور آنچه كه اندوخته ايم را از دست مي دهيم و با دستانِ خودمان دور مي اندازيم؟ و مهمتر از همه چرا نمي تونيم دوباره به راهِ درست برگرديم و خرابه ها را آبادكنيم؟

اگه اينجوري باشه، بايد سرآبهاي بي شماري را شاهد باشيم چرا كه خودمون آب و صفاي اطرافِ آب را رها كرده ايم. حالا بايد در برزخ قراربگيريم. برزخ يعني تكرار موقعيتهايي كه خرابشون كرده ايم. برزخ يعني.... .

يادگار 24/02/1384

-          براي آبِ عزيزم

نازنين صدبار گويم اين را هرگز نبردم از ياد آن يارِ نازنين را

گر حوريان عالم يكباره جمع گردند من باز مي پسندم آن يار بهترين را

-          دلشون خوشه!

ديروز عصر كه از دانشگاه بيرون آمدم تا سوار ماشينم بشم و به شيراز برگردم، متوجّه شدم كه يك شاخه گلِ رز را روي شيشه جلوِ ماشين بگونه اي كه ساقه اش زير برف پاك كن قرارگرفته باشد، گذاشته اند. لحظه اي درنگ كردم و به آن چشم دوختم چرا تصوّر كردم اتّفاقي روي شيشه ماشينم افتاده است ولي هنگاميكه دريافتم كه آنجا كارگذاشته شده است، بدون اينكه به دور و برم نگاه كنم و بدنبالِ كسي كه احتمالاً آنجاها كمين كرده بود بگردم، سوار ماشين شدم و رفتم و در راه نيز با روشن كردن برف پاك كن آنرا توي جادّه رها كردم. درهرصورت صرفاً بخاطر لطفي كه آن ناشناس كرده بود سپاسگذارم امّا فقط تا همين حدّ.

-          آب

چيزي به پاكي و زلالي آب نيست و آب براي من معني خاصّي دارد. آبي كه از آتش منشأ گرفته باشد. آب خنكي كه در ساغر آتشين باشد. هيچكس جز خودم معنيش را نمي فهمد چرا كه اين كلمه براي من مفهومي تا حدّ زندگي، امّيد و آرزو را مجسّم مي كند. من معصوميتش را ديده ام و با تمام وجود حسّش كرده ام. از صميم قلب دوستش دارم. آبي كه مي پندارد آتش است! او روح من است.

يادگار 22/02/1384

-          اينم يك درس ديگه

اوّلش كه بعد از اينهمه كار حرفه اي وارد دانشگاه شده بودم، ناراحت بودم و از غيرِ كابردي بودنِ آموزشهاي اونها شاكي امّا حالا دارم يك چيزهايي را كم كم متوجّه مي شم. درواقع اونجا دارم يادمي گيرم چجوري مثل ديگران بيانديشم و چگونه صبر و حوصله بيشتري داشته باشم. درسته روشهاي هزارسال پيش را دارند ولي خيلي چيزها را تونستم اَزِشون بياموزم. يكجورايي دارم به اونجا وابسته مي شم امّا نه خيلي. دستكم مي تونم اوقاتِ تنهاييم را با اونا پر كنم. بد نيست بلكه جالبم هست. خدايا شكرت.

-          شبكه در شبكه

يكي از بزرگترين شبكه هاي WAN را داريم راه اندازي مي كنيم. كلّي نكات فنّي پيشرفته توش است كه حالا حالاها بايد باهاشون وَر برم. فشارِ بارِ كاري تخصّصي بهمراهِ كارهاي ديگه كه بعضاً با جابجايي ميلياردها پول سرو كار داره، گاهي اوقات مثل ديروز ديوونه ام مي كنه ولي خيلي كيف داره چون كلّي چيزهاي جورواجور و عجيب و غريب يادگرفتم. ارتباطِ شبكه ها اونهم ازطريقِ VPNِ مخابراتي و ساير تجهيزات جانبي و كنترل كاربران و پروتكلها و سرورهاي DNS و DHCP و WINS فقط گوشه اي از اين موضوعِ گسترده است. بازم خدايا شكرت چون هم با شيوه هاي پيشرفته برنامه نويسي آشنا شده ام و هم درجريان نحوه عملكرد شبكه هاي گسترده نيز قرارگرفته ام.

بخش دوّميادگار 21/02/1384

-          جانمي جان

خدا چقدر كارش درسته. مسئله اون دونفر حلّ شد. كار هردوشون درسته. خدايا شكرت. اون دختر، عاقل هست و با ايمان پس خدايا اونها را خوشبخت كن. دخترك گفته كه بايد همه چيز را به خدا بسپاريم. هرچي اون بخواد. منم مطمئنّم كه اون براشون خوب خواهدخواست. انشاءَالله.

يادگار 21/02/1384

-          هردو

خدايا چگونه مي توانم سپاست را بجاي آورم؟ تو به من آموختي كه چگونه مي توانم در عين جواني، پيري را نيز درك كنم. درعين مرد بودن، زن بودن را بفهمم. در عين مرئوس بودن، رئيس بودن را تجربه كنم و در عين وصال، فذاغ را ببينم.

-          بازم فاجعه

دوستي دارم كه پسر خوبي است. اصلاً اهل كار بد نيست. او به دختري علاقه مند است و هردو قرارِ ازدواج داشتند. هيچ شكي برايشان وجودنداشت كه ازدواج خواهندكرد. من مي ديدم كه دوستم چه تلاشي براي مهيا ساختن زندگي آينده اش و تضمين خوشبختي او كه همه چيزش شده بود مي كرد؛ صادقانه. مشكلات اجتماعي خصوصاً مخالفت شديد والدينش را تحمّل مي كرد تا روزي فرجي شود. دل به خدا داده بودند و به او امّيد بسته بودند تا اينكه يكروز صبح، همه چيز بهم ريخت. همان داستان هميشگي و دردناك. دخترك ازترس تلف شدن زمان و ازدست دادن آينده اش اونو نابودكرد. آيا ارزشش را داشت؟ چرا خدا را فراموش كرد؟ چگونه تونست اصالت عشق را ناديده بگيره؟ حالا اين پسرِ پاك چه بايد بكنه؟ من سرش را درآغوش گرفتم تا گريه اش آرام شود! دلداريش دادم امّا اثرِ چنداني نداشت. دردش را مي فهميدم. ميشه گفت محرم اصرارش شده بودم. چيزي را كه نمي تونست به نزديكترين افراد زندگيش بگه را به من گفته بود ولي من نمي تونستم كاري براش بكنم. حتّي ديروز به دلم افتاده بود كه اتّفاقي براش پيش مياد و بهش گفتم. حتّي بهش راهكاري را هم اشارتاً گفته بودم امّا ديگر ديرشده بود. نمي دونم اون دختر چگونه مي خواد زندگيشو ادامه بده. چجوري مي تونه خودش را توي آينه ببينه و شرمنده نشه. اگر خودش را در آينه ديد و شرمنده نشد، معنيش اينه كه خودش را به دست شيطانِ وجودش سپرده و مي خواد اداي بي خيالها را دربياره. اونوقت ديگه كار سخت تر و سخت تر ميشه و اراده اي بس قويتر براي جبران كرده بدش لازم خواهدداشت. ايماني بس فراتر از هر وقت ديگر. من فقط مي تونم براشون دعا كنم چون شاهد عشق پاك دوستم بودم. او كوچكترين كار خطايي نمي كرد. و حالا؟ شايد دخترك بتونه كرده اش كه شكستن قلب يك انسان بود را جبران كنه ولي هرچه ديرتر، سخت تر. خدايا كمكشون كن تا بفهمند معجزه عشق مي تونه همه مشكلات را درپناه تو حلّ كنه و مشكلشون را حلّ كن.

يادگار 20/02/1384

-          قشنگه

زندگي دنياي قشنگي از رياضيات است پس خوبيها را جمع كنيم، بديها را كم كنيم، شاديها را ضرب كنيم، غمها را تقسيم كنيم، تنفّر را جذر گرفته و محبّتها را به توان برسانيم.

آلبرت اينيشتين

-          بازم ترديد

با تمام ادلّه و براهيني كه بهم مي رسه، بازم اين ترديدِ لعنتي به جونم مي افته. اين شيطانِ نامردِ قسم خورده از هر دري وارد ميشه. نمي زاره كارمون را درست انجام بديم. ولي كورخونده چون دارم سعي مي كنم كه با روي خوش و گشاده ديگران حتّي اونايي كه اشتباه كردند را بپذيرم. حالا چه موفّق بشم و چه نه، سعيم را بايد بكنم. مي دونم حالاتِ عصبانيت و خشم كه ريشه در منيتِ من داره، هنوز وجودداره ولي اين باعث نميشه كه جابزنم؛ بايد تلاشم را بكنم. خدايا كمكم كن.

-          يه روزي

يه روزي دوست و همراه بسيار نزديكي داشتم كه هميشه باهم بوديم. اون دست نوشته هاي زيادي روي كاغذهاي كوچك داشت كه معمولاً توي يك قرآن كوچك جيبي من جاشون بود. روي اون نوشته ها، معمولاً جملاتي از سهراب سپهري نقش مي بست. اون عزيز، هنرمند هم بود امّا كسي قدرِ هنرش را نمي دونست. گاهي اوقات نقش بسيار زيبايي از چشم و ابرويي با مشخّصاتِ بسيار ريز نيز روي اين كاغذهاي كوچك مي آورد. ديروز هنگام مطالعه قرآن، چشمم به اون نوشته ها و اون تصوير فوق العادّه افتاد. عجيب بود چون من تصوّر مي كردم كه هيچ يادگاري از اين دست از او دراختيارم نيست. بااينكه بارها و بارها اون قرآن را گشوده بودم ولي متوجّه اينهمه يادگارهاي بامفهوم او نشده بودم! ولي حالا و بعد از اين مدّتِ طولاني بايد مي ديدمشون!

نه تنها به تصوير چشم دوختم بلكه اشعارش را مطالعه كردم. به همان زمانيكه اين اشعار را مي نوشت و من براي اوّلين بار مطالعه شان مي كردم بازگشتم امّا اينبار گويي داشتم مفهوم جديدي از آنها را درك مي كردم. حالا ديگه مفاهيم حزن انگيزي كه در پسِ اين جملاتِ شعرگونه بود را درك مي كردم. خيلي ناراحت شدم چون متوجّه شدم كه او با زبانِ بي زباني داشته مدّتها پيش به من مشكلش را مي گفته و منِ ديوانه درك نمي كردم. خيلي ناراحت شدم. آري او ميان جمع و حتّي دركنارِ من، تنها بوده است و من به روحياتش آنچنان كه بايد و شايد، توجّه نمي كردم. ازاينكه خيرخواهش بودم هيچ شكي ندارم و يقين دارم كه از صميم قلب برايش سعادت و خوشبختي و شادي را آرزو داشته ام ليكن غافل از حالِ واقعي اش بودم. اين موضوع مرا بدجوري تكان داد. شايد علّتِ اينكه اين موجودِ معصوم نمي توانست توانائيهاي بالقوّه و فوق العادّه اش را به فعليت درآورد، همين بوده است و من همدلي، كه شرطِ اصلي هر كار جمعي است را رعايت نكرده بوده ام.

همدلي از همزباني بهتره

شايد توفيقِ جبران نصيبم شود. يا خدا مي دونم كه آگاهي، مسئوليت است. كمكم كن كه مسئوليتم را درك كنم و به آن عمل نمايم هرچند مورد نيشِ زبان قرارگيرم.

يادگار 19/02/1384

-          شكر

چندبار شده كه ازنو سعي كرده ام خصوصاً پيرامون مسائل ورزشي. تونستم كه بسرعت بدنم را بازسازي كنم و ورزشهاي تقريباً سنگين را دوباره اِجراكنم. اين موهبتي الهي است كه مي تونم اينچنين بدنم را آماده شرايط سخت كنم. چگونه شكرگذارم؟

-          پول

ديشب در جمعي خانوادگي پيرامون ميلياردها تومان پول و اِرثيه بحث و تصميمگيري مي كرديم. برام خيلي جالب بود كه بعضي از ما يعني دقيقاً دونفرمون، هيچ احساس خاصّي نداشتيم و دو ميلياردتومان برايمان مثل دوهزارتومان بود. مسلّماً با دريافت چنين پولي زندگيمان از اين رو به آن رو مي شود امّا براي ما دونفر، مسائل ارزشي مهم تر بود. اينكه صددرصد حلال باشه و حقّ كسي پايمال نشه و اينكه برامون اهمّيت نداشت كه ديگران درمورد سهمشون چه تصميمي بگيرند و يا اينكه اصلاً اينهمه پول احياء شود و يا خير؛ همه و همه نشانه هايي از فكر و روان پاك و سالم بود. خدايا اين موهبت را از من نگير. كمكم كن تا همواره چنين بمانم.

-          بازم پول

آخه پول به تنهايي چه فايده اي داره؟ جايي كه عشق نباشه، پول فقط ابزار فخرفروشي و بطالت است. جاي تجمّلات است. من مخالف زندگي مرفّهانه نيستم بلكه علاقه مند به چنين زندگيي با تسهيلات فراوان هم هستم امّا بشرطيكه انسان جنبه اش را داشته باشه و به ديگران نيز كمك كنه. بيش از حدّ بذل و بخشش نكنه و البتّه در بخشش نيز خساست بخرج نده؛ يعني آياتي كه امروز صبح مطالعه كردم!

جونِ من عجيب نيست؟ اون جريان ديشب و اين آيات اموروز صبح!

-          جلّالخالق

نزديك به يكسال و نيم پيش علاقه خاصّي به وصول اون مبالغ ميلياردي پيداكرده بودم چراكه در آنزمان امّيد زيادي به كمك به برخيها را در دل داشتم. اونموقع تصوّرم در مورد انسانهاي پيراموني اينچنين مخدوش نشده بود. كم كم موضوع را رها نمودم و پس از آن تصوّراتِ بدي كه شرح دادم، كلاً رهايش نمودم. اينك كه بازگشته ام و سعي در ديدن هر چيز از دريچه امّيد و وعده هاي خداوند نموده ام، اينگونه داستانها داره رخ مي ده. خدايا چگونه شكربجاي آورم.

يادگار 18/02/1384

-          بالِ انسان

يك دوست اينترنتي اين حكايت را برايم فرستاده بود كه عيناً اينجا مي آورم:

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجّب رو به پرنده كرد و گفت: امّا من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم امّا گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد امّا باز هم خنديد .

پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. اِنگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است امّا اگر تمرين نكند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگِ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. امّا تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را كجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنوقت رو به خدا كرد و گريست.

 

از دوستم بخاطر اين حكايت زيبا و آموزنده، سپاسگذارم.

-          الله اكبر

اتّفاق فوق العادّه عجيبي بود. خيلي عجيب! داستان ازاين قراراست:

من استادي دارم كه يك روحاني بسيار فهميده و فاضل است. ارتباط بسيار خوب و نزديكي با او دارم. او هم در حوزه علميه بوده است و هم اينك عضو هيئت علمي دانشگاه.

ايشان ديروز ما را به يك فالوده و بستني مخلوط بزرگ دعوت كرده بودند. چشمان عجيبي دارند و در گفته هاشون نوعي صداقت حاكم است كه انسان را پاك مسحور مي كند. خلوتي ميان من و ايشان براي دقايقِ كوتاهي ايجادشد. از ايشان پرسيدم: چگونه مي توانم در لحظاتي كه مردّد هستم و بايد اقدام مهمّي را انجام دهم كه آن مهمّ در راستاي مقبوليت اجتماعي نباشد، تصميم گيري نهايي كنم. ما كه به ولي امر حضرت امام زمان(عج) دسترسي نداريم. همچنين از ايشان پرسيدم كه: من به وعده هايي كه در قرآن آمده است ايمان دارم ولي با مرور زمان كه تحقّق وعده ها به تأخيرمي افتد، كم كم احساس ترديد مثل خوره به جانم مي افتد و نمي خواهم دوباره دچار اين گناه شوم.

او پاسخ عجيبي داد. در كوتاه ترين جملات ممكنه و بدون اينكه من چيزي درمورد مشكلاتم به او گفته باشم، حكايت محرمانه اي درمورد خودش برايم گفت و خواست كه همچنان محرمانه بماند. آن حكايت بسيار بسيار شبيه به مشكل من بود! او سرگذشتي شبيه به قسمت اصلي مشكل من را با سخناني كوتاه گفت و سپس راهِ ماوراءالطبيعه اي را كه بازهم معجزه آسا پيش پايش قرارداده شده بود برايم شرح داد. راه حلّ ظاهري كه پس از عمل به آن شيوه رخ داده بود كه از موارد بسيار نادر بود نيز برايم گفت. توضيحاتش بسيار دقيق و مؤثّر بود! گويي از پيش براي سؤال اصلي من پيشبيني شده بود. سؤالي كه قسمت محرمانه اش را اصلاً نگفته بودم!

بعد از اينكه از ايشان جدا شدم و به راه خودم رفتم، در حين رانندگي، اين موضوع و پاسخ ايشان را مروركردم. هر لحظه موارد شگفت انگيزتري در پاسخ ايشان ميافتم. درحالت عادّي چنين رويدادي غيرممكن بنظر مي رسد امّا رخ داد. نمي دانم اين پاسخِ ماوراءِ زميني چگونه اينگونه براي سؤالات كهنه و محرمانه من تنظيم شده بود. بياد آياتي افتادم كه به من گفته بود عجله نكن و بزودي آياتِ بزرگي ما را خواهي ديد. حالا ديگر بيش از پيش برايم مفهوم اين آيه روشن شده بود. خودبخود چيزي مثل بزرگي در ذهنم نقش پايدار يافت. بزرگي خدا. دنبال كلمه معادلش گشتم. دست خودم نبود. عبارت الله و اكبر برزبانم با مفهوم جديدي جاري شد. بعد از اينهمه سال، اين اوّلين باري بود كه داشتم مفهوم الله اكبر را درك مي كردم. زمزمه غير ارادي به گفته هايي با صداي بلند و بلندتر تبديل شد. تكرارشد. در تنهاييم بصورت هيجاني باصداي بلند مي گفتم الله اكبر و به آن شهادت مي دادم. كمي اشك در چشمانم حلقه زد و آرام شدم.

امروز صبح به سراغ قرآن رفتم. آنرا گشودم. عجيب تر بود! آياتي آمد كه مربوط به نزديك به چندماهِ پيش بود. يعني همه چيز دارد جاي خودش را پيدامي كند و من در آزموني كه موفّق نشده بودم، دوباره قرارگرفته ام. اين نعمت بزرگ را چگونه بايد شكرگذارم؟

يادگار 15/02/1384

-          اينم كافي نيست

نمي دونم چرا فكرمي كنم ديگه نيازي به ادامه تحصيل كلاسيك نيست. يكجورايي مي خوام كارهاي سال 1368 كه اعلام انصراف قطعي از دانشگاه بود را تكراركنم. توي دلم يكجورايي شده. نمي دونم چرا ولي بااينكه خيلي خوب تونستم درعين داشتن كار و مشغله فراوان از عهده درسها بربيام و مشكلي نداشته باشم امّا دلم مي خواد انصراف بدم!

-          قرار

يكي از مديرعامل هاي يكي از شركتهاي خصوصيي كه باهاشون كار مي كردم، پس از يك وقفه طولاني ارتباط كاري، دو شبِ پيش البتّه پس از چندتماس ديگه، سعي كرد تا من را به يك ملاقات با شريكش راضي كنه. اِصرارش خيلي زياد بود بطوريكه اصلاً نمي تونستم ازش فراركنم. اون ديگه فهميده كه مايل نيستم به محلّ شركتش بيام و ملاقاتها را بيرون از ساختمان برنامه ريزي مي كنه و چيزي نمي گه كه من تمايل به صحبت كردن پيرامونش نباشم. امّا نمي تونم سرِ قرار حاضربشم. من نمي خوام ولي نمي دونم چجوري بگم كه من ديگه نمي خوام به دنيايي كه نمي شناسمش و اينجور ناگهاني بر عهد و پيمانهاش باقي نمي مونه برگردم. من مي خوام براي خودم زندگي كنم. تحقيق كنم. مي خوام ميان جمع تنها باشم و تا كسي كه مثل خودم است را نيابم، نمي خوام ارتباط تنگاتنگي باكسي داشته باشم.

حقيقتش اينه كه بعد از رهاكردن آخرين بازاركاري آزادِ نرم افزار (حالا به هر دليلي) ميليونها تومان سودِ خالص را ازدست داديم. براي من اون پولها به تنهايي ارزش نداشت بلكه وقتي مي تونستم براشون ارزش قائل بشم كه چيزي جز عشق نبينم. الآنم همينطورم بلكه بيشتر. همين الآن دارم هرازگاهي روي پروژه مادري كارمي كنم كه احتمالاً در پي آن ميلياردها تومان پول پنهان شده است. حتّي با بعضي مراجع هم چك كرده ام. اوّلش مي خواستم به جشنواره خوارزمي برسونمش امّا متوجّه شدم ورود به جشنواره همانا و لو رفتن تمام تكنيكهايي كه براي بدست آوردنشون تلاش كرده بودم همان. بعضي وقتها مثل ديشب توي دلم غوغايي به پا ميشه و مي خوام زمين و زمان را ازجا بكنم و به كارها و تحقيقاتم ادامه بدم و بهشون سرعت ببخشم امّا سعي مي كنم خودم را مهاركنم چون بين انسانهايي هستم كه عشق را نمي فهمند و كسب اونهمه امكانات جز تباهي و فساد چيزي را بدنبال نخواهدداشت. ديشب سه تا قرص قوي اعصاب خوردم تا ازپا درآمدم و از فكر اونهمه كار و پيشرفت تا حدودي بيرون اومدم.

نمي خوام ملاقاتي داشته باشم چون اون شريكش كسي است كه من را با چشمان آبيم بيادداره! چشم من خصوصيت ويژه اي داره و در اندازه هاي مختلف نوري، رنگهاي متفاوتي را ازخودش بروز ميده علّتش هم عنبيه چندرنگي است كه از دو نژاد متفاوت به ارث برده ام. امّا اين تنها نور محيطي نيست كه چنين اثري را روي آن مي گذارد بلكه حالات مختلف روحي ام نيز باعث نمايش رنگهاي مختلف ميشه هرچند كم امّا اون فرد تيزبين متوجّه شده بوده است پس ممكنه اوّلاً من را راضي كنه و ثانياً به اطّلاعاتي دست پيداكنه كه من متعهّد شده ام تا آنها را همواره محرمانه نگاه دارم. هرچند از امتناعِ حضور منهم چيزهايي دستگيرشون خواهدشد.

يادگار 14/02/1384

-          بازگشت

نمي دونم چه خبره! من آرزوي بازگشت بلقيسوار را به زمانيكه گمش كردم و چيزي را درونش جاگذاشتم يعني حدود سال 1368 مي كنم، امّا امكانات بازگشت به يك سال پيش فراهم ميشه! ديشب يكي از افرادي كه براش احترام زيادي قائلم، توي اين قضيه نقش كليديي بازي كرد، قافل از اينكه من توي عالم ديگري سِيرمي كنم. نمي دونه من به زمان قديمي تري، قديمي تر از موقعي كه او را مي شناختم، مي انديشم!

-          اوّلش

اوّلش سخت بود ولي بعد عادت كردم و بهش دل بستم! چي؟ تنهايي رو مي گم. من از اينكه توي دشت و بيابون ساعتها تنها باشم لذّت مي برم. باخودم و خداي خودم حرفها مي زنم. به هرچي بخوام مي انديشم. براي خودم برنامه مي ريزم.

كم كم نيز آموختم كه در بينِ جمع نيز از تنهاييم استفاده كنم! الآن مدّتي است كه حتّي به وبلاگهاي ديگران نيز سرنمي زنم. يادگرفتم كه بِكر بينديشم! همونجوري كه برنامه مي نويسم. در زمان برنامه نويسي هم از كارهاي ديگران الگوبرداري نمي كنم و معتقدم كه يك برنامه كامپيوتري، نه تنها نشانه و معرّف شخصيت و خصوصيات فردي نويسنده اش است بلكه پنجره كوچكي به سوي آرزوهاي آينده او نيز مي باشد.

-          نشانه

چندسالِ پيش (نزديك به دوسال پيش) با يكي از نزديكانم مجبوربوديم كه چندبار پياپي به چهارراه عبّاس آبادِ تهران بريم. اونجا حسّ غريبي به من مي داد. يكجورايي همه چيز برام آشنا بود و فكرمي كردم كه اونجا زندگي كرده ام. دست برقضا مجموعه آپارتماني كه دائماً باهاش سروكارداشتيم بيشتر منو تحت تأثيرقرارمي داد.

مدّتي بعد دانستم كه اون آپارتمان مورد درگيري بين دانشگاهي كه سال 1368 ازش انصراف داده بودم و مرحوم شوهرخاله اون وابسته ام بوده است! هنوز هم به اونجا مي انديشم و فكرمي كنم يك نشانه است!

-          تاكسي

بنظرِ من خيلي از افراد و رويدادها براي زندگي ما درست مثلِ يك تاكسي عمل مي كنند. ممكنه با بعضيها آشنا بشيم و حتّي خيلي باهاشون هم به اصطلاح قاطي بشيم امّا درواقع اونها مأمورهايي هستند كه قرار است ما را مثل يك تاكسي به ايستگاه بعدي و تاكسي بعدي برسونند. داستان اون آپارتمانِ عبّاس آبادي نيز نتيجه يكسري آشناييها و هم كاريها بود. يعني اينكه يك عدّه يا فرد خاصّي قراربود من را به اونجا برسونه تا به فكربي افتم. نمي دونم اون زمان من چي را اونجا گم كرده ام ولي نمي دونم چرا دائماً صحنه هايي از آنجا جلو چشمم ظاهرمي شه؟! حتماً حكمتي داره؟ موضوع اون فرد نيست بلكه موضوع اون مكان و گذشته خودم است و شايد حرفه اي كه بهش خيلي دلبستگي داشتم و رهايش كردم يعني پزشكي.

اون موقع ها، خيلي دنبال آن رشته بودم و هركتابي در اين زمينه را به هرسختيي بود فراهم مي كردم. دبيران زيست شناسي را مي پرستيدم. اصلاً عالم عجيبي داشتم امّا ناگهان رهايش كردم و به اين سمت زندگيم هدايت شد. شايد بايد بلقيس وار برگردم و شايد هم چيز ديگري.

-          قصاوت

يادمه روزي كه از شدائد روزگار يعني فوت يكي از نزديكانم آسيب جدّيي به روحيه ام وارد شده بود، فرشته اي دركنارم بود و دائماً آرومم مي كرد. آري هنگام فوت برادرم لحظه اي را فراموش نمي كنم كه درحال تغيير ناگهاني حال و روزم، او مرا به آغوش مهربانش كشيد و آرامش معجزه آسايي بهم داد. ولي عجيبتر اين بود كه روزي ديگر يعني نزديك به يكسال بعد، چنان قصاوت قلبي از او بروز كرد كه تحمّلش برايم تقريباً غيرممكن بود! چگونه ممكن است از فردي آنچنان رفتار صميمانه و معجزه آسايي بروز كند درحاليكه كه فردي قصي القلب باشد؟ تا اونجا كه مي دونم حتّي آدمهاي فريبكار نمي تونند با تمام توانائيهايشان، برقلبِ انسانها اثر مستقيم گذارند ولي چگونه او توانست؟ شايد او قصي القلب نبوده است و شايد هم من خواب ديده ام! ولي نمي تونم اين چيزها را ازيادببرم.

يادگار 13/02/1384

-          بازگشت

قبلاً هم نوشته بودم. مي دونم يك چيزي را در گذشته جاگذاشته ام. فكركنم سال 1368 بوده باشه. اون سال من كلاً رشته پزشكي و پيراپزشكي را كنارگذاشتم. هرچند در كارشناسي پرستاري دانشگاه علوم پزشكي ايران (شمال تهران) مشغول به تحصيل بودم امّا در رشته پزشكي دانشگاه جهرم نيز قبول شده بودم. اون سال من براي هميشه از اين رشته خارج شدم و از دانشگاه انصراف دادم. به بخشهاي اداري و بسرعت فنّي رفتم و تا به امروز همين منوال وجودداشته است.

يادمه كه اون روزها خيلي براي اون رشته ارزش قائل بودم و كتابهاشو بادِل و جان تهيه مي كردم. دبيرهاي زيست شناسي را فوق العادّه ارج مي نهادم. شايد اون روزها كه زندگي در تهران را براي هميشه كنارگذاشتم، چيزي را هم جاگذاشته باشم.

-          تداعي

بعضي وقتها مي بينيم كه به افرادي علاقه مند ميشيم. علاقه تا حدّ ازدواج! و يا به شكلهاي ديگر. من يك چيزي را فهميده ام. بعضي از اين علاقه منديها ناشي از خاطرات زمان خردسالي و كودكيمان است. شايد در اون دوران از فردي خيلي خوشمان مي آمده است كه الزاماً هم سنّ و سالمون نبوده و مي تونسه از دوستان خانوادگي و يا حتّي مربّيان يا معلّمانمان بوده باشه. اين موضوع در ضمير ناخودآگاهمون نقش بسته است و در بزرگسالي، شبيه ترين انسان به او را مورد توجّه قرارمي ديم. درواقع اين همون اثر موردي است كه در ضمير ناخودآگاهمون نيز وجوددارد.

البته اين موضوع فقط به زمان كودكيمان منحصر نمي شود و در سنين بالاتر خصوصاً در دختران نيز مشاهده مي شود. ممكن است فردي به كسي براساس پندارهاي درست يا نادرستش علاقه مند بشود و چون او دردسترس قرارندارد و خاطراتي پايدار در ذهن عاشق بجاي گذاشته باشد، بصورت ناخودآگاه به سمت فردي كه تجسّمي از معشوق رفته را مي دهد گرايش پيدا مي كند. درچنين مواردي نه تنها هيچ چيزي سرِ جاي خودش قرارنمي گيره و دائماً حدود انتظارات اشتباه باعث دلخوريها و سرخوردگيها مي شود بلكه حتّي اگر معشوق اصلي ظاهر گردد نيز بازهم مسئله حلّ نخواهدشد چرا كه مراحل تطبيق نه تنها طي نشده است بلكه به بيراهه رفته و مدّتي پس ازوصال مشكلات رخ خواهدنمود. يعني فاجعه. فاجعه اي كه دائماً در صحنه هاي اجتماعي مي بينيم ولي متوجّه اش نمي شويم.

-          وبلاگ

خيليها به اين پديده تكنولوژي پناه آوردند. من مدّتي را صرف برّرسي حال آنان نمودم. حتّي يك مورد را كه كاملاً از حال و روزش آگاه بودم را دقيقاً زيرنظرگرفتم. هرچند معتقدم كه ميشه از اين پديده نوين استفاده خوبي كرد ولي به چشم ديدم كه چقدر از آن براي رفتن به بيراهه ها استفاده شده است. آدمهايي كه خودباخته شده اند. مخاطبيني كه ازدست رفته اند و برروي صاحب سخنان آماتور تأثير مأيوس كننده گذاشته اند. وبلاگهايي كه ترك شده اند و وبلاگهايي كه همراه با تجديد قواي صاحبانشان، دوباره جان گرفته اند و همان دور باطل را طي كرده اند.

چندي پيش (روزهاي گذشته) دريافتم كه دنبال كردن خطّ سيرِ بعضي از اين وبلاگهاي همه منظوره مي تونه همون آسيبي را كه ندانمكاريهاي صاحبانشان به خودشان در زندگي شخصيشان رسانده اند را به من نيز وارد سازد. پس به كنارگذاشتمشان و خودم را رهاتر يافتم.

-          نماز

انَّ الصلاۀِ تنها عن الفحشاءِ و المنكر

يك پناهگاه خوب همون نماز است كه انسان را از فكرهاي آشفته، دورمي دارد. از علاقه منديهاي پوشالي و سرآبهاي غيرواقعي. خدا يك راههايي براي رهايي گذاشته و من قدرشون را نمي دونم.

-          رهايي

ازوقتيكه ديگه كاربكار كسي ندارم و خودم را به دستِ اين و آن نمي دم خيلي راحت تر شده ام. مي دونم كه بعضيها خوب تونستند كه ازم يك چيزايي بكنند و فراركنند ولي ازوقتيكه تونستم به خداي خودم نزديكتربشم، ديگه كمتر مورد چپاول اون نامردها قرارگرفته ام. مهمتر اينجاست كه بهتر مي تونم با سوءِ استفاده چيها مقابله نمايم. برخوردهايي سريع و مؤثّر و بدون فريب ظاهرهاي معصوم نمايانهشان!

بخش دوّميادگار 12/02/1384

-          شكر

از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدرآيد؟

آموختم كه نسبت به رويدادهاي ظاهري، فريب نخورم و درپسِ داستان، بدنبال حكمتي باشم. اينكه مي تونم حتّي در اوج عصبانيت، به حضرتِ دوست نگاه كنم و آرامش طلب نمايم، نعمتي است كه مرا ياراي شكرش نيست.

روزي دهنده همه اوست پس يار اوست. سنگ صبور اوست. راه اوست و آرزو نيز اوست.

مي تونيم اينجا را برزخ بناميم و يا اينكه وادي الاسلام. مي تونيم در نور سوزان خورشيد بسوزيم يا در ظلمات تاريكي از راه بدرشويم و يا اينكه در روشنايي نرم و دل انگيز دارالاسلام خوش باشيم و طريقت معرفت را استوار دنبال كنيم.

اين زيبايي زندگيست. اينكه بتوانيم قدرِ خويشتنِ خويش بدانيم و دريابيم كه براي رسيدن به همين اندكي كه ما از آن نصيبي داريم، چه بسا كساني هستند كه خود و ديگران را به آتش مي زنند و به بازي مي گيرند و درحاليكه مي پندارند راه را درست مي پيمايند، از هدف دورشده و به سرآب بزرگي نزديك و نزديكتر مي شوند.

خدايا، از اينكه مرا به نعمت شكرگذاري مشرّف نمودي، متشكرم. خدايا توفيق اين طريقت را از من دريغ مدار. تنها تويي يار نازنين من.

گلي گم كرده ام، مي جويم او را به هرگل مي رسم مي بويم اورا

آري؛ گل من همان حضرت دوست است كه هنگام غفلت، او را در خلايق زميني مي جويم. او زيباترين و باوفاترين است. او يك معشوقِ عاشق است. لبخندي زيباتر از هر لبخند ديگر دارد. او نور است. خودِ نور. منبعِ نور.

-          ملكه صبا

خدايا توفيق ده كه همچون بلقيس، فاتحِ جنگ باشم. او درهنگام بازگشت به اين نكته اشاره كرد كه آنها از خداپرستي به خورشيدپرستي روي آورده و مشرك شده بودند و اينك به خداپرستي بازمي گردد. آري؛ اينك كه خداپرستي و خورشيدپرستي در پس چهره ها و حيل و آداب اجتماعي مخفي است آرزو دارم بتوانم از خداپرستان واقعي شوم و از وابستگيهاي دنياي ظاهر دورگردم. من در جنگ با خود، پيروز خواهم بود چنانچه هنگام مشاهده شكوه و عظمت خداوند، خود نبازم و ناامّيد نشوم و همچون ملكه صبا طريقت صحيح و بازگشت به اصل خويش را پيشِ چشم بدارم.

آري من بايد آنچه را كه گم كرده بودم و بدنبالش، به اشتباه از ناكجاآبادها سردرآوردم را بيابم. دوست واقعي اوست كه من در منيتم فراموشش كرده بودم و بدنبال گم گشته ام به اين و آن متوسّل مي شدم. چه كس از او معتمدتر و چه كس از او مهربانتر؟

يادگار 12/02/1384

-          بازگشت

چيزي كه در حكايت پندآموز ملكه صبا قابل توجّه مي باشد، اين است كه عزّت و احترامي كه در قرآن براي ايشان قائل شده اند ناشي از آن جهت است كه هنگام مشاهده شكوه و جلال دشمن، بجاي اينكه خودببازد و خود را بدست تقديردهد يا اينكه تا آخرين نفس بجنگد، چشمهايش را بازكرد و ايمان آورد. او جنگ ظاهري را باخته بود امّا پيروز بيرون آمد! درواقع او ايمان آورد و خطاي ساليان خود را شناخت و در پي جبرانِ آن درآمد. اين راز پيروزيش بود. پيروزيي جاودانه كه در همه اعصار و قرون و تازمانيكه قرآن وجوددارد، امتدادخواهدداشت.

-          فراموشي

انسان موجود فراموشكاري است. اِنَّ الانسان لفي خُسر. من چه زود ازيادمي برم كه خداوند در قرآن وعده داده است. پس نبايد شادي ذاتيم را فداي دير يا زود شدنِ رويدادهاي حتمي الوقوع بكنم.

يادگار 11/02/1384

-          ادامه حكايت

حضرت سليمان بزرگان را احضار كرده و مي پرسد: چه كسي مي تواند قبل از تسليم شدنِ بلقيس، تخت او را اينجا و به نزدِ ما بياورد؟

رئيس جنّيان مي گويد: قبل از اينكه از تختتان برخيزيد، بدون دخل و تصرّف در جواهراتش، نزدتان خواهم آورد. (نيمي از يك روز). بزرگواري كه آگاه به اسرار غيب بوده است (خضر يا برخيا) مي گويد: قبل از اينكه چشم بهم بزنيد اينكار را خواهم كرد و بلادرنگ اينكار را انجام مي دهد.

نكته: جنّ منتظر اجازه پيامبر شد ولي آن فرزانه، همينكه اراده پيامبر را درك كرد، بلادرنگ اقدام كرد. اين سرعتِ عمل ناشي از ايمان و علم و آگاهيش بود ولي جنّ در هيچ مورد به پاي او كه اشرفِ مخلوقات بود، نمي رسيد.

سليمان نيز پس از بجاي آوردن شكر خداوند دستور مي دهد تا تخت بلقيس را تغيير شكل دهند امّا شكي نيست كه آنرا مجلّلتر مي نمايند. اين اراده سليمان براي آزمودنِ آن زنِ فوق العادّه بود. سليمان مي خواست بفهمد كه آيا بلقيس زني است كه به حقايق مي نگرد و شايسته حكمراني بوده است و يا اينكه همچون ساير زنان با ديدن آنهمه زيورآلات و جواهرآلات، شيفته مي گردد؟

هنگامي كه بلقيس درمقابل كاخ سليمان قرارمي گيرد، آنچنان نورافشانيي احساس مي كند كه مي گويد اينجا از آبگينه ساخته شده است و دامنش را بالازده تا انگشتان پايش را ببيند و وارد مي شود. تختش را به او نشان مي دهند و لحظه آزمايش شروع مي شود. از او مي پرسند كه آيا اين تخت را مي شناسي؟ مي گويد گويا اين همان تخت ماست. ما از اين پيش خداپرست بوديم امّا با خورشيدپرستي مشرك شديم. اينك خود را كاملاً تسليم سليمان، پيامبر خدا مي كنم تا گناهانم جبران شوند.

نكته عجيب اينجاست كه سليمان او را بعنوان يك اسير ساده فرض نكرد بلكه آزمون حكمراني از او گرفت كه البتّه سربلند درآمد. و ديگر اينكه او با ديدن ابهّت و جلال و جبروت سليمان، افسرده و خودباخته نشد بلكه به راه درست آمد؛ در غير اينصورت نه تنها سليمان او را شايسته چنين آزموني نمي دانست بلكه در قرآن از او به بدنامي ياد مي شد.

ولي بياد داشته باشيم كه قرآن به صراحت نام او را آورده است و آنهم در كنار نام سليمانِ پيامبر. اين يك شكوه و تجليل است براي كسي كه با تمام توانش به راه درست بازگشته است و قطعاً از يك جنگ، پيروز بيرون آمد. پيروزمندانه ترين شكل ممكن.

-          پلنگ صورتي

اون موجود جالب، هنگامي كه راهي را براي رسيدن به هدفش انتخاب مي كند و به نتيجه نمي رسد، بجاي آنكه همان راه را بررسي نمايد و شيوه را ترميم نمايد به راه ديگري مي پردازد و دوباره همان اوضاع خنده دار.

آدمهاي زيادي هم همينجوريند!

يادگار 10/02/1384

-          حكايت ملكه صبا

در سوره شريفه نمل داستان سليمان نبي و بلقيس آورده شده است كه بسيار شگفت انگيز و پندآموز است:

حضرت سليمان كه حاكم و خليفه كلّ شده بوده و همه موجودات اعمّ از جنّها، انسانها و حيوانات به خيل عظيم سپاهيانش پيوسته بودند، متوجّه مي شود كه هدهد حضورندارد. از سردسته پرندگان يعني عقاب مي پرسد و به او مي گويد اگر هدهد توجيه درستي درخصوص غيبتش ارائه ندهد، او را بشدّت عذاب خواهم كرد و يا سرش را از تنش جداخواهم نمود.

هدهد بازمي گردد و درمقام توجيه مي گويد خبر از سرزميني دارم كه ملكه اي بنام بلقيس حاكم آن است. ثروتمندند امّا خدا را ازياد برده اند و خورشيدپرست شده اند!

حضرت سليمان مي فرمايد بايد تحقيق كنم تا ببينم تو راست مي گويي يا خير.

اين يك درس بزرگ است چراكه ايشان بدون تحقيق، حرف كسي را قبول نكردند خصوصاً اينكه پاي نكات بدبينانه اي دركاربود. ما انسانها چه راحت بديهايي را به ديگري نسبت مي دهيم و اين رفتار پندآموز را ازنظر دورمي داريم.

پس از تحقيق نامه اي به بلقيس مي نويسد و هنگامي كه نامه از منقار هدهد در دامان بلقيس قرارمي گيرد، بلقيس با دقّت به مهر نامه مي نگرد و با دقّت مضاعف متن نامه را مطالعه مي نمايد. در نامه سليمان به او امر كرده بود كه نه تنها با او ستيز نكند بلكه به امر او درآيد و از كفر دورشود. بلقيس نيز مردان خود را مي خواند و نامه را به آنها نشان مي دهد و با آنها مشورت مي كند.

آنان مي گويند: ما مردان جنگي قدرتمندي داريم و توان مقابله داريم ولي هرچه شما امربفرماييد. بلقيس مي گويد در جنگ انسانها كشته مي شوند و عزيزان زيادي را ازدست خواهيم داد و بناها سوخته و ويران خواهند شد پس جنگ را نمي پذيرد و پيكي را بهمراه هداياي گرانبهايي به نزد سليمان مي فرستد.

سليمان به هدايا اعتنا نكرده و مي گويد آيا مي انديشيد كه مرا مي توانيد با مال دنيا فريب دهيد؟

ادامه حكايت اين زن فوق العادّه را به بعد موكول مي نمايم.

-          حكايات عصاي موسي

هنگاميكه حضرت موسي با همسر حامله اش در بيايان تاريك اسيرِ شرايط شده بودند، آتشي از دور مي بيند. به اهل خود مي گويد كه مي روم شايد كمكي بيابم و يا آتشي برگيرم و برايتان بياورم.

هنگاميكه كه به آستانه درخت آتشين مي رسد، ندايي مي آيد و مي گويد تو به آستان مقدّسي درآمدي و كفش برگير. سپس به او خطاب مي شود كه عصايش بر زمين اندازد (سمبلي از منيت اوست). عصا شروع به جنبيدن مي نمايد و به اژده هايي تبديل مي شود. خطاب مي شود كه نترس چرا كه به پيامبران ما آسيبي نمي رساند.

نكته عجيب اين است كه هنگام زمين نهادنِ منيت و غرور، او به پيامبري رسيد! و عجيبتر اينكه منيت به پيامبر بازنمي گردد. يعني بدي به محبّانِ بازنمي گردد!

يادگار 07/02/1384

-          سرنوشت

يكروزي، سالهاي سال پيش، موضوعي را نمي تونستم با كسي مطرح كنم و نياز به مشاوره داشتم؛ دستِ آخر دست به دامان خدا شدم و استخاره كردم؛ پاسخ بد بود امّا من جواني كردم و به استخاره اعتنا نكردم! درواقع توجيه ساختم. ولي چوبش را بدجوري خوردم و زجر بسيار طولانيي كشيدم.

دوباره نزديك به دوسال پيش در شرايط پيچيده اي قرارگرفتم كه اينبار اصلاً و ابداً نمي تونستم با كسي حتّي اشاراتاً پيرامون مشكلم صحبت كنم، بازهم دست به دامان خداشدم و دوباره استخاره كردم. خيلي خوب آمد. ماهم كه خوشحال بوديم، اقدامات دست و پاشكسته اي را انجام داديم ولي دائماً بخاطر هر مشكل كوچكي به اصطلاح جا مي زديم. خلاصه كجدار و مريض ادامه داديم تا جايي كه مشكلات بيشتر خودنمودند. نزديك به چهارماهِ پيش دست كشيدم و با ناراحتي زايدالوصفي متوقّف شدم. اصلاً وعده نوراني خداوند در قرآن را به وادي ترديد كشيدم و به تصوّر جبر از اختيار صرفه نظركردم. ماهها زجركشيدم تا اينكه موضوع را درك كردم.

مي دوني؟ سرنوشت درواقع يك قالب است. چيزي است كه رخ مي دهد و در دفتر خلقت همه چيز برنامه ريزي شده است. امّا اين ما هستيم كه براي لحظه وقوع، بايد آمادگي كسب كنيم. درست مثل پرواز هواپيماي مسافربري. رأسِ ساعت بخصوصي پروازخواهدكرد. حال اين مسافر است كه بايد ره توشه مناسب فراهم كرده باشد. حتّي اگر آمادگي لازمه را كسب نكرده باشد و وسايل سفر تدارك نديده باشد، بازهم هواپيما حركت خواهدكرد.

مثل ازدواج. پسر و دختري قراراست در آينده با هم زندگي كنند. حال اگر خودرا آماده كرده باشند، زودتر به سوي خوشبختي گام خواهندنهاد امّا اگر مثلاً در دوران عقدِ قبل از ازدواج، دائماً به پِرو پاي يكديگر بپيچند و تدارك سفر عشق نبينند، بعد از ازدواج تازه مشكلات شروع خواهدشد.

مثال زياد است امّا آنچه را كه مي خواهم ازيادنبرم و اينجا از خود باقي گذارم اين است كه: ساعد تو اينبار كه صاحب قلب روشن شده اي و اشكال خود را دريافته اي، بيادداشته باش كه نه تنها نبايد در آنچه كه وعده صريح قرآن است شك كني بلكه بايد همواره به آن امّيدوار نيز باشي. اينكه تو بي يار در صحراي جماعت تنها رها شوي و يا اينكه مورد آزار و اذيت قرارگيري و يا حتّي اگر شرايط ظاهري بگونه اي مجسّم شود كه هرگونه امكان رويدادي در راستاي پيش بيني قرآن را از ذهن دوركند، بايد بخاطر داشته باشي كه وعده خداوند كه خصوصاً در قرآن به آن اشاره شده است، حتمي الوقوع است.

-          نتيجه و عمل

اگر به اين نكته ايمانِ راسخ يافته باشي، هيچ سرزنش و ناكاميي نمي تواند ريشه گل زيباي امّيد را در درونت بخشكاند. انسان متعهّد در راستاي عمل به وظيفه اش چه بسا كه دچار سختيهاي فراوان گردد و سرزنشها و تهمتها به جان بخرد حتّي از جانب نزديكان و آنانكه كه مورد علاقه وافرش قراردارند. اينها هرچه باشند و هراندازه كه تو را به خشم آورند، نمي توانند باعث شوند كه شيطان بر تو فائق آيد و شك و ترديد را به خانه دلت واردسازد. تو فقط به وظيفه ات عمل كن و شاد و روشن بمان. به نشانه ها دقّت كن. رفتگان و فريب خوردگان، روزي هوشيارخواهند شد و فقط زمان و امكاناتي را ازدست داده اند. اين تويي كه بايد مواظب خودت و انديشه و ايمانت باشي. نگذار فشارها و ناجوانمرديها تو را ازپاي درآورد.

زندگي يعني عشق، جنگ و آرزو. يعني دوام. يعني صداقت. يعني انتظار. يعني امّيد. زندگي يعني خدا.

لبخند يعني امّيد. چه بسا افرادي را ببيني كه از دردِ ناكاميها ازپا درآمده باشند و به كفرات و هزيان افتاده باشند و چه بسا آنان تو را تحت تأثير قراردهند و از خود و ديگري بيزاركنند. آنوقت است كه بايد به خودآيي و راه نجات را بازشناسي. هرچه مي خواهدبشود. هر كار كه مي خواهندبكنند. تو مي داني كه روزي آنها نيز هوشيار خواهند شد و به وقت تلف شده نادم خواهندگشت. آنروز تو نبايد به اندازه آنان نادم باشي چون يا از همان ابتدا متوجّه انحراف شده اي و راه صحيح را بازشناختي و يا اينكه پس از مدّت كوتاهي و زودتر از آنان به راه درست بازگشتي. انشاءالله.

-          گريه

گريه معجزه اي در خود پنهان دارد. حكيمي گفته:

آنكس را كه با او گريه كرده اي، هرگز نمي تواني فراموش كني.

اين جمله، بسيار حكيمانه است. من آنرا به جان تجربه كرده ام.

-          ياري

چندي پيش و حتّي همينك، بگونه اي فوق العادّه محرمانه، به دوستي كمك كردم. امّا نه تنها او متوجّه نشد بلكه آنچنان در توهّم و تضادّ قرارگرفت كه نمي تواند ردّ پاي مرا در داستان بيابد. چيزي بين ترس و امّيد او را واداشت تا نتواند نتيجه گيري كند. نمي تونم درست توضيح بدم ولي ازاينكه نمي تونه درمورد حضور من در جرياني كه به نفعش تمام ميشه، تحقيق كنه خرسندم. وقتي آدم مي خواد به افراد باهوش كمك كنه و نبايد اونها متوجّه بشوند، راه دشواري را درپيش رو داره. كاري بمراتب دشوارتر از نقشه هاي جنگي! اين يعني عشق.

-          ميلاد نبي

ديروز سالگرد تولّد پيامبر خاتم (ص) بود. داستانهايي از عشق شنيديم. عاشقي كه معشوق بود. خيلي آموختم و خيلي چيزها را بيادآوردم. اين مهمّ بود. خيلي مهمّ.

-          ادامه داستان

امّيدوارم بزودي بتوانم ادامه داستان باغباني بنام گل را بنويسم. شايد بازگشت باغبان و شايد هم چيز ديگري. خدايا كمكم كن.

يادگار 05/02/1384

-          شكّ

ديگه آموختم كه چقدر شك مي تونه خانمان برانداز باشه. خصوصاً اينكه آدم به وعده هاي حتمي الوقوع قرآن هم شك كنه. وقتي عزم جزم مي كنيم و در راهي قدم برمي داريم كه نويدِ موفّقيت را بدون چون و چرا خداوند در قرآن داده است، شك، انكار باري تعالي محسوب مي شود. حالا ببين كه چه دست گلي به آب دادي: مي بيني دعاهات مستجاب نميشه. خب نبايدهم بشه چون تو از خدايي مي خواهي كه خودت عملاً انكارش كرده اي! از ديروز كه چشمام بازشده و به اشتباه خودم واقف شده ام، مثل اينكه درِ همه دروازه هاي موهبت الهي به رويم بازشده است، هرچه مي خواهم رخ مي دهد و همه چيز را روشن تر مي بينم. احساس مي كنم كه درخت باشكوهِ عشق داره دوباره در درونم جوانه مي زنه و سر به فلك مي كشه.

-          بدبيني

خوب كه فكرش كردم، متوجّه شدم اين خود من هستم كه باعث شكاكي و بدبيني همراهانم شده بوده ام. اين مفهوم موج منفي است كه اين روزها ازش اينجوري يادمي كنند. اين روزها بيشتر از قديمها هنگامي كه به چيزي مي انديشم، چند ثانيه بعد، از زبان يكي از اطرافيان چيزي پيرامونش مي شنوم. اوّلش حملِ بر اتّفاق مي كردم امّا حالا ديگه مي دونم با توجّه به تكرارِ مكرّرِ اين موضوع، چيزي شبيه توزيع موج است. حالا اگر افكارم خوب باشد، موج مثبت و اگر افكار ناراحت كننده باشد، موج منفي منتشر مي شود كه البتّه قدرت و سرعتِ موج منفي زيادتر از موج مثبت است.

خب من حتّي براي مدّت بسيار بسيار كوتاهي، يكسال و اندي پيش، اين موج منفي را پراكنده بودم. تقصيرم دوچندان است. نه تنها بعلّت انتشار موجِ منفي بلكه بعلّت كتمان ضمني وعده قرآن و شك در آن.

حالا ديگه معلومه. افرادي كه تحت تأثير اينگونه امواج منفي قرارمي گيرند خود نيز به نوبه خود شروع به انتشار موج منفي مي كنند. پس ديگه جايي براي نيك انگاري و عشق و زندگي نمي مونه. همه جا به هم مي ريزه.

-          مفهوم

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست

گربيافروزيش، رقص شعله اش از هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

بخش دوّميادگار 04/02/1384

-          آموختم

دوستي امروز اينها را بهم يادداد. آنقدر مهم است كه بعنوان بخش دوّم آموردمشان:

كاش در دهكده ي عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

كاش اكر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود

ولي ساده و پنهاني بود

 

مراقب افكارت باش كه آنها به گفتار تبديل مي‏شوند

مراقب گفتارت باش كه آنها به كردار تبديل مي‏شوند

مراقب كردارت باش كه آنها به عادت تبديل مي‏شوند

مراقب عادتت باش كه آنها به شخصيت تبديل مي‏شوند

مراقب شخصيتت باش كه آنها به سرنوشت تبديل مي‏شوند

يادگار 04/02/1384

-          اشتباه خودم

ديشب در يك امازاده بين راهي كه براي اداي فريضه نماز توقّف كرده بودم، بخودآمدم. اشكال كارم را يافتم. آري در يكسال و چند ماه پيش اين من بودم كه مرتكب خ